جمع بندی آیا صفات خدا مخلوق اویند؟

تب‌های اولیه

19 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

خباء;984906 نوشت:
یک بخش از کلام امیرالمومنین علیه السلام هست که میتوان به آن اتکا کرد برای اینکه صفات خدا غیر از خدا هستند.
البته جوابهایی داده اند در تفسیر کلام ایشان

خباء;984907 نوشت:
کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة

در بحث هاى مربوط به صفات خداثابت شده است که صفات خداوند عین ذات پاک اوست و مانند صفات بشر زاید بر ذات نیست، به این معنا که در صفات ممکنات، ذات چیزى است و صفات چیزى دیگر؛ مثلا، علم غیر از ذات ما و عارض بر ذات ماست، ولى صفات خداوند چنین نیست، یعنى علم او عین ذات اوست و به عبارت دیگر ذاتى است که تمام علم، تمام قدرت و تمام حیات است، بنابر این منظور حضرت از این که کمال توحیدو اخلاص، نفى صفت از خداست، نفى چنین صفات زاید بر ذات مى باشد.
هنگامى که مى گوییم ما علم داریم، علم چیزى است و ما چیزى دیگر، در آغاز عالم نبودیم و تدریجاً علم آموختیم، اگر از آغاز هم معلوماتى مى داشتیم، باز «علم» ما غیر از اصلوجود ماست، یا صحیح تر بگوییم: گوشه اى از وجود ما را تشکیل مى دهد.
همچنین قدرت و توانایى ما که در عضلات و اعصاب ما نهفته است، گوشه دیگرى از وجود ما را تشکیل مى دهد و این هر دو با هم اختلاف دارند و دو گوشه متمایز از وجود ما هستند؛ به وسیله مغز و با روح خود حقایق را مى فهمیم و درک مى کنیم و با عضلات نیرومند خود اجسام سنگینى را از زمین بر مى داریم.
این وضع «صفات» ماست که نه عین ذات ما و نه عین یکدیگر هستند.
امّا در خداوند چنین نیست، ذات او عین علم، عین قدرت و عین حیات و ادراک است؛ یعنى علم او گوشه اى از ذات پاک او و قدرت گوشه دیگرى را تشکیل نمى دهد، تمام ذات او علم و تمام آن قدرت است. بنابر این قدرت او هم عین علم او مى باشد.
ممکن است تصوّر این موضوع براى بسیارى مشکل باشد و چنین چیزى را غیر ممکن خیال کنند. البتّه تا اندازه اى حق دارند؛ زیرا صفات و کیفیّات حالات ما چنین نیست؛ ما با صفات و حالاتى خو گرفته ایم که هریک گوشه اى از وجود ما را پر کرده و با یکدیگر اختلاف و تفاوت دارند، بنابر این درک صفاتى که با ذات یکى باشد و در میان تمام آن صفات عینیّت و یگانگى برقرار باشد، بسیار مشکل است تا آن جا که براى بعضى ممکن است نا مفهوم باشد.
در این جا ناچاریم از پاره اى مثال ها که مطلب را تا حدودى به ذهن و فکر ما نزدیک مى کند، استمداد جوییم:
نور و شعاع آن را در نظر بگیرید، همه چیز در پرتو آن روشن و هویداست؛ بنابر این «کاشفیّت» و «آشکار ساختن» یکى از صفات و کیفیّات نور است، ولى آیا این خاصیّت در گوشه اى از وجود نور قرار گرفته یا نه؟ بلکه نور سراپا کاشفیّت است.
مثال دیگر: ادلّه توحید مى گوید: ما «آفریده» خدا هستیم و او آفریدگار ما، همچنین علم خدا به ما مى گوید: ما «معلوم» خدا هستیم، یعنى خداوند علم به وجود ما دارد.
حال این سخن پیش مى آید که «مخلوق بودن ما» و «معلوم بودن ما» که از صفات ما محسوب مى شود، آیا هریک گوشه اى از وجود ما را تشکیل مى دهد یا خیر؟ جواب این سوال روشن است، سرتاپاى وجود ما مخلوق و آفریده اوست، همان طور که سرتاپاى وجود ما معلوم آن ذات مقدّس است. بنابر این صفت «مخلوق بودن» و «معلوم بودن» تمام وجود ما را پر کرده و به عبارت دیگر با تمام ذات ما متّحد مى باشد.
منظور از ذکر این مثال ها این است که کمى از انس و عادتى که با صفات معمولى زاید بر ذات داریم، خود را خالى کرده و آن صفاتى را که با تمام ذات یکى است، درک نماییم.(پاسخ به پرسش های مذهبی، آیات عظام مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، ناشر: مدرسة الامام علی بن ابی طالب(ع)، چاپ دوّم، صفحه 30.)
در این مورد در سایت نیز بحث شده است : http://www.askdin.com/showthread.php?t=941

