جمع بندی آیا خداوند می تواند روح انسان را نابود کند؟

تب‌های اولیه

14 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

اغاثاذیمون;958377 نوشت:
میتونیم به طور خلاصه اینطور بگیم که؟ : مثال خداوند و تمام مخلوقات شبیه

اسم (خدا) و صفت( مخلوقات ) هست

و صفت هرگز از اسم جدا نمیشه و همیشه اسم رو توصیف میکنه

مثل زیبایی و طراوت گل که هرگز از خود گل جدا نمیشه ؟


سلام و تحیت؛
عینی‌تر از این سؤال، مثال آب نهر و آب دریاست. آب نهر، اگر چه الان به صورت ساختار نهر در آمده و به حسب ظاهر از دریا جدا شده است اما هستی خود را از دریا گرفته است و بدون دریا، هیچ موجودیتی ندارد حال اگر از این نهر،‌قطع نظر کنیم، آیا به حسب وجودی‌اش هیچ جایگاهی در دریا ندارد؟ بله در حالی که در دریا قرار دارد این شاکله و ساختار را ندارد اما هستی‌اش که از بین نرفته!

باتشکر،ممنونم@};-happy

سؤال:
آيا در نهایت روح انسان نابود می‌شود؟ یا آن که دارای حیاتی ابدی است؟

پاسخ:
روح انسان اگر چه بعد از تعلق گرفتن به بدن مادی به صورت نفس انسانی تشخص می‌یابد؛ اما به اعتبار حقیقتش، ازلی بوده، نمی‌توان برای آن آغازی تصور کرد؛ حتی آنجا که برای ذات خداوند یک نوع تقدم (تقدم رتبی) نسبت به تعینات و مراتب تجلیات در نظر می‌گیریم تمام جزئیات در ذات به صورت اندکاکی و اندماجی حاضرند؛ روح انسانی نیز از این قاعده مستثنی نیست. دلیل این مطلب آن است که نه تنها روح انسان، بلکه همه مخلوقات، از آثار کمالات بی‌پایان حق‌تعالی بوده؛ هیچ گاه نمی‌توان آن ذات غنیِ کامل را خالی از این کمالات در نظر گرفت.
با این توضیح، روشن می‌گردد که چرا خداوند توانایی نابود ساختن روح را ندارد؟
زیرا، همانطور که در فلسفه مطرح است، قدرت الهی به امر محال تعلق نمی‌گیرد و این، نه به خاطر وجود محدودیت در قدرت اوست بلکه به خاطر نقص در متعلق قدرت -عدم قابلیت قابل- است. به همین وزان، در سؤال حاضر می‌گوییم، نابود ساختن روح، به معنای نابود ساختن کمالی از کمالات - یا اثری از آثار کمالات- است و هیچ گاه، یک موجود عاقل و حکیم اقدام به چنین کاری نمی‌کند.
به بیانی دیگر، هیچ‌گاه قدرت الهی با دیگر صفات او در تعارض نمی‌نشیند.
اما آنچه از تغییرات و تبدلات از قبیل اماته و احیاء نسبت به مظاهر و مخلوقات مشاهده می‌شود، در حقیقت نابودی محض نبوده، از سنخ اظهار و اخفاء می‌باشد؛ به این معنا که اسمها و به تبع آنها،‌ مظاهر اسمهایی که به ظاهر حکمشان منقطع است، دو گونه‌ اند یا به طور کلی منقطع می شوند که حتی در این شرایط هم نمی‌توان آنان را نابود شده بدانیم بلکه تنها از ظاهر به باطن می‌روند؛ و یا آن که اسم جزئی تحت اسم قوی‌تر که دارای حیطه‌ی وسیع‌تر است قرار می‌گیرد. در این جا نیز نمی‌توان گفت آن اسم و مظهر آن، محو و نابود شد؛ بلکه در شعاع نوری قو‌ی‌تر‌ قرار گرفت. همانطور که در اموری که دارای فرایند تکاملی می‌باشند، امر قبلی به طور کامل محو نمی‌گردد بلکه با انتقال به مرحله‌ی بعد، در امر بعدی خود را نشان می‌دهد؛ در واقع،‌ در وجودی قوی‌تر مستتر می‌گردد.
در تجلیات صفاتی نیز آنجا که حق به صفتی جلوه‌گر می‌گردد، نه آن که صفات دیگر نباشند بلکه در اثر شدت نور آن صفت خاص، مستور شده اند.
خداوند دارای دو اسم کلی و جامعِ «الاسم الباطن» و «الاسم الظاهر» می‌باشد. از طرفی هر اسم جزئی نیز دارای یک دولت یا به اصطلاح مسامحی یک دوره‌ی معین است[1] که در این دوره، مظهرش تحت اسم الظاهر قرار می‌گیرد و یا تحت اسم «واحد قهار» قرار می‌گیرد؛[2] در نتیجه، کثرت، مقهورِ وحدتِ قاهر می‌شود و ما گمان می‌کنیم این کثرات فانی (به معنای نابودی) گشته‌اند در حالی که این فنا به معنای نابودی نبوده، می‌تواند در قالب ملاقات و رجوع فرع به اصل تبیین گردد. می‌توان کریمه‌ی قرآنیِ «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه»[3]؛ ترجمه: «اى انسان البته با هر رنج و مشقت (در راه طاعت و عبادت حق بكوش كه) عاقبت حضور پروردگار خود مى‏روى» را تأییدی بر این مطلب بدانیم. همانطور که مفهوم رجعت در «إنا إلیه راجعون»[4] به همین معناست که از همان موطن اصلی که آمدیم، به همان جا خواهیم رفت و این به معنای نیستی و نابودی نخواهد بود. پس تحولاتی که در قوس صعودی روح مشاهده می‌شود در واقع، حرکت از ظهور به بطون است به گونه‌ای که روح، از دولت یک اسم دست کشیده، تحت دولت اسم دیگری (الباطن) قرار گرفته است و این از باب اختفاء است نه إعدام و نابودی.
بله، می‌توان به یک معنا، إعدام را در حق همه مظاهر جاری ساخت به این معنا که گفته شود، مراد از اعدام و نابودی، نابودیِ در همان نشئه و در محدوده‌ی همان اسم است یعنی روح، در نشئه‌ی مادی، از میان برچیده شد؛ که در این صورت، از یک منظر دیگری به این موضوع نگاه شده است.
تفاوت خالق و مخلوق در این ابدیت:
حال این پرسش پیش می‌آید که اگر روح تا ابد زنده است پس چه تفاوتی میان او که مخلوق است و خداوند که خالق است خواهد بود؟
در پاسخ باید گفت اگر چه بر اساس این تبیین، وصف ازلیت و ابدیت میان خالق و مخلوق مشترک شد اما ازلیت و ابدیت در خداوند، بالذات است (از ذات خودش ناشی گشته و مرهون و مدیون موجود دیگری نیست) اما در مخلوق، بالذات نیست و مرهون و مدیون خالق است. به عبارت دیگر، مخلوق در این ابدی بودن، نگاهش به خالق است اما عکس آن صادق نیست؛ یعنی خالق در این ابدی بودن، نگاهش به مخلوق نیست.
پس از آنجا که مخلوق هر چه دارد بالذات نیست (از خودش نیست) ابدی بودنش موجب بی‌نیازی وی از خالق نمی‌شود؛ بلکه به پهنای این بی‌نهایت، محتاج‌تر به خالق خویش است.

