·¤.¸ خاطرات دوران اسارت ¸.¤

تب‌های اولیه

105 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

زندان تكريت عراق، نيمي از خرداد گذشته است. هوا بي نهايت، گرم و شرجي. اسرا پيراهن هاي خود را در آورداند، برهنه و سبك حال، توي آسايشگاه نشسته بودند. دَر و پنجره ها هم كه تابستان و زمستان نداشت، هر روز باز مي شد و هرشب بسته، بچه ها بي رمق و كم گفتگو دور هم نشسته اند. تو گوئي كه در صف مردگان هستند؛ توي اين آفتاب گرم عراق، اين سكوت كشنده اردوگاه تكريت، از دور دست، صداي پوتين هاي افسر ارشد اردوگاه است كه به سوي "آسايشگاه 12 " خصمانه گام برمي داشت.


چهره اي سوخته و عبوس، با همراهي چند سرباز وارد شد، در حالي كه لبخندي سنگين برلب داشت، تا آمد داخل گفت:

" خميني مُرد! ايران فرو پاشيد! به آخر خط رسيديد... "

بد حالتي رخ داده بود، نه مي شد پذيرفت نه ترس از واقعيت داشتن اين حرف از توي دل ها خارج مي شد؛ همين طور كه كنايه وار حرف مي زد، آمد داخل و تا انتهاي سوله رژه نظامي رفت، كنار تلويزيون ايستاد و با تركه اش آن را روشن كرد، داشت به زبان عربي اخبار مي گفت. يك لحظه عكس امام را نشان داد و بعد شروع كرد به بيان كردن حرف هايي به زبان عربي. اين افسر هم يك لحظه گوش داد بعد با غيظ گفت:

" ديديد اين هم همين را گفت... "

اين بار شبكه را تغيير داد، مجري گفت: "امام خميني... "

اين جمله مثل آن بود كه يك ظرف پرآتش را بر روي افسر بعثي ريخته باشند، با عصبانيت فرياد زد:

" كي گفت خميني امام است. خميني هرگز امام نيست نيست نيست... "

به سرعت تلويزيون را خاموش كرد و دوباره همان جملات را تكرار كرد؛ توي اين لحظه يكي از بچه ها زير لب با لرزش به طوري كه فقط آهسته شنيده مي شد گفت:

" خميني امام است، امام ماست، امام همه است، اين را همه مي دانند.... "

اين شمر بعثي يك لحظه برگشت و به ماها نگاه كرد تا بفهمد كي اينها را گفت؟
حالا همه واقعا ترسيده بوديم، هم از اين مي ترسيديم كه نكند حرفش راست باشد، و هم از قائله اي كه تازه شروع شده بود...
همين طور كه همه را از زير ذره بين نگاهش مي گذراند به طرز مرموزي از آسايشگاه خارج شد و به سمت دورترين نقطه محوطه اردوگاه يورش برد.

درست مثل عقابي كه از دور موشي، جوجه اي، چيزي را براي شكار انتخاب مي كند، همين طور از پنجره هاي كوتاه و در باز نگاهش مي كرديم. آن هم درحالي كه بدن هاي مان خيس عرق بود و دل هامان پردلهره، محوطه كه به همت نور پرژكتورها روشن تر از روزها بود، آمدن دشمن مسلح را حكايت مي كرد، با آن هيكل ديوگونه اش وارد شد.