خباء;984907 نوشت:
کل موجود فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه

همچنین این فراز ؛ نشان دهنده این است که منظور حضرت از نفی صفات از خدا، نفی صفات زائد از ذات الهی است.
نه این که بخواهد خدا را بدون صفت بداند چرا که خود حضرت در مناجات و دعاهای متعددی خدار ار با صفات مختلف خوانده است و اصلا نفی کلی صفات (حتی صفات عین ذات) با وجود این همه آیه و روایت امکان ندارد.

به من بیاموز;984963 نوشت:
چطور مصداق یکی است و بسیط است ولی معنا و مفهوم جدا هست ؟

ما سه چیز داریم لفظ، معنا(مفهوم)، مصداق.
لفظ : عالم، با لفظ الله متغایر و متفاوت است، مفهوم و معنای عالم با مفهوم و معنای الله متغیر و متفاوت است اما این لفظ و معنای متفاوت در یک مصداق جمع شده اند و ذات بسیط واجب الوجود درذ بردارنده صفات متعدد با معنانی متغایر و متفاوت است. چرا که ذات واجب تعالی موجد و به وجود آورنده مخلوقاتی است که دارای صفات متعددی است و معطی شی نمی تواند فاقد آن باشد پس باید ذاتی باشد که این صفات را فی حد ذاته داشته باشد. مصداقی واحد که صفات متعدد را داراست و این صفات گر چه از لحاظ مفهومی متعدد است امام در یک مصداق جمع شده است.
البته یک تفاوت میان ذات واجب و مخلوقات مادی ، در صفات و احکام هست و آن، این است که در مخلوقات و موجودات مواد ، برای آنکه موجود، به صفاتى متصف شود، دو چیز لازم است: الف) این که آن صفت برای آن موصوف متنوع نباشد و به بیان دیگور ممکن به امکان عام باشود. ب) اینکه شرایط خارجى، موجود و موانع هم مفقود باشد؛ برای نمونه برای اینکه زید عالم باشود، هم لازم است که صفت علم برای زید امکان داشته باشد و هم لازم است.
اما برای ذات واجب الوجود، بلکه همة مجردات و فوق مادیات، در اتصاف به صفات خودشان، یک شرط بیشتر وجود ندارد و آن، امکان و عدم امتناع است؛ یعنوى همین قدر که دانستیم فلان صفت برای او ممتنع نیست و ممکن است، کافى است حکم کنیم که به طورقطع او واجد این صفت است. به بیان دیگر امکان هر صفت در ذات واجب، مساوی است با وجود آن و فعلیت آن صفت. هر صفتى که برای واجب، ممتنع نیست و موجودات بدون اینکه به تجسم نیاز داشته باشند به آن صفت متصف مىشوند. آن صفت برای ذات واجوب الوجود، ثابت است.

هر یک از حیات و علم و قدرت معنای خاص خود را دارند چنان که ذات اقدس نیز معنای خاص خود را دارد و هرگز از نظر مفهوم اتحادی بین آنها نیست ولی در مصداق، یعنی تحقق خارجی، و در حیثیت صدق، یک چیز است که به ملاحظه ویژگی های گوناگون عناوین متفاوت به خود می گیرند و مصداق مفاهیم متعدد می شوند (رحیق مختوم ج3 ص 170)

محی الدین;984978 نوشت:
سلام
در کسوت جلالی از جمال خویش
یا علیم

متوجه نشدم منظور شما این است که مثلا فلان جا خدا جمالشو دریغ کرده و ظلم به وجود اومده ؟

