جمع بندی آیا سختی ها و مصائب و مشکلات زندگی، راهی برای جعل حقیقت هستند؟

تب‌های اولیه

43 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
آیا سختی ها و مصائب و مشکلات زندگی، راهی برای جعل حقیقت هستند؟

سلام ...
امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید ...

اجازه بدید کلامم را با سخنی از نیچه آغاز کنم :
دریغا، آن‌چه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم!
آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند. و نه تنها پیر، که خسته و بی بها و تن آسا. آنان این را
چنین می‌نامندما دیگربار دیندار گشته‌ایم
چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند.
به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد.
. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان.دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.

و سخنی از خودم :
همانا سختی ها ؛ مشگلات ؛ و آسیب های روحی مسیری برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند .

و سوالی :
هر کدام از ما در درون زندگیمون بوده ....

1. یا اینکه عزیزی رو داشتیم که مریض شده بر رویه تخت بیمارستان افتاده و مسیری گاها چند ساله رو طی کرده ؛ ما هم دست به دعایی چند ساله برداشتیم : تا اینکه در نهایت اون شخص خوب شده ؛ یا اینکه فوت شده .
2. یا اینکه میخواستیم با کسی باشیم و ماهها و روزها دعا کردیم و در نهایت به خواستمون رسیدیم ؛ یا اینکه نرسدیم .

و در نهایت بعد از گذشت این دوران برمیگردیم و نگاهی به آنچه گذشت میکنیم ...

1. اینقدر التماس کردیم که دیگر نائی برای التماس کردنمون نبوده
2. آنقدر اشک ریختم که دیگر سوئی براش اشک ریختنمون نبوده
3. آنقدر خدا خدا کردیم که دیگر صدایی در هنجره باقی نمانده

به شخصیتمون نگاه میکنیم ....
1. چقدر صدام کودکانه شده ؛ چقدر اخلاقم مثله بچه ها شده ؛
2. چقدر زود گریه ام در میاد ؛
3. چقدر الکی مهربان شده ام .
و ...

به راستی آیا اگر مریضی مهلکی گرفته باشیم ... زنده موندنمون ... یا زنده موندن یک عزیز یا بدست آوردن یک عشق اینقدر ارزش داره که ....

1. اینقدر دعا کنیم و اینقدر التماس کنیم که صدا و آوامون کودکانه بشه .
2. اخلاقمون مانند بچه ها بشه .
3. زود گریه مون در بیاد .
4. الکی مهربان شده باشیم .

و از شیر بودن و انسان بودنمون فاصله گرفته باشیم ... آیا مرگ لذت بخش تر نیست ...

آیا این خواسته ها اونقدر ارزشمند هستند که کل ماهیت خودمون رو از دست داده باشیم ... و با خودمون بگیم " ما دگر بار دیندار گشته ایم "

چندی پیش گربه ای رو در نزدیکی منزلمون میدیدم ... رنجور و نحیف و افسرده ... هر بار که از اون قسمت از کوچه عبور میکردم ... اون گربه رو میدم که به سمته آسمان ( پنجره یکی از آپارتمان ها ) خیره نگاه میکرد که آیا پنجره باز شود ؛ که آیا تکه گوشتی برایش انداخته شود ؛ و روز به روز این گربه رو میدیدم که نگاه هایش معصومانه تر ؛ و بدنش نحیف تر میشد ... شیر گربه هایی قوی جثه رو میدیدم که هیچ نگاهی به آسمان نداشتند و بدنهایی سالم و ذهنهایی سالم داشتند .

و با خود چنین اندیشیدم که
آیا سختی ها و مشگلات و مصائب زندگی راهی برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند ...

به نظره شما سختی ها و مشگلات و مصائب زندگی ... ( دعا کردن ) ... ( از دعا نتیجه گرفتن یا نگرفتن ) راهی برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند یا خیر ...

متشکرم .

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد سید مفیـد

مینوی خرد;932609 نوشت:
سلام ...
امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید ...

اجازه بدید کلامم را با سخنی از نیچه آغاز کنم :
دریغا، آن‌چه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم!
آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند. و نه تنها پیر، که خسته و بی بها و تن آسا. آنان این را چنین می‌نامند:«ما دیگربار دیندار گشته‌ایم.»
چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند.
به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد.
. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان.دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.

و سخنی از خودم :
همانا سختی ها ؛ مشگلات ؛ و آسیب های روحی مسیری برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند .

و سوالی :
هر کدام از ما در درون زندگیمون بوده ....

1. یا اینکه عزیزی رو داشتیم که مریض شده بر رویه تخت بیمارستان افتاده و مسیری گاها چند ساله رو طی کرده ؛ ما هم دست به دعایی چند ساله برداشتیم : تا اینکه در نهایت اون شخص خوب شده ؛ یا اینکه فوت شده .
2. یا اینکه میخواستیم با کسی باشیم و ماهها و روزها دعا کردیم و در نهایت به خواستمون رسیدیم ؛ یا اینکه نرسدیم .

و در نهایت بعد از گذشت این دوران برمیگردیم و نگاهی به آنچه گذشت میکنیم ...

1. اینقدر التماس کردیم که دیگر نائی برای التماس کردنمون نبوده
2. آنقدر اشک ریختم که دیگر سوئی براش اشک ریختنمون نبوده
3. آنقدر خدا خدا کردیم که دیگر صدایی در هنجره باقی نمانده

به شخصیتمون نگاه میکنیم ....
1. چقدر صدام کودکانه شده ؛ چقدر اخلاقم مثله بچه ها شده ؛
2. چقدر زود گریه ام در میاد ؛
3. چقدر الکی مهربان شده ام .
و ...

به راستی آیا اگر مریضی مهلکی گرفته باشیم ... زنده موندنمون ... یا زنده موندن یک عزیز یا بدست آوردن یک عشق اینقدر ارزش داره که ....

1. اینقدر دعا کنیم و اینقدر التماس کنیم که صدا و آوامون کودکانه بشه .
2. اخلاقمون مانند بچه ها بشه .
3. زود گریه مون در بیاد .
4. الکی مهربان شده باشیم .

و از شیر بودن و انسان بودنمون فاصله گرفته باشیم ... آیا مرگ لذت بخش تر نیست ...

آیا این خواسته ها اونقدر ارزشمند هستند که کل ماهیت خودمون رو از دست داده باشیم ... و با خودمون بگیم " ما دگر بار دیندار گشته ایم "

چندی پیش گربه ای رو در نزدیکی منزلمون میدیدم ... رنجور و نحیف و افسرده ... هر بار که از اون قسمت از کوچه عبور میکردم ... اون گربه رو میدم که به سمته آسمان ( پنجره یکی از آپارتمان ها ) خیره نگاه میکرد که آیا پنجره باز شود ؛ که آیا تکه گوشتی برایش انداخته شود ؛ و روز به روز این گربه رو میدیدم که نگاه هایش معصومانه تر ؛ و بدنش نحیف تر میشد ... شیر گربه هایی قوی جثه رو میدیدم که هیچ نگاهی به آسمان نداشتند و بدنهایی سالم و ذهنهایی سالم داشتند .

و با خود چنین اندیشیدم که
آیا سختی ها و مشگلات و مصائب زندگی راهی برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند ...

به نظره شما سختی ها و مشگلات و مصائب زندگی ... ( دعا کردن ) ... ( از دعا نتیجه گرفتن یا نگرفتن ) راهی برای جعل حقیقت و معنای زندگی هستند یا خیر ...

متشکرم .

[=&amp]با عرض سلام و تحیت[/]

[=&amp]
از نظر اندیشه اسلامی، حقیقت در نظام هستی و بالاخص در نظام زندگی فردی و اجتماعی انسان، چیزی همانند قراردادهای صوری و اعتباری نیست که هر انسانی بر اساس شرائط حاکم بر زندگی خود و به دلخواه خود آن را بیافریند، بلکه حقایق نظام هستی و خصوصا حقایق زندگی انسانی، اموری واقعی و تکوینی بوده که انسان باید برای کشف و نیل به آن ها به تفکر نشسته و تلاشی مستمر داشته باشد. اما ازآن جایی که به طور کلی دو نوع جهان بینی الهی و الحادی در اندیشه انسان ها وجود داشته و دارد، طبیعتا نتایج آن نیز متفاوت خواهد بود. مناسب این است که در این جا به دو نوع طرز تفکر برخاسته از جهان بینی مادیگرایانه و جهان بینی الهی ( اسلامی ) که زمینه چنین تفکراتی را فراهم می آورد، اشاره کرده و نتایج آن دو طرز تفکر را ارزیابی نماییم.[/]


[=&amp]
* تفکربرخاسته از جهان بینی مادیگرایانه[/]

[=&amp]
سخنی از نیچه نقل نمودید که بنده نیز مایلم با برخی دیگر از سخنان او و طرز تفکر او در این جا بیشتر آشنا شویم. استاد شهید مطهری (ره) در برخی از تألیفات خود به پاره ای از نظرات او اشاره کرده است که بنده برخی از آن ها را در این جا ذکر می کنم. شهید مطهری (ره) می گوید:[/]