ابتدا سعي كرديم توجهي نكنيم، ولي حركات مار وحشي و زهرآگين كه هرلحظه مي رفت تا سر و صورت شيطان را به نيش بكشد، همه را به خود مشغول كرده بود، حتي سربازان را، همه منتظر حمله بوديم، همه منتظر شهادت بوديم؛ منتظر بوديم كه بلايي نازل شود؟ به اولين نفر كه رسيد، مار را بر روي دوش او رها كرد به طوري كه دمش روي كتف جوان 18 يا 19 ساله با بدن عريان قرار داشت، روي كتف و در دست عدو و سر مار بر روي سينه جوان، مار مثل تكه اي طناب رها شد بدون تحرك.
دقايقي بعد درحالي كه به امام ناسزا مي گفت، حرفهايش را تكرار مي كرد، دست برد تا سر مار را بگيرد و مار را از روي بدن جوان بردارد، مار حمله اي كرد به سوي سرش، به سختي آن را كنترل كرد و سمت نفر بعدي رفت؛ اين يورش و آرامش مار هر بار ادامه داشت، و تعجب و حيرت همه بيشتر، تا اينكه رسيد به نوجواني كه هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود، اين بار مار را كاملا رها كرد، نيمي از آن روي سينه نيم ديگر بر پشتش، اين نوجوان مثل بقيه سكوت كرده بود و حتي پلك هم نمي زد، سرش رو آورده بود پايين، مار هم همين طور انگار به آرامش تازه اي رسيده بود. آرام و بي حركت، مثل تكه اي چوب، انگار اصلا مار نبود، فقط شعبده اي، فيلمي، چيزي اين چنين، انگار روز موعود موسي و ساحران بود. ساحر اعظم دست برد، تا چوبش را بردارد، نه، چوب كه نبود، ماري وحشي بود كه ديگر چوب شده بود. مار مرده بود! و ديگر هيچ حركت نكرد، بعثي دست برد و مار را گرفت و به سمت پنجره رفت، دستش را از دزدگيرها بيرون برد و مار را به گوشه اي پرت كرد، و سكوتي را شروع كرد؛ تا اين لحظه زبانش مثل توپخانه هايشان مثل ميگ هايي كه از اربابانشان گرفته بودند آتش مي ريخت، ولي انگار گلوله تمام كرده يا نه توپخانه سقوط كرده، سكوتي با گره زدن نگاهش به گوشه اي دور در تنها قسمت تاريك مانده حياط، بين دژباني و ساختمان مديريت، لحظه اي بعد جثه بزرگش مثل گوني سنگر سازي كه از روي وانت به پايين بيافتد، روي زمين پهن شد و لرزه و صدايي از خود برجاي گذاشت؛ تمام سربازانش دورش را گرفتند، دنبال راه حل بودند، ما هم نمي دانستيم از اين پيروزي شاد باشيم، يا غمگين امام مان، چند لحظه همان جا دراز كشيد و همانند بيماران سرعي تشنج كرد و لرزيد، بعد يك هو از جاي خودش بلند شد و به سمت در خروجي رفت، بقيه هم به تقليد، از او خارج شدند، تا وسط حياط اردوگاه نرفته بود كه دوباره ايستاد، مكثي كرد و برگشت و به سمت همان پنجره كه كنارش نقش بر زمين شده بود؛ حركت كرد و كنار پنجره سرش را به دزدگيرها چسباند و چند بار بلند به طوري كه تقريبا همه صدايش را شنيدند فرياد كشيد " والله، خميني امام بود... "

*نويسنده: هادي لاغري فيروزجائي
منبع:خبرگزاري فارس
به نقل از روایتگر

بسم رب الشهداء

***خاطرات آزادگان***

"كلامى آرام بخش"

[center]مطلب زیر روایتی است از روزهای اسارت که آن را روحانی آزاده اصغر زاغیان نقل کرده است.