شعیب;984987 نوشت:
ما سه چیز داریم لفظ، معنا(مفهوم)، مصداق.
لفظ : عالم، با لفظ الله متغایر و متفاوت است، مفهوم و معنای عالم با مفهوم و معنای الله متغیر و متفاوت است اما این لفظ و معنای متفاوت در یک مصداق جمع شده اند و ذات بسیط واجب الوجود درذ بردارنده صفات متعدد با معنانی متغایر و متفاوت است. چرا که ذات واجب تعالی موجد و به وجود آورنده مخلوقاتی است که دارای صفات متعددی است و معطی شی نمی تواند فاقد آن باشد پس باید ذاتی باشد که این صفات را فی حد ذاته داشته باشد. مصداقی واحد که صفات متعدد را داراست و این صفات گر چه از لحاظ مفهومی متعدد است امام در یک مصداق جمع شده است.
البته یک تفاوت میان ذات واجب و مخلوقات مادی ، در صفات و احکام هست و آن، این است که در مخلوقات و موجودات مواد ، برای آنکه موجود، به صفاتى متصف شود، دو چیز لازم است: الف) این که آن صفت برای آن موصوف متنوع نباشد و به بیان دیگور ممکن به امکان عام باشود. ب) اینکه شرایط خارجى، موجود و موانع هم مفقود باشد؛ برای نمونه برای اینکه زید عالم باشود، هم لازم است که صفت علم برای زید امکان داشته باشد و هم لازم است.
اما برای ذات واجب الوجود، بلکه همة مجردات و فوق مادیات، در اتصاف به صفات خودشان، یک شرط بیشتر وجود ندارد و آن، امکان و عدم امتناع است؛ یعنوى همین قدر که دانستیم فلان صفت برای او ممتنع نیست و ممکن است، کافى است حکم کنیم که به طورقطع او واجد این صفت است. به بیان دیگر امکان هر صفت در ذات واجب، مساوی است با وجود آن و فعلیت آن صفت. هر صفتى که برای واجب، ممتنع نیست و موجودات بدون اینکه به تجسم نیاز داشته باشند به آن صفت متصف مىشوند. آن صفت برای ذات واجوب الوجود، ثابت است.

هر یک از حیات و علم و قدرت معنای خاص خود را دارند چنان که ذات اقدس نیز معنای خاص خود را دارد و هرگز از نظر مفهوم اتحادی بین آنها نیست ولی در مصداق، یعنی تحقق خارجی، و در حیثیت صدق، یک چیز است که به ملاحظه ویژگی های گوناگون عناوین متفاوت به خود می گیرند و مصداق مفاهیم متعدد می شوند (رحیق مختوم ج3 ص 170)

میشود به زبان ساده جواب این را بدهید ؟

ببینید من اگر تمام وجودم علم باشد ، و علم غیر از قدرت باشد ، چطور میتواند تمام وجودم قدرت هم باشد ؟

به من بیاموز;985010 نوشت:
متوجه نشدم منظور شما این است که مثلا فلان جا خدا جمالشو دریغ کرده و ظلم به وجود اومده ؟

سلام
از آنجا که تجلیات حق بر مدار قابلیات خلق است؛ به سبب و قابلیتی که در بندگان فراهم آمده و طلب جلال کرده اند، آنرا را ظاهر ساخته چه اینکه خدای تعالی را منع نیست " و ما کان عطاء ربک محظورا"
اما از آنجا که بندگان را تاب جلال محض نیست چون به جلوه آن طومار هستی شان پیچیده می شود، جلوه ای از جلالِ جمال خودش را ظاهر می سازد.
یا علیم

به من بیاموز;985013 نوشت:
ببینید من اگر تمام وجودم علم باشد ، و علم غیر از قدرت باشد ، چطور میتواند تمام وجودم قدرت هم باشد ؟

در ضمن لطفا بگین آیا این قیاس صحیحه یا خیر ؟ که مثلا من بگم وقتی یه سطل پر از آبه دیگه نمیشه اونو پر از شیر کرد زیرا یا جا نمیشه یا اگر بشه دچار ترکیب میشه و دیگه خالص نیست !

بعد همینو تطبیق بدیم به مثل علم و قدرت و بگیم اگر یه جا پر از علم باشه دیگه نمیشه پر از قدرت باشه یا پر از مهربانی باشه مگه اینکه ترکیب به وجود بیاد !