[=&amp]یك اصل دیگر در دنیا پیدا شد كه این اصل هم پایه ی دیگری برای جناب نیچه شد، و آن اصل یكی از اصول داروینیسم بود. داروین خودش شخصاً یك مسیحی متدین است و یك آدم ضد خدا نیست و در كلمات خود به وجود خدا تصریح و اقرار و اعتراف می كند و به مسیح احترام می گذارد[/][=&amp].(حتی در تاریخ زندگی او نوشته اند وقتی كه داشت می مرد و در حال احتضار بود، كتاب مقدس را روی سینه اش محكم گرفته و به آن چسبیده بود[/][=&amp]) [/][=&amp]، ولی اصول داروین در دنیا مورد سوء استفاده های زیادی واقع شد كه خود او هم نمی خواست چنین شود. از جمله، مادیین (ماتریالیستها) اصول تكامل داروین را ابزاری برای انكار خدا قرار دادند كه این خودش داستانی است[/][=&amp]. [/]

[=&amp] یكی از سوء استفاده های دیگری كه از فلسفه ی داروین شد، در «اخلاق» بود، در مورد ساختن انسان خوب و نمونه، انسان برتر یا كامل، چرا كه یكی از اصول داروین اصل تنازع بقا بود. داروین گفت: اساس زیست و حیات در این عالم این است كه جاندارها با یكدیگر دائماً در حال جنگ و مبارزه هستند و آن كه قویتر است باقی می ماند. جانداران در غربال طبیعت، غربال می شوند [/][=&amp](خود جنگ، غربال طبیعت است)[/][=&amp] و طبیعت، در جنگ و كشمكش دائمی كه حیوانات دارند، غربال می كند و اصلح را برای بقا انتخاب می كند و «اصلح برای بقا» یعنی آن موجودی كه در میدان مبارزه بهتر توانسته است خود را نگه دارد و توانسته است حریف را از بین ببرد و خود را حفظ كند[/][=&amp]. [/]

[=&amp](حال بر این اصل داروین ایرادهایی گرفته اند كه خیر، موجوداتی نه به دلیل اَقوائیّت بلكه به دلایل دیگری باقی مانده اند و اصلحیت برای بقا غیر از اقوائیّت است، كه ما عجالتاً كاری به این ایرادها نداریم[/][=&amp]. [/][=&amp])[/]

[=&amp]به هر حال آقای نیچه از این اصل نتیجه گرفت كه اصل در حیات همه ی جانداران و حتی در حیات انسان همین است و جنگ و تنازع، اصلی در زندگی انسانهاست و هر انسانی كه قویتر باشد باقی می ماند و حق هم با همان است كه باقی می ماند، و بعد گفت كه طبیعت به سوی انسان برتر[/][=&amp]( انسانی را كه ما انسان كامل می گوییم، اینها انسان برتر یا «سوپر مَن» می نامند)[/][=&amp]سیر می كند و انسان كامل باید در آینده به وجود بیاید. انسان كامل یعنی چه؟ یعنی انسان قویتر و نیرومندتر؛ انسانی كه اخلاق ضعیف پرور اصلاً در او وجود ندارد. اخلاق ضعیف پرور چیست؟ همین هایی كه ما امروز آنها را كمال می شماریم؛ محبت ورزیدن، مهر ورزیدن، احسان كردن، خدمت به خلق كردن. [/]

[=&amp]نیچه می گوید: این اخلاق، پدر بشر را درآورده است. اینها مانع تكامل بشریت و مانع بروز انسان برتر و قویتر و انسان كامل است. انسان كامل آن است كه در او این نقطه های ضعف [/][=&amp]( كه ما آنها را كمال حساب می كنیم )[/][=&amp] وجود نداشته باشد. و لذا نیچه، هم دشمن سقراط است و هم دشمن مسیح، می گوید[/][=&amp]: سقراط كه در اخلاق خودش، به عفت و پاكی و عدالت و مهربانی و امثال این حرفها توصیه كرد [خیانت كرد] و بدتر از سقراط- به عقیده ی او- مسیح است كه این همه راجع به مهربانی و عطوفت و محبت انسانها سخن گفته است. از نظر نیچه اینها نقاط ضعف انسان است؛ انسان هرچه از این صفات نداشته باشد به كمال نزدیكتر است، چون كمال یعنی توانایی و نقص یعنی ناتوانی، و اینها از نقص ناشی می شود[/][=&amp]. [/][=&amp].........[/]

[=&amp]فروغی [/][=&amp]( در کتاب سیرحکمت در اروپا، ج 3 ) [/][=&amp]نقل كرده است که همه ی دانشمندان دنیا خودپرستی را مذموم، و غیرپرستی و شفقت را مستحسن شمرده اند. نیچه به خلاف همه، خودپرستی را حق دانسته و شفقت را ضعف نفس و عیب پنداشته است . . .[/][=&amp]. [/]

[=&amp]نیچه، از رأی داروین، كوشش در بقا را پذیرفته و آن را به معنی تنازع گرفته و آنچه را دیگران نتیجه ی فاسد رأی داروین شمرده اند او درست پنداشته كه افراد با یكدیگر در كشمكش باشند و تحصیل توانایی كنند تا غلبه یابند[/][=&amp]. [/]
[=&amp]عموم خیرخواهان عالم انسانیت، رعایت حال اكثر را واجب شمرده و مدار امر دنیا را بر صلاح حال عامّه قرار داده اند. نیچه جمعیت اكثر را خوار پنداشته، جماعت قلیل یعنی خواص را ذی حق شمرده است و بس[/][=&amp]. [/]
[=&amp]بنیاد فكر نیچه این است [/][=&amp]كه شخص باید هرچه بیشتر توانا شود و زندگانی اش پر حدّت و خوشتر و «من» یعنی نفسش شكفته تر و نیرومندتر و از تمایلات و تقاضای نفس برخوردارتر باشد[/][=&amp]. [/]
[=&amp]هم فال و هم تماشا! تا به حال دیگران می گفتند اگر این كارها را انجام دهید ضد اخلاق است، ولی او می گوید: نه، این كارهایی را كه مطابق هوای نفستان است انجام دهید و اخلاق هم همینهاست؛ اصلاً كار خوب هم همین است[/][=&amp]! . [/]

[=&amp]بعضی می گویند بهتر آن بود كه به دنیا نیاییم. شاید چنین باشد، نمی دانم. اما می دانم كه خوب یا بد به دنیا آمده ام و باید از دنیا متمتع شوم و هرچه بیشتر، بهتر[/][=&amp]. [/]
[=&amp]می گوید: [/][=&amp]من باید هدفم این باشد كه بتوانم هرچه بهتر خود را متمتع كنم و بیشتر از دنیا بهره ببرم؛ هرچه كه مرا در رسیدن به این مقصد كمك كند، خوب و اخلاق است. این همان فكری است كه معاویه داشت و همیشه این حرف را می زد: ما در نعمتهای دنیا غلت زدیم[/][=&amp]. [/]

[=&amp]آنچه برای این مقصود مساعد است اگرچه قساوت و بیرحمی و مكر و فریب و جنگ و جدال باشد خوب است و آنچه مزاحم و مخالف این غرض است اگرچه راستی، مهربانی، فضیلت و تقوا باشد بد است. . . این سخن باطل است كه مردم و قبایل و ملل در حقوق یكسانند و این عقیده با پیشرفت عالم انسانیت منافی است[/][=&amp]. [/]

[=&amp]می گوید: [/][=&amp]تساوی حقوق همه ی انسانها غلط است، زیرا سبب می شود ضعیفها را در حد قویها نگه داریم و دیگر قویهای بیچاره! هم پیش نروند؛ بگذار ضعیفها پایمال بشوند تا میدان برای قوی باز شود؛ وقتی میدان برای قوی باز شد «انسان برتر» به وجود می آید[/][=&amp]. [/]
[=&amp]مردم باید دو دسته باشند: یكی زبردستان و خواجگان و یكی زیردستان و بندگان، و اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غایت وجودند ( یعنی خلقت برای آن هاست ) و زیردستان آلت و وسیله ی اجرای اغراض ایشان می باشند[/][=&amp]. . . [/][=&amp]هیئت اجتماعیه و مدنیت برای پیشرفت كار آن طبقه ی شریف تشكیل شده است، نه چنان كه گمان رفته است كه زبردستان برای حفظ زیردستان اند[/][=&amp]. [/]
[=&amp]می گوید: [/][=&amp]اجتماع فقط برای این است كه اقویا به نوایی برسند و ضعفا حكم چهارپایان را دارند كه باید برای اقویا باركشی كنند. . . . زبردستان و نیرومندان كه خواجگان اند باید پرورش یابند تا از ایشان مردمان برتر به وجود آیند و انسان در مدارج صعود و ترقی قدم زند[/][=&amp]. [/]

[=&amp]به عقیده ی نیچه [/][=&amp]نیكی و راستی و زیبایی كه اموری است كه همه پیشنهاد خاطر دارند، امور حقیقی و مطلق نیستند؛ آنچه حقیقت است این است كه همه كس خواهان توانایی است[/][=&amp]. [/]
[=&amp]بعد مخصوصاً به ادیان حمله كرده، می گوید: [/][=&amp]ادیان به بشریت خیانت كردند، زیرا بشر را دعوت به عدالت و حمایت زیردستان و ضعفا كردند. اول كه ادیان نبودند و همان قانون جنگل حكمفرما بود دوران خوبی بود. هركه قویتر بود ضعیفتر را می خورد و ضعیف از بین می رفت[/][=&amp]. [/]