در ابتداى اسارتمان، عراقی ها ما را در سالن گرمى كه هیچ گونه راه تنفسى وجود نداشت، جا داده بودند.
جمعیّتمان بیش از ظرفیّت معمول آنجا بود و زیرانداز و فرش مان، شنریزه ها و خاك هاى آغشته به عَرق و خون هایى بود كه از بدن مجروحین رفته بود و راه هواخورى آن فقط درِ ورودى آن بود.
وقتى كه گرمى هوا به نهایت خود مى رسید، براى گریز از گرماى خفه كننده داخل سالن ، مجبور بودیم جلوى در، تجمّع كنیم تا شاید كمى از هواى بیرون بهره اى ببریم. در این هنگام سربازان عراقى در حالى كه ماسك به صورت خود زده بودند، با كابل و چوب به جانمان مى افتادند و ما را از آنجا دور مى كردند. لذا ناچار بودیم از فرط گرما كه تراكم جمعیّت بر شدّت آن مى افزود، صورتهاى خود را روى زمین بگذاریم تا از رطوبت آن كه در اثر ریخته شدن آب در مواقع رفع تشنگى به وجود آمده بود، استفاده كنیم . در نتیجه این وضعیّت ، لباسهایمان خاك آلود و سروكلّ اغلب برادران ، درهم ریخته بود.
روز آخر اقامت در این پادگان ما را براى گرداندن در شهرهاى : ((بصره ، الزّبیر والعماره ))، بیرون آورده و پس از بستن دست هایمان ، هر شش نفر را سوار یك آیفا مى كردند تا تعداد اسرا چند برابر جلوه دهد!
سوار كردن كلّیه اسرا و فراهم كردن مقدّمات حركت ، تقریباً یك ساعت طول كشید. در این مدّت ، تابش اشعه هاى سوزانِ آفتاب بر سرمان ، همه را كلافه كرده بود و باعث شد تا عرق از سروروى همه ببارد و چون دستهایمان بسته بود نمى توانستیم صورت خود را از عرق ، بزداییم .
هنگامى كه نوبت سوار شدن ما شد، شخصى كه كنار من نشسته بود، صورت خود را به زیر پوش من - كه تنها پوشش بدنم بود و از فرط چرك و آلودگى ، رنگش تغییر كرده بود - مالید. با این پیشامد، به طور ناخودآگاه و با ناراحتى به او اعتراض كردم و گفتم : چرا با پیراهن من صورت خود را پاك كردى ؟!
ایشان با تواضع فرمود: ناراحت شدى ؟ و از من معذرت خواهى كرد. از اخلاق نیكوى وى و هم اینكه خودم بلافاصله متوجّه شدم كه اگر پیراهنم هم خیلى تمیز بود، باز قابل او را نداشت ، چه رسد به اینكه چرك و كثیف مى باشد، شدیداً از رفتار خود، شرمگین گشته و بر آن شدم تا از ایشان پوزش بخواهم .
وى كه متوجّه شد گرماى شدید و فشارهاى روحى و جسمىِ اسارت ، مرا كم حوصله كرده ، با كلامى بسیار گرم و شیوا به من دلدارى داد و فرمود: «ناراحت نباش ، ما عزیزتر از اسراى كربلا نیستیم.«
سپس در حالى كه از شدّت عطش ، آب دهان خود را پایین مى داد، زندانى شدن امام كاظم (علیه السّلام ) و مصیبت هایى را كه بر آن حضرت وارد شده بود یادآورى كرد. من در برابر او ساكت بودم و با تأ مّل به حرف هایش گوش مى كردم . و ایشان هم بعد از لحظه اى سكوت معنادار، ادامه داد:
»ما براى دفاع از اسلام جنگیده ایم و حالا كه اسیر شده ایم نباید هیچگونه ناراحتى به خود راه بدهیم ،
بلكه باید تمام این سختیها براى ما شیرین باشد.«
در مقابل صفا و ایمان راسخ او، احساس حقارت به من دست داده بود، ولى با این وجود، دوست داشتم بیشتر برایم سخن بگوید، چرا كه با سخنان دلگرم كننده اش ، آرامش خاصّى به من بخشید و تسكین دهنده آلام و مشكلات روحی ام گردید.

تبیان
[/center]

"دو راهی بهشت"


روایتی چند از خاطرات جنگ


همسرم دی ماه سال 62 عازم جبهه شد. خیلی وقت بود که دلش هوای جبهه می‌کرد اما من از رفتن او چندان راضی نبودم. چون منتظر تولد فرزندمان بودیم و از طرفی نیز احساس می‌کردم رفتن او ممکن است بی‌بازگشت باشد. مدت‌ها بود که کمتر حرف می‌زد و مدام در فکر بود. می‌دانستم که سبب نگرانی او چیست. یک روز وقتی از خواب بیدار شد، حالت عجیبی داشت. عصر همان روز دیدم که ساکش را آماده می‌کند.

ـ می‌خواهی به جبهه بروی؟

ـ دیشب خواب دیدم که بر سر یک دو راهی قرار گرفتم. ناگهان صدایی شنیدم که می‌گفت: اگر به جبهه نروی حضرت ابوالفضل(ع) به دادت نخواهد رسید. سپس تابلویی نمایان شد که یکی راه بهشت و دیگری راه جهنم را نشان می‌داد و من راه بهشت را انتخاب کردم و پیش رفتم. در حین راه، امام خمینی(ره) را میان امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) دیدم. امام خمینی(ره) دستی به پشتم زدند و گفتند: برو فرزندم نگران نباش.

با شنیدن خوابش دیگر احساس نارضایتی نمی‌کردم؛ چون خیالم راحت شد که همسرم به خیل کاروان امام حسین(ع) می‌پیوندد.

قرار بود «خداشکر»، 45 روز پس از اعزام به مرخصی برگردد، اما همرزمانش گفتند: «او به خط مقدم جبهه رفته است».