یعنی آیا چیزهایی مثل آب و شیر مانند وجود علم و قدرت هستند یا نه تفاوت دارند از این نظر ؟

به من بیاموز;985013 نوشت:
میشود به زبان ساده جواب این را بدهید ؟
ببینید من اگر تمام وجودم علم باشد ، و علم غیر از قدرت باشد ، چطور میتواند تمام وجودم قدرت هم باشد ؟

با سلام و عرض ادب
شعیب;984984 نوشت:
ممکن است تصوّر این موضوع براى بسیارى مشکل باشد و چنین چیزى را غیر ممکن خیال کنند. البتّه تا اندازه اى حق دارند؛ زیرا صفات و کیفیّات حالات ما چنین نیست؛ ما با صفات و حالاتى خو گرفته ایم که هریک گوشه اى از وجود ما را پر کرده و با یکدیگر اختلاف و تفاوت دارند، بنابر این درک صفاتى که با ذات یکى باشد و در میان تمام آن صفات عینیّت و یگانگى برقرار باشد، بسیار مشکل است تا آن جا که براى بعضى ممکن است نا مفهوم باشد.
در این جا ناچاریم از پاره اى مثال ها که مطلب را تا حدودى به ذهن و فکر ما نزدیک مى کند، استمداد جوییم:
نور و شعاع آن را در نظر بگیرید، همه چیز در پرتو آن روشن و هویداست؛ بنابر این «کاشفیّت» و «آشکار ساختن» یکى از صفات و کیفیّات نور است، ولى آیا این خاصیّت در گوشه اى از وجود نور قرار گرفته یا نه؟ بلکه نور سراپا کاشفیّت است.
مثال دیگر: ادلّه توحید مى گوید: ما «آفریده» خدا هستیم و او آفریدگار ما، همچنین علم خدا به ما مى گوید: ما «معلوم» خدا هستیم، یعنى خداوند علم به وجود ما دارد.
حال این سخن پیش مى آید که «مخلوق بودن ما» و «معلوم بودن ما» که از صفات ما محسوب مى شود، آیا هریک گوشه اى از وجود ما را تشکیل مى دهد یا خیر؟ جواب این سوال روشن است، سرتاپاى وجود ما مخلوق و آفریده اوست، همان طور که سرتاپاى وجود ما معلوم آن ذات مقدّس است. بنابر این صفت «مخلوق بودن» و «معلوم بودن» تمام وجود ما را پر کرده و به عبارت دیگر با تمام ذات ما متّحد مى باشد.
منظور از ذکر این مثال ها این است که کمى از انس و عادتى که با صفات معمولى زاید بر ذات داریم، خود را خالى کرده و آن صفاتى را که با تمام ذات یکى است، درک نماییم.(پاسخ به پرسش های مذهبی، آیات عظام مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، ناشر: مدرسة الامام علی بن ابی طالب(ع)، چاپ دوّم، صفحه 30.)

سوال:
آیا صفات خداوند مخلوق او هستند یا اینکه عین ذات او هستند ؟
یعنی اول خدایی بود که بعد اومد علم و قدرت رو خلق کرد یا نه ، همون علم و قدرتی که بود خدا بود ! این علم عین ذات خداست یا نه اینکه این علم بعد خلق شده ؟
در واقع میخوام بدونم علم و قدرت و ... هم ازلی و ابدی هستند یا نه فقط خوده خداست که ازلی و ابدی هستش و علم و قدرت مخلوق خدا هستند ؟ اگر خدا از ابتدا علم به مخلوقات داشته است خب چطور خدا به آنها علم داشته وقتی که هنوز علم خلق نشده بود ؟
این عبارت از امام رضا چگونه معنا می دهد:فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ فِي عِلْمِهِ وَ هُوَ مُسْتَحِقّهَا فَنَعَمْ
وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ لَمْ يَزَلْ تَصْوِيرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِيعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللّهِ أَنْ يَكُونَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ غَيْرُهُ