[=&amp]در آغاز امر، دنیا بر وفق خواهش مردمان نیرومند می گذشت و ناتوانان، زیردست و بنده ی ایشان بودند ولیكن نیرومندان اندكند و ناتوانان بسیار[/][=&amp]. [/][=&amp] پس این بسیاری را وسیله ی پیشرفت خود ساختند و به حیله و تدبیر اصول رأفت و شفقت و فروتنی و غیرخواهی و مهربانی و عدالت و كرامت را در اذهان به صورت نیكی و درستی و زیبایی جلوه دادند و قبولانیدند تا توانایی نیرومندان را تعدیل كنند و از بندگی آنها رهایی یابند، و این مقصود را بیشتر به وسیله ی ادیان پیش بردند و نام خدا و حق را حصار آنها قرار دادند[/][=&amp]. [/]
[=&amp]این نظریه، درست نقطه ی مقابل نظریه ی كارل ماركس است. نیچه و ماركس هر دو ضد دین هستند، ولی نیچه مدعی است دین را ضعفا علیه اقویا اختراع كردند تا به اقویا افسار بزنند، چون خودش را طرفدار اقویا می داند، و ماركس كه خودش را طرفدار ضعفا معرفی می كند، می گوید: دین را اقویا اختراع كردند برای اینكه جلو شورش ضعفا را بگیرند[/][=&amp]. [/]

[=&amp]نیچه بعد به سقراط و بودا و عیسای مسیح حمله می كند و می گوید[/][=&amp]: [/]
[=&amp]اخلاق مسیحی اخلاق بندگی است و اخلاق خواجگی را تباه كرده است، و گفت و گوی برادری و برابری و صلح و رعایت حقوق زنان و رنجبران و امثال این سخنان كه امروز در دنیا شایع شده از آن منشأ است و خدعه و تزویر و فریب است و مایه ی فقر و ضعف و انحطاط می باشد و باید این اصول را خراب كرد و اصول زندگی خواجگی باید اختیار نمود. اصول زندگی خواجگی كدام است؟ فكر خدا و زندگی اخروی را باید كنار گذاشت. . . . [/][=&amp]باید رأفت و رقّت قلب را دور انداخت. رأفت از عجز است، فروتنی و فرمانبرداری از فرومایگی است، حلم و حوصله و عفو و اغماض از بی همتی و سستی است. مردانگی باید اختیار كرد. بشر باید به مرحله ی مرد برتربرسد. مرد برتر آن است كه از نیك و بد برتر باشد، عزم و اراده داشته باشد[/][=&amp]. [/]

[=&amp]در میان فرنگیها مكتبهای زیادی ظهور كرده است. خوشبختانه در میان ما چنین مكتبهایی (یعنی چنین وباهایی) پیدا نشده است[/][=&amp]. [/]
[=&amp]روح اروپایی همین است. اعلامیه ی حقوق بشر را هم كه آنها می دهند، برای فریب دیگران است. تربیت اروپایی و اخلاق واقعی اروپایی یعنی اخلاق ماكیاولی و نیچه ای. عملی كه استعمار در دنیا انجام می دهد بر همین اساس است و روح فرنگی اعم از آمریكایی و اروپایی، استعمار و همین اخلاق است. اگر جلو ما دم از حقوق بشر می زنند و ما بدبختها گاهی آب دهان خودمان را قورت می دهیم و می آییم حرفهای آنها را بازگو می كنیم،[/][=&amp] به خدا قسم اشتباه می كنیم. . . . [/]

[=&amp]نیچه می گوید؛[/][=&amp]نفس كشتن چرا؟ باید نفس را پرورد. غیرپرستی چیست؟ خود را باید خواست و خود را باید پرستید. ضعیف و ناتوان را باید رها كرد تا از میان برود و رنج و درد در دنیا كاسته شود [/][=&amp]. . . [/][=&amp]مرد برتر آن است كه نیرومند باشد و به نیرومندی زندگی كند و هواها و تمایلات خود را برآورده نماید[/][=&amp]. [/]
[=&amp]این، تعریف مرد برتر است كه آن غایت هستی و غایت كمال است و می گوید خلقت برای اوست و همه مقدمه ی وجود او هستند.
[/]
[=&amp]حال ببینید انسان كامل آقای نیچه چه چیز از آب درمی آید: [/][=&amp]هیچ چیز نباید مانعش شود و باید اخلاق و رحم و انسانیت و مروّت و مهربانی و عدالت و همه ی این جور حرفها را دور بریزد و خود را از همه ی اینها پاك و مبرّا كرده باشد[/][=&amp]. [/][=&amp]هواها و تمایلات خود را برآورده نماید، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند و هر مانعی كه برای خواجگی در پیش بیاید از میان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد[/][=&amp]. [/][=&amp]( مجموعه آثار شهید مطهری[/][=&amp] . [/][=&amp]ج23، ص[/][=&amp]253[/][=&amp] ).[/]

[=&amp]
شهید مطهری در جای دیگری می گوید:[/]


[=&amp]
ويليام جيمز در فصل اول كتاب خود كه به نام «دين و روان» ترجمه شده، درباره يك نويسنده مادّى به نام «مارك اورل» و هم درباره نيچه و شوپنهاور میگويد:[/]

[=&amp] «كلمات "مارك اورل" تلخى ريشه‏دار غم و اندوه را نشان مى‏دهد. ناله‏هاى آن مانند ناله خوكى است كه زير تيغ سر مى‏دهد. وضع روحى "نيچه" و "شوپنهاور"، عبوسيها و كج خلقى‏ها در آنها ديده مى‏شود كه آميخته با دندان غروچه‏هاى تلخى مى‏باشد. ناله‏هاى مرارت آميز اين دو نويسنده آلمانى آدمى را به ياد جيرجيرهاى موشى مى‏اندازد كه مشغول جان دادن است. در كلمات اين دو نويسنده آن معنا و مفهوم تصفيه‏اى كه مذهب به سختيها و مشقتهاى زندگى مى‏دهد ديده نمى‏شود.»
[/]
[=&amp]نيچه، كه ويليام جيمز از او به عنوان يك بدبين نام مى‏برد فلسفه معروفى دارد مبنى بر «اصالت نيرومندى»؛ می گويد:[/]
[=&amp] «بايد رأفت و رقّت قلب را دور انداخت. رأفت از عجز است. فروتنى و فرمانبردارى فرومايگى است. حلم و حوصله و عفو و اغماض از بى‏همّتى و سستى است ... نفس كشتن چرا؟ بايد نفس را پرورد. غير پرستى چيست؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد و ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا از ميان برود».
[/]
[=&amp]نيچه با چنين افكار و انديشه‏هايى طبعاً جهان را بر خويشتن بصورت يك زندان ساخته بود. در اواخر عمر ثمره اين انديشه‏ها عائدش شد. در نامه‏اى كه اواخر عمر به خواهرش نوشته مى‏نويسد:[/]
[=&amp] «هرچه روزگار بر من مى‏گذرد زندگانى بر من گرانتر مى‏شود. سالهايى كه از بيمارى در نهايت افسردگى و رنجورى بودم هرگز مانند حالت كنونى، از غم پر، و از اميد تهى نبودم. چه شده است؟ آن شده است كه بايد بشود. اختلافاتى كه با همه مردم داشتم اعتماد را به من از ايشان سلب كرده و طرفين مى‏بينيم به اشتباه بوده‏ايم. خدايا من امروز چه تنها هستم! يك تن نيست كه بتوانم با او بخندم و يك فنجان چاى بنوشم. هيچكس نيست كه نوازش دوستانه بر من روا بدارد».
[/]
[=&amp]( مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏1، ص: 101 )[/]
[=&amp]نتیجه و فرآیند چنین طرز تفکری آیا جز این خواهد بود که؛ در گیر و دار سختیها و گرفتاریها ومصائب زندگی، امید، جای خود را به ناامیدی، و تلاش در راه رفع موانع، جای خود را به خمودگی و آرزوی مرگ داشتن، و. . . خواهد داد، و دنیا را که جای زیستن همه انسان ها در کنار هم و به کمال رسیدن آن ها در صفات والای انسانی و عشق و همدردی نسبت به همدیگر است را به زیستگاه حیوانات گوناگون و زیستنی جنگلی، تبدیل خواهد نمود، در صورتی که بر اساس تفکرات مبتنی بر جهان بینی اسلامی، و آموزه های دینی، حقیقت زندگی آن است که خالق انسان ها، انسان را بر آن سرشته است، و از او خواسته است که در مسیر زندگی خود، همان را بپیماید. تا در کوران حوادث زندگی، نا امیدی و یأس بر زندگی او حاکم نگردیده، بلکه جز توکل و اعتماد بر نیروی لایزال الهی و امید و نشاط و بالندگی در زندگی، چیز دیگری را مشاهده ننماید.[/]

[=&amp]انشاء الله در پست بعدی، تفکر مبتنی بر جهان بینی الهی و نتایج آن را بیان خواهیم نمود.[/]

سلام جناب سید مفید ...
امیدوارم که خوب و سلامت باشید ...