نتیجه:
از آنجا که روح انسان از آثار کمال خداوند است و آثار کمال خداوند به تبع کمالات بی‌پایان وی، نابود شدنی نیست، پس روح نیز از بین رفتنی نخواهد بود؛ چیزی که هست، از موطن اسمی به موطن اسمی دیگر منقلب و منتقل خواهد شد. در نصوص دینی، تعابیری از قبیل «رجوع، انقلاب و صیرورت» دال بر این معنا می‌باشند. البته می‌توان از یک منظر، روح را نابود شدنی دانست وقتی که مثلاً دوره‌ی حضورش در عالم طبیعت به اتمام رسیده باشد؛ در آنصورت، گفته می‌شود از در نشئه‌ی دنیوی نابود شد؛ اما باید دقت شود که نابودی مطلق معنا ندارد بلکه بر اساس همین معنا هم گفته می‌شود روح از عالم دنیا رخت بربسته است.

منابع:
[1]. ناگفته نماند که دولت برخی اسماء دائمی است.
[2]. ر.ک: قیصری، شرح فصوص الحکم، تصحیح سیدجلال آشتیانی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران: 1375، ص 17 و 47؛ فناری، محمد حمزه،‌ مصباح‌الانس، تصحیح محمد خواجوی، انتشارات مولی، تهران: 1374، ص 527.

[3] انشقاق/ 84: 6.

[4] بقره/ 2: 156.

موضوع قفل شده است