جواب:
درباره صفات الهی در بین متکلمین اسلامی نظرات متعددی بیان شده است که در ادامه آنها را بیان می کنیم اما شیعه به پیروی از امامان معصوم صفات ذاتیه را عین ذات خدا می داند و قائل به عینیت ذات و صفات می باشد.
توضیح:
مبحث اسماء و صفات خداوند یکی از مهم‌ترین و شاید پر دامنه‌ترین و پر گفتگوترین مباحث کلامی است که ذیل موضوع توحید مطرح می‌شود. نخستین پرسشی که بعد از اثبات وجود خداوند برای متکلّمان به میان می‌آید، ویژگی‌ها و صفات خداوند است. در قرآن و روایات از اسماء و صفات خداوند سخن به میان آمده، و از طرف دیگر بر تنزیه خداوند نیز تأکید شده است؛ لذا همواره این سؤال برای متکلّمان مطرح بوده است که چه نسبتی میان ذات و صفات وجود دارد ؟ و صفات خداوند غیرذات‌اند یا عین ذات ؟ و صفات قدیم‌اند یا حادث ؟
متکلّمان براساس گرایش‌های کلامی خود، پاسخ‌های متفاوت و گاه متضادی به این پرسش‌ها داده‌اند و نظریات مختلفی، از جمله عینیت، زیادت/ غیریت و نیابت را طرح کرده‌اند.

دیدگاه شیعه
شیعه قائل به عینیت صفات ذاتیه با ذات الهی هستند و این صفات را جدای از ذات خدا نمی دانند.از جمله در اصول کافی در بابِ صفات ذات، به نقل از حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) آمده است: «خداوند همواره پروردگار ما و علم عین ذاتش بوده در حالی که معلومی وجود نداشت، و سمع عین ذاتش بوده آنگاه که مسموعی وجود نداشت و بصر عینِ ذاتش بوده آنگاه که هیچ مُبصَری وجود نداشت و قدرت عین ذاتش بوده زمانی که مقدوری نبود، پس چون اشیاء را پدید آورد و معلوم موجود شد، علمش بر معلوم و سمعش بر مسموع و بصرش بر مُبصَر و قدرتش بر مقدور منطبق گشت».(1)

آن حضرت همچنین درباره اسماء «سمیع» و «بصیر» می فرماید: «خداوند شنوا و بیناست. شنواست بی عضو گوش، و بیناست بی ابزار چشم، بلکه به نفس خود می‌شنود و به نفس خود می‌بیند». به گفته آن حضرت این عبارت که خداوند شنواست و به نفس خود می‌شنود و بیناست و به نفس خود می‌بیند، به معنی تمایز میان ذات و نفس نیست؛ زیرا در اینجا نفس و ذات یکی است و او در حقیقت با تمام ذاتش می‌شنود و می‌بیند» بلا اختلاف الذات و لا اختلاف المعنی».

حضرت امام رضا (علیه‌السلام) نیز می‌فرماید: «هو سبحانه قادر لذاته لا بالقدرة.» (2)

دیدگاه اشاعره درباره صفات خدا
گرایش افراطی در زمینه صفات الهی مربوط به اشاعره است که صفات الهی را اموری خارج از ذات و در عین حال ناآفریده پنداشته اند. برخی از پیامدهای ناصحیح و غیرمعقول این گرایش عبارتند از:
1- چون صفات الهی مربوط به خداوند هستند باید در کنار قدیم بودن خداوند و حادث نبودن او سایر صفاتی را که خارج از ذات خداوند برای او اثبات می کنند آنها را نیز موجوداتی قدیم و مستقل بدانند.
2- صفات الهی چون مربوط به خداوندی است که واجب است و وجودش نیازمند به غیر نیست باید این صفات را موجوداتی واجب بدانند و برای خداوند شریکانی خارج از ذات او اثبات کنند یا این که برای گریز از این پیامد قائل به موجوداتی شوند که نه واجب هستند و نه ممکن و صفات الهی را چیزی بدانند که نه واجب است و نه ممکن و چنین چیزی محال است.

دیدگاه معتزله درباره صفات خدا
گرایش تفریطی در زمینه صفات الهی مربوط به معتزله است که قائل به نفی صفات شده اند و اسناد آنها را به خدای متعال نوعی مجاز تلقی کرده اند. لازمه این دیدگاه این است که ذات الهی فاقد کمالات وجود می باشد البته ممکن است منظور معتزله نفی صفات زائد بر ذات باشد ولی تعبیرشان نسبت به این مطلب نارسا باشد.