بابته وقتی که گذاشتید و این مطالب رو گردآوری کردید ازتون تشکر میکنم ...

مطالبی که میخوام عنوان کنم خیلی خیلی زیاد هستند ...

همچنین من تنها یکی دو تا کتاب از نیچه خوندم و افکار نیچه رو به اون سادگی که شما اونها رو به تصویر میکشید نمیدونم ؛ مطالب خیلی گسترده تر از اون مطالبی هستند که شما عنوان کردید ...

به هر حال معنای اصلی که در درون ذهنم هست چیزی فراتر از مطالبی هستش که شما اونها رو ایراد کردید ...

امید داشتم که اشخاصی که تجربه های خوب و بد در درون زندگیشون داشته اند وارد بحث بشن ... و واقعا ببینیم که بعد از گذشت اون سختی و اون مشگل ... آیا بزرگتر و قویتر شده اند یا کوچکتر و حقیرتر ...

اینکه اون مسیر رو در کنار خدا طی کرده اند ... خوشحال هستند یا ناراحت ...

به هر حال ...

فکر میکنم اصل کلام به ناچار به این سمت بره که

آیا واقعا میشه در درون زندگی به خدا اطمینان کرد ...

سوال مثلا این هست ...
* دوستم مادرش سرطان گرفته و در حال فوت هست ... دوستم هزاران بار توکل میکنه ... هزاران بار آیت الکرسی میخونه ... هزاران و هزاران بار دعا و توکل میکنه ... تسبیح به دست میخوابه و تسبیح به دست بیدار میشه ...

* بعد از 3 ماه مادرش خوب میشه ...

* من به اون دوستم تبریک بگم ... یا اینکه بهش بگم ... زیاد خوشحال نباش ... الان مامانت نمرد .... 4 سال دیگه میمیره ... اون زمانی هم مثله این بار نگاهت به آسمان هست و تسبیحت به دست ...

اگر اجازه بدید من مطالب رو کمی دسته بندی کنم و سپس در درون این تاپیک قرار بدم ...

صحبت سره این هست که مسیری که خدا ترسیم میکنه ... مسیره همون گربه ضعیف و نحیفی هست که باید دائما چشمش به پنجره باشه تا باز بشه ... ( یعنی انسانها رو اینجوری میسازه )

صحبت سره این هست که وقتی انسانها بهشون یک سختی خیلی خیلی بزرگی وارد میشه ...

دو تا مسیر برای حلش خواهند داشت ... یا مغزشون در حالتیکه در وضعیت تعادل هست براش مسیری پیدا میکنه ...

یا اینکه مغز تعادلش رو از دست میده و وارد فاز تخیلات میشه ... و حقیقت رو جعل میکنه ...

اگر اجاز بدید مطالب رو آماده کنم و سپس در درون تاپیک قرار بدم .

متشکرم

نقل قول:

آیا سختی ها و مصائب و مشکلات زندگی، راهی برای جعل حقیقت هستند؟

1- سختی ها و مصائب و مشکلات زندگی که توسط انسان ها برای ما ایجاد می شوند ، راهی برای جعل حقیقت هستند.

2- سختی ها و مصائب و مشکلات زندگی که توسط خداوند برای ما ایجاد می شوند ، راهی برای درک حقیقت هستند.

مثال برای مورد یک: ورزشگاه نقش جهان اصفهان سال 86 برای بازسازی بسته شد و سال 95 افتتاح ( افتضاح ) شد.

این یعنی دقیقا جعل حقیقت. ده سال برای یک استادیوم با کلی آبروریزی که فردوسی پور چند سال پیش به تمسخر گفت: حالا استادیوم نقش جهان کی افتتاح میشه شاید عمر ما قد نده.

حقیقت اینه که درپیت ترین تیم های اسپانیا و ایتالیا و انگلیس ، از تیم ملی ما امکانات بهتری دارند.

ولی یه مشت دزد و حقه باز و بی هنر و بی خاصیت میان قدرت رو دست می گیرن و اجازه نمیدن نیروهای جوان و متخصص و متعهد و هنرمند بیان کار رو دست بگیرند.

حقیقت اینه که اگه ده تا آدم حسابی توی ده تا شهر ایران بیان الان استارت بزنن تیر ماه 98 ما ده تا استادیوم با استانداردهای جهانی خواهیم داشت.

نه فقط ورزش ، خیلی جاها همین بساط هست.

اینها باعث میشن که بی عدالتی و تبعیض بیداد کنه و از بسیاری از لذت های حلال محروم بشیم ، بعد می خوان با دو برنامه ی قرائتی بیچاره مردم جذب دین بشن.
آقای پناهیان توی یه سخنرانی میگفت ( نقل به مضمون ) : خدا می دونه بعضی اوقات دارم میرم منبر و یه خبری می شنوم که میگن فلان مسئول فلان حرفو زده یا دزدی کرده با خودم میگم دیگه امشب رو بیخیال منبر نرم. برم چی بگم؟ برم از چیه دین بگم؟ وقتی مسئولین این کارها رو میکنن دیگه کسی حرف منو نمی خره ، چه فایده ای داره.

یک نمونه دیگه از جعل حقیقت که توسط مرد واقعی فوتبال ایران چهار سال پیش ( مجتبی جباری عشقممممممه ) افشا شد.

کلیک کنید

مثال برای مورد دو: سختی ها و مشکلاتی که توسط خداوند ایجاد می شوند و از کنترل ما خارج هستند ، مثل از دست دادن عزیزان. یا آتش گرفتن اتفاقی خانه و سوختن تمام وسایل و...

به شدت باعث رشد ما میشن ، و اگر کمی دقت کنیم می بینیم که میشه درسهای بزرگی ازش گرفت و از همونجا انقلابی در درون خودمون ایجاد کرد.

ما باید یاد بگیریم خودمون رو نسبت به اینجور اتفاقات ضد ضربه کنیم ، با برنامه ریزی چند ماهه میشه به سطحی رسید که تحمل این مسائل واسمون بسیار ساده بشه.

باید درک و فهم خودمون رو بالا ببریم و خودمون رو از وابستگی رها کنیم. این کارها با یه برنامه ریزی چند ماهه به راحتی امکان پذیر هست.

مینوی خرد;933963 نوشت:
سلام جناب سید مفید ...
امیدوارم که خوب و سلامت باشید ...

بابته وقتی که گذاشتید و این مطالب رو گردآوری کردید ازتون تشکر میکنم ...

مطالبی که میخوام عنوان کنم خیلی خیلی زیاد هستند ...

همچنین من تنها یکی دو تا کتاب از نیچه خوندم و افکار نیچه رو به اون سادگی که شما اونها رو به تصویر میکشید نمیدونم ؛ مطالب خیلی گسترده تر از اون مطالبی هستند که شما عنوان کردید ...

به هر حال معنای اصلی که در درون ذهنم هست چیزی فراتر از مطالبی هستش که شما اونها رو ایراد کردید ...

امید داشتم که اشخاصی که تجربه های خوب و بد در درون زندگیشون داشته اند وارد بحث بشن ... و واقعا ببینیم که بعد از گذشت اون سختی و اون مشگل ... آیا بزرگتر و قویتر شده اند یا کوچکتر و حقیرتر ...

اینکه اون مسیر رو در کنار خدا طی کرده اند ... خوشحال هستند یا ناراحت ...

به هر حال ...

فکر میکنم اصل کلام به ناچار به این سمت بره که

آیا واقعا میشه در درون زندگی به خدا اطمینان کرد ...

سوال مثلا این هست ...
* دوستم مادرش سرطان گرفته و در حال فوت هست ... دوستم هزاران بار توکل میکنه ... هزاران بار آیت الکرسی میخونه ... هزاران و هزاران بار دعا و توکل میکنه ... تسبیح به دست میخوابه و تسبیح به دست بیدار میشه ...

* بعد از 3 ماه مادرش خوب میشه ...

* من به اون دوستم تبریک بگم ... یا اینکه بهش بگم ... زیاد خوشحال نباش ... الان مامانت نمرد .... 4 سال دیگه میمیره ... اون زمانی هم مثله این بار نگاهت به آسمان هست و تسبیحت به دست ...

اگر اجازه بدید من مطالب رو کمی دسته بندی کنم و سپس در درون این تاپیک قرار بدم ...

صحبت سره این هست که مسیری که خدا ترسیم میکنه ... مسیره همون گربه ضعیف و نحیفی هست که باید دائما چشمش به پنجره باشه تا باز بشه ... ( یعنی انسانها رو اینجوری میسازه )

صحبت سره این هست که وقتی انسانها بهشون یک سختی خیلی خیلی بزرگی وارد میشه ...

دو تا مسیر برای حلش خواهند داشت ... یا مغزشون در حالتیکه در وضعیت تعادل هست براش مسیری پیدا میکنه ...

یا اینکه مغز تعادلش رو از دست میده و وارد فاز تخیلات میشه ... و حقیقت رو جعل میکنه ...

اگر اجاز بدید مطالب رو آماده کنم و سپس در درون تاپیک قرار بدم .