توضیح عبارت امام رضا:
عبارت امام رضا (ع) تایید کننده نظریه عینیت ذات و صفات است علم به عنوان یک صفات ذاتیه الهی عین ذات الهی بوده گر چه از نظر مفهوم بین خدا و علم متفاوت است اما این دو تطابق مصداقی دارند که همان خدای عالم است.
به این معنا که نه تنها علم خدا ازلی و قدیم است اما از ذات خدا جدا نمی باشد که مانند اشاعره مجبور به قدمای ثمانیه شویم بلکه علم خدا عین ذات خدا است:
فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ فِي عِلْمِهِ وَ هُوَ مُسْتَحِقّهَا فَنَعَمْ(3)
و اگر بگوئى خدا هميشه با آنها علم داشته و سزاوار آنها بوده، صحيح است

اما درباره کیفیت این علم، امام می فرماید این گونه نیست که تمام تصاویر و جزئیات در علم خدا تصور شود :
وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ لَمْ يَزَلْ تَصْوِيرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِيعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللّهِ أَنْ يَكُونَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ غَيْرُهُ(4)
و اگر بگوئى تصوير آنها و الفباى آنها و حروف مفرده آنها هميشگى بوده، پناه مى‏برم بخدا كه با خدا چيز ديگرى در ازل بوده باشد

این بحث چگونگی علم خدا و بودن موجودات در علم خداست که باید یک علم در مقام ذات و یک علم در مقام فعل را برای خدا قائل بود که در مقام ذات همه اشیاء بالبساطت در آن بوده و هستند و در مقام فعل این معلومات به صورت جزئی و متعین وجود دارند.
اگر سوال شود: در صفات خدای تعالی چطور مصداق یکی است و بسیط است ولی معنا و مفهوم جدا هست ؟
جواب می دهیم:
ما سه چیز داریم لفظ، معنا(مفهوم)، مصداق.
لفظ : عالم، با لفظ الله متغایر و متفاوت است، مفهوم و معنای عالم با مفهوم و معنای الله متغیر و متفاوت است اما این لفظ و معنای متفاوت در یک مصداق جمع شده اند و ذات بسیط واجب الوجود درذ بردارنده صفات متعدد با معنانی متغایر و متفاوت است. چرا که ذات واجب تعالی موجد و به وجود آورنده مخلوقاتی است که دارای صفات متعددی است و معطی شی نمی تواند فاقد آن باشد پس باید ذاتی باشد که این صفات را فی حد ذاته داشته باشد. مصداقی واحد که صفات متعدد را داراست و این صفات گر چه از لحاظ مفهومی متعدد است امام در یک مصداق جمع شده است.
البته یک تفاوت میان ذات واجب و مخلوقات مادی ، در صفات و احکام هست و آن، این است که در مخلوقات و موجودات مواد ، برای آنکه موجود، به صفاتى متصف شود، دو چیز لازم است: الف) این که آن صفت برای آن موصوف متنوع نباشد و به بیان دیگور ممکن به امکان عام باشود. ب) اینکه شرایط خارجى، موجود و موانع هم مفقود باشد؛ برای نمونه برای اینکه زید عالم باشود، هم لازم است که صفت علم برای زید امکان داشته باشد و هم لازم است.
اما برای ذات واجب الوجود، بلکه همة مجردات و فوق مادیات، در اتصاف به صفات خودشان، یک شرط بیشتر وجود ندارد و آن، امکان و عدم امتناع است؛ یعنوى همین قدر که دانستیم فلان صفت برای او ممتنع نیست و ممکن است، کافى است حکم کنیم که به طورقطع او واجد این صفت است. به بیان دیگر امکان هر صفت در ذات واجب، مساوی است با وجود آن و فعلیت آن صفت. هر صفتى که برای واجب، ممتنع نیست و موجودات بدون اینکه به تجسم نیاز داشته باشند به آن صفت متصف مىشوند. آن صفت برای ذات واجوب الوجود، ثابت است.