متشکرم

سلام. خوب صحبت از تجربه شد من چند تا بگم. یک بنده خدایی گناه بسیار بزرگی رو انجام داده بود و این گناه شخصی بود و فقط خودش در گیرش شده بود. شبها از ناراحتی نمیخوابید و .. و در حال روانی شدن بود و ... و حدود 2 تومن هم خرج روانشناس و روان پزشک کرد که چیزی عایدش نشد.یک مدت شروع کرد به دعا کردن و استغفار کردن و جبران مافات با قران و .... و الان حالش بسبار خوبه و امید به زندگیش عالی هست و در حال پیشرفت در زندگی.
یک بنده خدایی در سن 20 سالگی به دلیل مشکلات خانوادگی دچار افسردگی شدید شد و کارش به بیمارستانهای میمنت و روزبه و شوک و .. کشید. با درمان دارویی بعد از دو یال نتیجه خفیف حاصل شد که بعد از مدتی دوباره عود می کرد. خودش رو بست به دعا و قران و نماز و .... و الان 60 سالشه و با وجود اینکه تمام اون عوامل ابجاد کننده افسردگی در اون شخص حتی شدید تر از قبل شدن و زندگیش بسیار تحت فشاره اما آرامش روحی و روانی بسبار عجیبی داره.
یک بنده خدایی بود که در جوانی حدود 30 سالگی تومر مغزی گرفت و ازش قطع امید کردند و خودش رو بست به نماز و قران و توده در نهایت تعجب از بین رفت و تا 90 سالگی هم عمر کرد و به دلبل کهولت سن فوت کرد و سرطانش هم هیچ وقت دیگه عود نکرد.
یک دختری بود که پدر معتاد و وضع اقتصادی بسیار بدی داشتند و خواستگار اصلا نداست یا همه معتاد بودند و خودش هم خیلی دختر خوبی بود و رو آورد به نماز و دعا و یک همسر بسیار خوب و خوش تیپ و با ایمان پیدا کرد و الان 10 ساله با آرامش کنار هم هستند.

nobelist;933975 نوشت:
سلام. خوب صحبت از تجربه شد من چند تا بگم. یک بنده خدایی گناه بسیار بزرگی رو انجام داده بود و این گناه شخصی بود و فقط خودش در گیرش شده بود. شبها از ناراحتی نمیخوابید و .. و در حال روانی شدن بود و ... و حدود 2 تومن هم خرج روانشناس و روان پزشک کرد که چیزی عایدش نشد.یک مدت شروع کرد به دعا کردن و استغفار کردن و جبران مافات با قران و .... و الان حالش بسبار خوبه و امید به زندگیش عالی هست و در حال پیشرفت در زندگی.
یک بنده خدایی در سن 20 سالگی به دلیل مشکلات خانوادگی دچار افسردگی شدید شد و کارش به بیمارستانهای میمنت و روزبه و شوک و .. کشید. با درمان دارویی بعد از دو یال نتیجه خفیف حاصل شد که بعد از مدتی دوباره عود می کرد. خودش رو بست به دعا و قران و نماز و .... و الان 60 سالشه و با وجود اینکه تمام اون عوامل ابجاد کننده افسردگی در اون شخص حتی شدید تر از قبل شدن و زندگیش بسیار تحت فشاره اما آرامش روحی و روانی بسبار عجیبی داره.
یک بنده خدایی بود که در جوانی حدود 30 سالگی تومر مغزی گرفت و ازش قطع امید کردند و خودش رو بست به نماز و قران و توده در نهایت تعجب از بین رفت و تا 90 سالگی هم عمر کرد و به دلبل کهولت سن فوت کرد و سرطانش هم هیچ وقت دیگه عود نکرد.
یک دختری بود که پدر معتاد و وضع اقتصادی بسیار بدی داشتند و خواستگار اصلا نداست یا همه معتاد بودند و خودش هم خیلی دختر خوبی بود و رو آورد به نماز و دعا و یک همسر بسیار خوب و خوش تیپ و با ایمان پیدا کرد و الان 10 ساله با آرامش کنار هم هستند.

سلام ...
خوب خانوم نوبلیست و آقا مسعود ... من الان واقعا در درون جایگاهی هستم که اگر فردا بهم بگن که سرطان داری ...

1. نه یه دونه تسبیح دستم میگرم
2. نه حاضر میشم برنامه های زندگیم رو تغییر بدم .
3. نه حاضر میشم مهربانتر بشم ؛ یا شب زنده داری کنم یا خیرات بدم یا امامزاده برم .

نه اینکه بگم نمیترسم ... تنها از درد و رنجی که میکشم و بخاطرش دیگران احساس ناراحتی میکنند ؛ ناراحت میشم .

یک سوال :
- فرض کنین یک نفر ؛ پدرش یا مادرش بر رویه تخت بیمارستان میوفته ...

اون هم میلیاردها و میلیاردها بار التماس میکنه ؛ شب ها بیدار میمونه و ... و در نهایت پدر یا مادش فوت میشه ... اون شخص بعدا بره به خدا بگه ....

1. خدایا من رو کنکور قبول کن ؟؟؟
2. خدایا سرماخوردگیم رو شفا بده ؟؟؟

واقعا دعا کردن بعد از مدتی چنین احساس هایی رو برای انسان رقم میزنه ... من یک دائی داشتم که مومن و نماز خون بود ... برادرش ( که دائی من هم میشد ) با موتور تصادف میکنه و قطع نخاع میشه و چیزی در حدود 5 سال رویه تخت بوده ...

و دائیم میگن خیلی خیلی دعا میکنه و وقتی اون یکی دائیم فوت میشه ... کلا ایشون عوض میشن ...

انسان به جایی میرسه که میگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ...

راستش رو بخواهین من اصلا نمیتونم دعا کنم ...
چون حس و احساس دعا کردن ... یعنی امید داشتن به رحمت الهی ...

و وقتی انسان به مرور زمان بارها و بارها تجربه میکنه که نباید امید داشته باشه و بدون امید بیشتر خواسش جمع میشه ...و بهتر و دقیق تر کار میکنه ... دیگه سمته دعا کردن نمیره ....

خانوم نوبلیست و جناب آقا مسعود من دو تا سناریو رو میزام جلوتون ونظرتون رو در مورد این دو تا سناریو میخوام بدونم .

شخصی هزاران بار راز و نیاز میکنه و در نهایت مثلا پدرش بر رویه تخت بیمارستان فوت میشه و اون هم 15 سالش هست ... وقتی پدر فوت میشه ... این مساله ؛ یک مشگل ؛ دو تا مشگل ؛ صد تا مشگل نیست ؛ دقیقا 1000 تا پازل هست که یهو میزان جلوت و باید حلشون کنی ...

* از بی پشت و پناه بودن بگیر
* از مشگل تنهایی بگیر
* از مشگل مالی بگیر
* از مشگل درد و غم مادر بگیر که باید هر روز ببینی و ...

الف ) شخصی با خودش میگه ... این همه دعا کردم ... ولی بزار باز هم برم و در زندگی به خدا توکل کنم ...

* باز هم مادرش غصه دار هست ... ولی میگه خدا درست میکنتش
* باز هم میبینه که تنها هست ... ولی میگه خدا درستش میکنته

در نهایت میبینه که همه پدر دارن ... و اون پدر نداشته ... با این حال اینقدر هم التماس خدا رو کرده و باز هم هیچ تفاوتی براش ایجاد نشده ... التماس و گریه و زاری ...

یه روزی بهش خبر میدن که سرطان داره ؛ با خودش میگه ... بابام مرد ؛ مادرم مرد ؛ چی کار کنم دعا کنم که سرطانم خوب بشه ...

باز هم تصمیم به التماس کردن میگیره .... میگه ... بزار بازم التماس کنم شاید خوب شدم ... شاید این بار دلش به حالم سوخت .

و آخرسر هم مثله همون گربه معصومی که روز به روز نگاهش معصومانه تر میشه و نگاهش به پنجره هست که یک تکه گوشت براش بندازند . نگاهش رو به آسمان بسته میشه ...

شخص دیگری رو در نظر بگیرید ...
اون هم دقیقا براش چنین مشگلی پیش میاد و بی خیال میشه و دیگه التماس نمیکنه ... با خودش میگه اگر رویه تخت بیمارستان هم بودم دیگه دعا نمیخوام ...

1. فلان سختی به سراغش میاد ... باز هم هیچ دعایی نمیکنه
2. بهمان سختی به سراغش میاد ... و باز هم هیچ دعایی نمیکنه

یاد میگره که دیگران پشت سرش غیبت میکنند ... و میفهمه که باید چجوری در جمع مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که دیگران بهش تهمت میزننن ... و میفهمه که باید چجوری مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که چجوری منافع دیگران رو با منافع خودش Join کنه

و وقتی یک مشگل به سراغش میاد ... هزاران راه کار به ذهنش میخوره ... دیگه از مشگلات هیچ ترسی نداره ... تا یک مشگل رو میبینه مثله یک نینجا شمشیرش رو در میاره و هزاران قسمتش میکنه ... و هر قسمتش رو به صورت مجزا حل و فصل میکنه ...

هزاران کتاب میخونه .... تجربه های دیگران رو گوش میده ... و در نهایت ...

دیدش به زندگی درست تر میشه
اخلاقش بچه گونه نمیشه
الکی مهربان نمیشه
پخته تر و پخته تر میشه

و صد البته اگر یه روزی هم سرطان به سراغش اومد ... با خودش میگه زندگی خوب و بدون التماس کردنی داشتم ... مثله شیر زندگی کردم ... و سرطانم رو میپذیرم .

این گربه ... هیچ امیدی به پنجره ای که باز شود و اینکه آیا تکه گوشتی انداخته شود ؛ یا انداخته نشود , میمیرد ؛ محکم و استوار و قدرتمند ....

شما کدومیک از این دو سناریو رو میپذیرید ...

سلام جناب سید مفید ...

من منتظره پست بعدیتون هستم تا در نهایت بتونم پستم رو بزارم ... شما در انتهای پستتون فرمودید که میخواهید به تبیین جهانبینی الهی بپردازید ...

هر کسی برای خودش یه فانتزی داره ... و مطمئنا منم برای خودم یه فانتزی دارم ...

فانتزیه من این هست که اینقدر کار کنم ؛ اینقدر علم و دانشم زیاد بشه ... و هی بزرگتر و بزرگتر و قدرتمند تر بشم ؛ بعدش هم برم آمریکا ... اونجا یک شرکت 10 طبقه تاسیس کنم ...

هی شرکتم تعداد طبقاتش زیاد تر و زیاد تر بشه و من هم قدرتمند تر و قدرتمند تر ...

وقتی شرکتم 200 طبقه شد و از همه بالاتر بودم ... و هیچ چیزی دیگه بالاتر از من نبود ...

یه عینک دودی بزنم ... وبرم بالا پشت بوم اونجا ...

آهنگ پایانی فیلم کیل بیل Kill Bill که انتقامش رو از همه میگیره رو بزارم ... با یک حالت غرور آمیز و نخوت برانگیزی ... عینک دودیم رو در بیارم ...

و بگم به انتهای دنیا رسیدم ... و خودم رو از اون بالا بندازم پائین ....

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

مینوی خرد;933977 نوشت:

من الان واقعا در درون جایگاهی هستم که اگر فردا بهم بگن که سرطان داری ...

1. نه یه دونه تسبیح دستم میگرم
2. نه حاضر میشم برنامه های زندگیم رو تغییر بدم .
3. نه حاضر میشم مهربانتر بشم ؛ یا شب زنده داری کنم یا خیرات بدم یا امامزاده برم .


خوب این که حرف الکی هست.
مطمئنم اگر بهت بگن سرطان داری یه سر طناب رو می بندی به ضریح و یه سرشم می بندی به خودت که از حرم دور نشی.
مینوی خرد;933977 نوشت:

انسان به جایی میرسه که میگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ...

اتفاقا خداوند می خواد مارو مجبور کنه که یاد بگیریم بالاتر از سیاهی رنگی هست.
سیاهی یعنی خدارو از دست دادن ، بقیه اش سر سره بازیه.
باید یاد بگیریم که جز روی خدا و دوست های خوب خدا روی هیچکس حساب نکنیم.
و این آرامش بی نظیری به آدم میده.
مینوی خرد;933977 نوشت:

شخصی هزاران بار راز و نیاز میکنه و در نهایت مثلا پدرش بر رویه تخت بیمارستان فوت میشه و اون هم 15 سالش هست ... وقتی پدر فوت میشه ... این مساله ؛ یک مشگل ؛ دو تا مشگل ؛ صد تا مشگل نیست ؛ دقیقا 1000 تا پازل هست که یهو میزان جلوت و باید حلشون کنی ...
* از بی پشت و پناه بودن بگیر
* از مشگل تنهایی بگیر
* از مشگل مالی بگیر
* از مشگل درد و غم مادر بگیر که باید هر روز ببینی و ...
الف ) شخصی با خودش میگه ... این همه دعا کردم ... ولی بزار باز هم برم و در زندگی به خدا توکل کنم ...
* باز هم مادرش غصه دار هست ... ولی میگه خدا درست میکنتش
* باز هم میبینه که تنها هست ... ولی میگه خدا درستش میکنته
در نهایت میبینه که همه پدر دارن ... و اون پدر نداشته ... با این حال اینقدر هم التماس خدا رو کرده و باز هم هیچ تفاوتی براش ایجاد نشده ... التماس و گریه و زاری ...
یه روزی بهش خبر میدن که سرطان داره ؛ با خودش میگه ... بابام مرد ؛ مادرم مرد ؛ چی کار کنم دعا کنم که سرطانم خوب بشه ...
باز هم تصمیم به التماس کردن میگیره .... میگه ... بزار بازم التماس کنم شاید خوب شدم ... شاید این بار دلش به حالم سوخت .
و آخرسر هم مثله همون گربه معصومی که روز به روز نگاهش معصومانه تر میشه و نگاهش به پنجره هست که یک تکه گوشت براش بندازند . نگاهش رو به آسمان بسته میشه ...

من هم یه روزی مشابه این مشکلات رو شدید داشتم.
پارسال یه شب خسته شدم به خدا گفتم ، خدایا من نمی خوام دیگه گله کنم ، بیا یه بار یه جواب درست و منطقی بهم بده ، چرا این همه مشکل ناجوانمردانه سر راهم قرار گرفت؟
بعد از چند دقیقه با آرامش عجیبی یه حرفی توی دلم نشست: می خواستم بهت بگم همه ی آدم ها میان و میرن و فقط منم که تا آخر باهات می مونم.
من نظرم اینه که خدا خیلی اون شخص رو دوست داشته که با این مشکلات از فرو رفتن در چاه تاریکی نجاتش داده.
اگر اون شخص به این مشکلات دچار نمیشد و سمت فساد و گناه و بر باد دادن زندگی دیگران میرفت ، چه جوابی می خواست بده؟
نمیگفت خداااااایااا تو که می دونستی من این کارهارو میکنم ، چرا جلومو نگرفتی؟ چرا سنگ جلوی پام ننداختی که بیدار بشم؟
من پارسال یه دعایی میکردم اصلا مستجاب نمیشد ، و لجم میگرفت از خدا ، از اینکه من فقط همین یه دعا رو دارم و خدا اجابت نمی کنه.
بعد از مدتی اتفاقاتی افتاد که گفتم خدایا شکرت که به حرفهای من توجه نکردی ، اگر دعام رو مستجاب میکردی من به فلانی اعتماد میکردم و زندگیمو به باد می دادم
عه عه عه ، عجب آدم نامردیه ، من نمی دونستم ، خدایا شکرت که اجابت نکردی ، تا من اینو بشناسم.
دوباره این چرخه هی تکرار شد ، هی تکرار شد ، تا الان هنوز هم اجابت نشده و من توی این مدت خیلی ها رو از جمله خودم رو شناختم
و که خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که دعاهام مستجاب نشد. ولی الان دیگه در حال اجابت شدن هست.
یکی از بزرگترین درسهایی که گرفتم اینه که حرف خیلی از آدمها رو نباید جدی بگیری ، چون حرف مفت زیاد میزنن.
با قدرت کاری ( حلال و سالم ) که بهش اعتقاد داری و می دونی درست هست رو انجام بده و گوشت رو در برابر آدم های ضعیف که میگن: نمیشه ، نمی تونی ، کار تو نیست ، کر کن.
بعدها همین ها وقتی موفقیتت رو ببینن یا با احترام بلند میشن و به احترامت دست میزنن ، یا از حسادت می بینن و می میرن.
مینوی خرد;933977 نوشت:

شخص دیگری رو در نظر بگیرید ...
اون هم دقیقا براش چنین مشگلی پیش میاد و بی خیال میشه و دیگه التماس نمیکنه ... با خودش میگه اگر رویه تخت بیمارستان هم بودم دیگه دعا نمیخوام ...
1. فلان سختی به سراغش میاد ... باز هم هیچ دعایی نمیکنه
2. بهمان سختی به سراغش میاد ... و باز هم هیچ دعایی نمیکنه
یاد میگره که دیگران پشت سرش غیبت میکنند ... و میفهمه که باید چجوری در جمع مراقب منافعش باشه
یاد میگیره که دیگران بهش تهمت میزننن ... و میفهمه که باید چجوری مراقب منافعش باشه
یاد میگیره که چجوری منافع دیگران رو با منافع خودش Join کنه
و وقتی یک مشگل به سراغش میاد ... هزاران راه کار به ذهنش میخوره ... دیگه از مشگلات هیچ ترسی نداره ... تا یک مشگل رو میبینه مثله یک نینجا شمشیرش رو در میاره و هزاران قسمتش میکنه ... و هر قسمتش رو به صورت مجزا حل و فصل میکنه ...
هزاران کتاب میخونه .... تجربه های دیگران رو گوش میده ... و در نهایت ...
دیدش به زندگی درست تر میشه
اخلاقش بچه گونه نمیشه
الکی مهربان نمیشه
پخته تر و پخته تر میشه
و صد البته اگر یه روزی هم سرطان به سراغش اومد ... با خودش میگه زندگی خوب و بدون التماس کردنی داشتم ... مثله شیر زندگی کردم ... و سرطانم رو میپذیرم .