هر یک از حیات و علم و قدرت معنای خاص خود را دارند چنان که ذات اقدس نیز معنای خاص خود را دارد و هرگز از نظر مفهوم اتحادی بین آنها نیست ولی در مصداق، یعنی تحقق خارجی، و در حیثیت صدق، یک چیز است که به ملاحظه ویژگی های گوناگون عناوین متفاوت به خود می گیرند و مصداق مفاهیم متعدد می شوند (5)
هنگامى که مى گوییم ما علم داریم، علم چیزى است و ما چیزى دیگر، در آغاز عالم نبودیم و تدریجاً علم آموختیم، اگر از آغاز هم معلوماتى مى داشتیم، باز «علم» ما غیر ازاصل وجود ماست، یا صحیح تر بگوییم: گوشه اى از وجود ما را تشکیل مى دهد.
همچنین قدرت و توانایى ما که در عضلات و اعصاب ما نهفته است، گوشه دیگرى از وجود ما را تشکیل مى دهد و این هر دو با هم اختلاف دارند و دو گوشه متمایز از وجود ما هستند؛ به وسیله مغز و با روح خود حقایق را مى فهمیم و درک مى کنیم و با عضلات نیرومند خود اجسام سنگینى را از زمین بر مى داریم.
این وضع «صفات» ماست که نه عین ذات ما و نه عین یکدیگر هستند.
امّا در خداوند چنین نیست، ذات او عین علم، عین قدرت و عین حیات و ادراک است؛ یعنى علم او گوشه اى از ذات پاک او و قدرت گوشه دیگرى را تشکیل نمى دهد، تمام ذات او علم و تمام آن قدرت است. بنابر این قدرت او هم عین علم او مى باشد.
ممکن است تصوّر این موضوع براى بسیارى مشکل باشد و چنین چیزى را غیر ممکن خیال کنند. البتّه تا اندازه اى حق دارند؛ زیرا صفات و کیفیّات حالات ما چنین نیست؛ ما با صفات و حالاتى خو گرفته ایم که هریک گوشه اى از وجود ما را پر کرده و با یکدیگر اختلاف و تفاوت دارند، بنابر این درک صفاتى که با ذات یکى باشد و در میان تمام آن صفات عینیّت و یگانگى برقرار باشد، بسیار مشکل است تا آن جا که براى بعضى ممکن است نا مفهوم باشد.
در این جا ناچاریم از پاره اى مثال ها که مطلب را تا حدودى به ذهن و فکر ما نزدیک مى کند، استمداد جوییم:
نور و شعاع آن را در نظر بگیرید، همه چیز در پرتو آن روشن و هویداست؛ بنابر این «کاشفیّت» و «آشکار ساختن» یکى از صفات و کیفیّات نور است، ولى آیا این خاصیّت در گوشه اى از وجود نور قرار گرفته یا نه؟ بلکه نور سراپا کاشفیّت است.
مثال دیگر: ادلّه توحید مى گوید: ما «آفریده» خدا هستیم و او آفریدگار ما، همچنین علم خدا به ما مى گوید: ما «معلوم» خدا هستیم، یعنى خداوند علم به وجود ما دارد.
حال این سخن پیش مى آید که «مخلوق بودن ما» و «معلوم بودن ما» که از صفات ما محسوب مى شود، آیا هریک گوشه اى از وجود ما را تشکیل مى دهد یا خیر؟ جواب این سوال روشن است، سرتاپاى وجود ما مخلوق و آفریده اوست، همان طور که سرتاپاى وجود ما معلوم آن ذات مقدّس است. بنابر این صفت «مخلوق بودن» و «معلوم بودن» تمام وجود ما را پر کرده و به عبارت دیگر با تمام ذات ما متّحد مى باشد.
منظور از ذکر این مثال ها این است که کمى از انس و عادتى که با صفات معمولى زاید بر ذات داریم، خود را خالى کرده و آن صفاتى را که با تمام ذات یکى است، درک نماییم.(6)

پی نوشت ها:
1-ابن بابویه، ابوجعفر محمد بن علی (شیخ صدوق)، توحید، ج۱، ص۱۴۱، ترجمه محمد علی بن محمد حسن اردکانی، تهران، سلسله انتشارات نور، بی تا.
2- کلینی، اصول کافی ، ترجمه و شرح کوه کمره ای، انتشارات اسلامیه، ج1، ص 83.
3- کلینی، اصول كافى، انتشارات اسلامیه، جلد 1 صفحه: 157 رواية: 7.
4- همان.
5- جوادی آملی، رحیق مختوم، اسرء، 1375، ج3 ص 170.
6- مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، پاسخ به پرسش های مذهبی، ، ناشر: مدرسة الامام علی بن ابی طالب(ع)، چاپ دوّم، صفحه 30.

موضوع قفل شده است