من هیچ کدوم اینهارو دوست ندارم ، بلکه ترکیبی از این دوتارو مسیر موفقیت می دونم.
با ذکر یک مثال الگوی خودم رو که از ابتدا تا انتها با چشم خودم زندگیش رو دنبال کردم توضیح میدم:
سالها پیش یه دورانی بود توی فوتبال که ستاره های محبوب هواداران استقلال و پرسپولیس به داور فشار میوردند.
سر داور داد میزدند ، توهین میکردن ، و داور رو تحت تاثیر قرار می دادند ، و همین ها باعث شعارهای "توپ ، تانک فشفشه..." ، "شیر سماور....اگزور خاور" و... میشدن.
در همین دوران یه داور جوانی اومده بود به اسم "علیرضا فغانی" ، این داور جوان یه اخلاق عجیبی داشت.
با بازیکنان بسیار متکبرانه و با قیافه این شکلی (x-( :-l) برخورد میکرد. اصلا ستاره های فوتبال رو آدم حساب نمی کرد.
هر ستاره ای اعتراض میکرد ضربتی کارت زرد رو در میورد و همه رو حیرت زده میکرد.
داوری بود که اهل مماشات نبود ، و چندین بار پیش اومد که در عرض پنج ثانیه به یه بازیکن دوتا کارت زرد داد و با پس گردنی از زمین انداختش بیرون.
در این دوران بارها و بارها علیه اش شعار دادن ، فوتبالیست ها علیه اش مصاحبه کردن ، "حلالت نمی کنم ،"امیدوارم شب راحت بخوابی" ، "به امام رضا واگذارت میکنم"
بارها کمیته داوران محرومش کرد ، ولی وقتی بر میگشت باز همون رویه رو در پیش میگرفت.
با اینکه خودم استقلالی هستم ولی همون موقع هم از اینکه ستاره های پر ادعای استقلال رو با قیافه تند و جدی اخراج میکرد پای تلویزیون عشق میکردم.
به مرور زمان بازیکن ها دیدن اینجوری فایده نداره و این دست بردار نیست.
در بازی هایی که علیرضا فغانی داور بود بازیکن ها خیلی مودب و سر به زیر شدن ، سعی میکردن بهش لبخند بزنن ، به تصمیماتش احترام بزارن ، و اعتراضی نکنند.
فوتبالیست باید بازیش رو بکنه ، اگه قرار باشه سر هر توپ و خطایی با داور گلاویز بشه که دیگه هیچی رو نمیشه کنترل کرد.
این چیزی بود که سالها توی فوتبال ایران مرده بود و کسی جرات نداشت بیاد این تفکر باطل رو از بین ببره.
این داور نه با کسی لج میکرد ، نه با کسی مشکلی داشت ، فقط قوانین رو اجرا میکرد ، همین و بس.
الان علیرضا فغانی بهترین داور بین المللی تاریخ ایران هست. و فیفا بازی های بزرگی رو برای قضاوت بهش میده.
فقط مونده فینال جام جهانی رو قضاوت کنه که امیدوارم به حق امیرالمومنین علیه السلام بهش برسه ، چون بدجوری حقش هست.

حالا مصاحبه مفت خوران ایران زمین:
به فغانی تبریک میگم.
فغانی مایه ی افتخار ماست.
فغانی ایران رو سربلند کرد.
من از همون اول ازش حمایت می کردم.
من از همون اول به داوریش اعتقاد داشتم.

فکر میکنم توضیحاتم کافی باشه.[/][/][/]

مینوی خرد;933977 نوشت:
سلام ...
خوب خانوم نوبلیست و آقا مسعود ... من الان واقعا در درون جایگاهی هستم که اگر فردا بهم بگن که سرطان داری ...

1. نه یه دونه تسبیح دستم میگرم
2. نه حاضر میشم برنامه های زندگیم رو تغییر بدم .
3. نه حاضر میشم مهربانتر بشم ؛ یا شب زنده داری کنم یا خیرات بدم یا امامزاده برم .

نه اینکه بگم نمیترسم ... تنها از درد و رنجی که میکشم و بخاطرش دیگران احساس ناراحتی میکنند ؛ ناراحت میشم .

یک سوال :
- فرض کنین یک نفر ؛ پدرش یا مادرش بر رویه تخت بیمارستان میوفته ...

اون هم میلیاردها و میلیاردها بار التماس میکنه ؛ شب ها بیدار میمونه و ... و در نهایت پدر یا مادش فوت میشه ... اون شخص بعدا بره به خدا بگه ....

1. خدایا من رو کنکور قبول کن ؟؟؟
2. خدایا سرماخوردگیم رو شفا بده ؟؟؟

واقعا دعا کردن بعد از مدتی چنین احساس هایی رو برای انسان رقم میزنه ... من یک دائی داشتم که مومن و نماز خون بود ... برادرش ( که دائی من هم میشد ) با موتور تصادف میکنه و قطع نخاع میشه و چیزی در حدود 5 سال رویه تخت بوده ...

و دائیم میگن خیلی خیلی دعا میکنه و وقتی اون یکی دائیم فوت میشه ... کلا ایشون عوض میشن ...

انسان به جایی میرسه که میگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ...

راستش رو بخواهین من اصلا نمیتونم دعا کنم ...
چون حس و احساس دعا کردن ... یعنی امید داشتن به رحمت الهی ...

و وقتی انسان به مرور زمان بارها و بارها تجربه میکنه که نباید امید داشته باشه و بدون امید بیشتر خواسش جمع میشه ...و بهتر و دقیق تر کار میکنه ... دیگه سمته دعا کردن نمیره ....

خانوم نوبلیست و جناب آقا مسعود من دو تا سناریو رو میزام جلوتون ونظرتون رو در مورد این دو تا سناریو میخوام بدونم .

شخصی هزاران بار راز و نیاز میکنه و در نهایت مثلا پدرش بر رویه تخت بیمارستان فوت میشه و اون هم 15 سالش هست ... وقتی پدر فوت میشه ... این مساله ؛ یک مشگل ؛ دو تا مشگل ؛ صد تا مشگل نیست ؛ دقیقا 1000 تا پازل هست که یهو میزان جلوت و باید حلشون کنی ...

* از بی پشت و پناه بودن بگیر
* از مشگل تنهایی بگیر
* از مشگل مالی بگیر
* از مشگل درد و غم مادر بگیر که باید هر روز ببینی و ...

الف ) شخصی با خودش میگه ... این همه دعا کردم ... ولی بزار باز هم برم و در زندگی به خدا توکل کنم ...

* باز هم مادرش غصه دار هست ... ولی میگه خدا درست میکنتش
* باز هم میبینه که تنها هست ... ولی میگه خدا درستش میکنته

در نهایت میبینه که همه پدر دارن ... و اون پدر نداشته ... با این حال اینقدر هم التماس خدا رو کرده و باز هم هیچ تفاوتی براش ایجاد نشده ... التماس و گریه و زاری ...

یه روزی بهش خبر میدن که سرطان داره ؛ با خودش میگه ... بابام مرد ؛ مادرم مرد ؛ چی کار کنم دعا کنم که سرطانم خوب بشه ...

باز هم تصمیم به التماس کردن میگیره .... میگه ... بزار بازم التماس کنم شاید خوب شدم ... شاید این بار دلش به حالم سوخت .

و آخرسر هم مثله همون گربه معصومی که روز به روز نگاهش معصومانه تر میشه و نگاهش به پنجره هست که یک تکه گوشت براش بندازند . نگاهش رو به آسمان بسته میشه ...

شخص دیگری رو در نظر بگیرید ...
اون هم دقیقا براش چنین مشگلی پیش میاد و بی خیال میشه و دیگه التماس نمیکنه ... با خودش میگه اگر رویه تخت بیمارستان هم بودم دیگه دعا نمیخوام ...

1. فلان سختی به سراغش میاد ... باز هم هیچ دعایی نمیکنه
2. بهمان سختی به سراغش میاد ... و باز هم هیچ دعایی نمیکنه

یاد میگره که دیگران پشت سرش غیبت میکنند ... و میفهمه که باید چجوری در جمع مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که دیگران بهش تهمت میزننن ... و میفهمه که باید چجوری مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که چجوری منافع دیگران رو با منافع خودش Join کنه

و وقتی یک مشگل به سراغش میاد ... هزاران راه کار به ذهنش میخوره ... دیگه از مشگلات هیچ ترسی نداره ... تا یک مشگل رو میبینه مثله یک نینجا شمشیرش رو در میاره و هزاران قسمتش میکنه ... و هر قسمتش رو به صورت مجزا حل و فصل میکنه ...

هزاران کتاب میخونه .... تجربه های دیگران رو گوش میده ... و در نهایت ...

دیدش به زندگی درست تر میشه
اخلاقش بچه گونه نمیشه
الکی مهربان نمیشه
پخته تر و پخته تر میشه

و صد البته اگر یه روزی هم سرطان به سراغش اومد ... با خودش میگه زندگی خوب و بدون التماس کردنی داشتم ... مثله شیر زندگی کردم ... و سرطانم رو میپذیرم .

این گربه ... هیچ امیدی به پنجره ای که باز شود و اینکه آیا تکه گوشتی انداخته شود ؛ یا انداخته نشود , میمیرد ؛ محکم و استوار و قدرتمند ....

شما کدومیک از این دو سناریو رو میپذیرید ...

هیچ کدام از این دو را.
سلام، صبح بخیر. چند تا نکته بگم. اول این که به نظرم شما نقش دعا و عقل و اختیار رو از هم جدا می کنید که اگر یکی وارد بشه ، اون یکی بیکار میمونه که اصلا درست نیست. دعا کردن فقط برای انجام شدن کارهای محیر العقول مثل شفای قطع نخاعی و سرطانی و .. نیست. در 90 درصد اوقات زندگی دعا در راستای عقل و اختیار هست. بنابر ابن سختی ها و مشکلات و مسائل در زندگی رو دو دسته می کنیم. دسته اول اونهایی هستن که با عقل و اختیار بشر قابل حل هستند و دعا نقش محکم کنندگی رو داره. مثلا درباره کسی که میخواد کنکور بده و درس هم خونده ، حالا به خدا هم توکل میکنه و میخواد که مثل همبشه کمکش کنه و سر جلسه کنکور اتفاق غیر منتظره ایی براش پیش نیاد و زحماتش ببار بنشینه. اما کسی که درس نخونده بیاد کل سال رو هم دعا و نذر بکنه و نماز و فلان که قبول بشه، هیچ وقت دعاش مستجاب نمبشه چون ابن استجابت نیاز مند شرایطی است که باید مهبا باشه که یکیش اینه که فرد خودش از قبل تلاس کرده باشه و وظیفه خودش رو انجام داده باشه.
برای دسته اول ، اساسا اگر شما فکرتون رو بکار نگرفته باشید و تلاشتون رو نکرده باشید، صد سال هم بشینید دعا و زاری کنید هیچ فایده ایی نخواهد داشت. این از شرایط استجابت دعا برای این دسته است.
اما برای دسته دوم که اقلیت است و در واقع اموری که ما اختیارش رو نداشته باشبم از نظر مادی و نقشی در بوجود آمدن اونها نداشته باشیم، مثل سرطان، مشکلات جسمی شدید و .... باز هم دعا یک دستور صد درصد نیست. این از تفکر اشتباه افراد سر چشمه میگیره و اگر شما میبینید که کسی برای یک کاری زیاد دعا کرده و اون کار نشده و بعد از نظر دینی بهم ریخته، این مشکل اون شخص هست نه مشکل توکل و دعا. شما دعا می کنید و از خدا می خواید که برخلاف روند عادی امور کاری رو انجام بده ، نباید توقع صد در صد داست که مستجاب بشه، این توقع عقلی نیست.
در ضمن شما توکل و توسل رو مترادف با کنار گذاشتن عقل و خوارو ذلیل شدن مهربون شدن و گریه کردن و مثل موش زندگی گردن و ... در نظر میگیرید که بسیار اشتباه است. پیشنهاد میکنم وصیتنامه و دست نوشته های دکتر چمران رو بخونید. در اوج موفقیت علمی چقدر متواضع و متوسل بودند.

مینوی خرد;933977 نوشت:
سلام ...
خوب خانوم نوبلیست و آقا مسعود ... من الان واقعا در درون جایگاهی هستم که اگر فردا بهم بگن که سرطان داری ...

1. نه یه دونه تسبیح دستم میگرم
2. نه حاضر میشم برنامه های زندگیم رو تغییر بدم .
3. نه حاضر میشم مهربانتر بشم ؛ یا شب زنده داری کنم یا خیرات بدم یا امامزاده برم .

نه اینکه بگم نمیترسم ... تنها از درد و رنجی که میکشم و بخاطرش دیگران احساس ناراحتی میکنند ؛ ناراحت میشم .

یک سوال :
- فرض کنین یک نفر ؛ پدرش یا مادرش بر رویه تخت بیمارستان میوفته ...

اون هم میلیاردها و میلیاردها بار التماس میکنه ؛ شب ها بیدار میمونه و ... و در نهایت پدر یا مادش فوت میشه ... اون شخص بعدا بره به خدا بگه ....

1. خدایا من رو کنکور قبول کن ؟؟؟
2. خدایا سرماخوردگیم رو شفا بده ؟؟؟

واقعا دعا کردن بعد از مدتی چنین احساس هایی رو برای انسان رقم میزنه ... من یک دائی داشتم که مومن و نماز خون بود ... برادرش ( که دائی من هم میشد ) با موتور تصادف میکنه و قطع نخاع میشه و چیزی در حدود 5 سال رویه تخت بوده ...

و دائیم میگن خیلی خیلی دعا میکنه و وقتی اون یکی دائیم فوت میشه ... کلا ایشون عوض میشن ...

انسان به جایی میرسه که میگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ...

راستش رو بخواهین من اصلا نمیتونم دعا کنم ...
چون حس و احساس دعا کردن ... یعنی امید داشتن به رحمت الهی ...

و وقتی انسان به مرور زمان بارها و بارها تجربه میکنه که نباید امید داشته باشه و بدون امید بیشتر خواسش جمع میشه ...و بهتر و دقیق تر کار میکنه ... دیگه سمته دعا کردن نمیره ....

خانوم نوبلیست و جناب آقا مسعود من دو تا سناریو رو میزام جلوتون ونظرتون رو در مورد این دو تا سناریو میخوام بدونم .

شخصی هزاران بار راز و نیاز میکنه و در نهایت مثلا پدرش بر رویه تخت بیمارستان فوت میشه و اون هم 15 سالش هست ... وقتی پدر فوت میشه ... این مساله ؛ یک مشگل ؛ دو تا مشگل ؛ صد تا مشگل نیست ؛ دقیقا 1000 تا پازل هست که یهو میزان جلوت و باید حلشون کنی ...

* از بی پشت و پناه بودن بگیر
* از مشگل تنهایی بگیر
* از مشگل مالی بگیر
* از مشگل درد و غم مادر بگیر که باید هر روز ببینی و ...

الف ) شخصی با خودش میگه ... این همه دعا کردم ... ولی بزار باز هم برم و در زندگی به خدا توکل کنم ...

* باز هم مادرش غصه دار هست ... ولی میگه خدا درست میکنتش
* باز هم میبینه که تنها هست ... ولی میگه خدا درستش میکنته

در نهایت میبینه که همه پدر دارن ... و اون پدر نداشته ... با این حال اینقدر هم التماس خدا رو کرده و باز هم هیچ تفاوتی براش ایجاد نشده ... التماس و گریه و زاری ...

یه روزی بهش خبر میدن که سرطان داره ؛ با خودش میگه ... بابام مرد ؛ مادرم مرد ؛ چی کار کنم دعا کنم که سرطانم خوب بشه ...

باز هم تصمیم به التماس کردن میگیره .... میگه ... بزار بازم التماس کنم شاید خوب شدم ... شاید این بار دلش به حالم سوخت .

و آخرسر هم مثله همون گربه معصومی که روز به روز نگاهش معصومانه تر میشه و نگاهش به پنجره هست که یک تکه گوشت براش بندازند . نگاهش رو به آسمان بسته میشه ...

شخص دیگری رو در نظر بگیرید ...
اون هم دقیقا براش چنین مشگلی پیش میاد و بی خیال میشه و دیگه التماس نمیکنه ... با خودش میگه اگر رویه تخت بیمارستان هم بودم دیگه دعا نمیخوام ...

1. فلان سختی به سراغش میاد ... باز هم هیچ دعایی نمیکنه
2. بهمان سختی به سراغش میاد ... و باز هم هیچ دعایی نمیکنه

یاد میگره که دیگران پشت سرش غیبت میکنند ... و میفهمه که باید چجوری در جمع مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که دیگران بهش تهمت میزننن ... و میفهمه که باید چجوری مراقب منافعش باشه

یاد میگیره که چجوری منافع دیگران رو با منافع خودش Join کنه

و وقتی یک مشگل به سراغش میاد ... هزاران راه کار به ذهنش میخوره ... دیگه از مشگلات هیچ ترسی نداره ... تا یک مشگل رو میبینه مثله یک نینجا شمشیرش رو در میاره و هزاران قسمتش میکنه ... و هر قسمتش رو به صورت مجزا حل و فصل میکنه ...

هزاران کتاب میخونه .... تجربه های دیگران رو گوش میده ... و در نهایت ...

دیدش به زندگی درست تر میشه
اخلاقش بچه گونه نمیشه
الکی مهربان نمیشه
پخته تر و پخته تر میشه

و صد البته اگر یه روزی هم سرطان به سراغش اومد ... با خودش میگه زندگی خوب و بدون التماس کردنی داشتم ... مثله شیر زندگی کردم ... و سرطانم رو میپذیرم .

این گربه ... هیچ امیدی به پنجره ای که باز شود و اینکه آیا تکه گوشتی انداخته شود ؛ یا انداخته نشود , میمیرد ؛ محکم و استوار و قدرتمند ....

شما کدومیک از این دو سناریو رو میپذیرید ...


یک چیز دبگه، آدم با گربه فرق داره. اونهایی که خودشون رو در حد یک گربه می بینند و از مغزی و عقلی که خدا بهشون عنایت نکرده استفاده نمیکنند رو آدم به حساب نیارید. بعد این که برای گربه ها اینقدر عقل و شعور قائل نباشید که مدام چشمش به آسمون باشه و مهربون باشه و .. تا از گرسنگی نجات پیدا کنه. راستش من تا حالا حیوون اینطور ندیدم که اینقدر بتونه به خدا توکل کنه!
موضوع قفل شده است