پنج روز به عید مانده بود که همسرم را در خواب دیدم. او پایش را گرفته بود و ناله می‌کرد. دستش را هم باندپیچی کرده بود. رو به من کرد و گفت: «این زمین گلگلون را می‌بینی؟ می‌بینی چقدر از همرزمانم شهید شدند. ولی من زنده‌ام و حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) از من پرستاری می‌کنند. من اینجا ماندگار شدم؛ مواظب بچه‌ها باش و در راه تربیت صحیح آنها بکوش».

بعدها خبر اسارت او به ما رسید و علاوه بر آن دریافتم که از ناحیه دست و پا مجروح شده است، همان طور که در خواب دیده بودم.

آرزو

درحالی كه یك سال ازپذیرش قطعنامه می گذشت، هنوز فشارعراقی ها كماكان ادامه داشت. درهمین ایام بود كه امام عزیز كسالت پیدا كرده بودند ودر بیمارستان بسرمی بردند. چهل وهشت ساعت بعد از پخش فیلم امام در بیمارستان ازتلویزیون عراق، رادیو عراق اعلام كرد كه امام ازدنیا رفت. وآن روز، روزی بود كه تمام اسرا آرزوبه دل شدند؛ اسرایی كه همیشه در نمازها وجلساتشان می گفتند كه اگر عمری باشد وبه ایران برگشتیم، اول می رویم خدمت امام. همان روز كه رادیو خبررحلت حضرت امام راپخش كرد، عراقیها اقدام به پخش موسیقی وترانه ازبلندگوهای اردوگاه كردند تا نمكی بر زخم دل ما پاشیده باشند. با توافق همه برادران مصمم شدیم چنانچه فرمانده اردوگاه، پخش موسیقی وترانه راقطع نكند، هجوم ببریم وبلندگوها رابا سیم ازجا بكنیم وپرت كنیم جلواردوگاه.

این خبر به گوش فرمانده رسید. بلا فاصله صدای بلندگوها قطع شد. درسوگ حضرت امام مراسم ختمی گرفتیم وتا یك هفته عزای عمومی اعلام كردیم ومشغول عزاداری وسینه زنی شدیم. همه ناراحت بودند ازاینكه درایران نبودند تـا درتشییع جنازه رهبر دلبند خود شركت كنند وگوشه ای ازتابوت پدرمهربانشان را بگیرند.


منبع:[spoiler]

روایت هجران+نوید شاهد


راوی اول: همسر آزاده دفاع مقدس «خداشکر فرضی‌زاده»

راوی دوم: ازاده یدالله نیكنام
تبیان

[/spoiler]

"پرستوها بر می گردند"


حدود سیزده روز در شلمچه بودیم كه ناگهان حمله تیپها و لشكرها ی عراقی ها شروع شد و با آنكه بچه های خیلی شجاعانه مقاومت كردند و حتی در گیری تن به تن نیز رخ داد، سنبه پر زورعراقیها كه با توپ و تانكها زیاد پر شده بود ، غالب آمد و خط سقوط كرد.تعدادمان سر به چهل – پنجاه نفر می زد. فرمانده و معاون گردان نیز جزء اسرا بودند. انچه می خوانید قسمتی ازخاطرات یک آزاده بزرگوار است.





برادرم زرنگی كرده و زودتر از من رفته بود. وقتی پدرم خبردار شد، پانصد تومان به من داد كه بده به برادرت بی پول نباشد، اما تا من آمدم به او برسم ، دستم از دامنش كوتاه شده بود.

من مانده بودم با پانصد تومان پول و دو پسر عمویم كه آنها نیز قصد رفتن داشتند. من یك نگاه به آنها می كردم و یك نگاه به پول و به این نتبجه رسیدم كه آلان وقتش اس و بنابران ، بدون فوت وقت ، ساكم را برداشتمی و با اولین اعزام ،همراه راهیان جبهه شدم.

از آمل تا هفت تبپه و بعد خرمشهر و شلمچه ، خیل زود گذشت. حدود سیزده روز در شلمچه بودیم كه ناگهان حمله تیپها و لشكرها ی عراقی ها شروع شد و با آنكه بچه های خیلی شجاعانه مقاومت كردند و حتی در گیری تن به تن نیز رخ داد، سنبه پر زورعراقیها كه با توپ و تانكها زیاد پر شده بود ، غالب آمد و خط سقوط كرد.

تعدادمان سر به چهل – پنجاه نفر می زد. فرمانده و معاون گردان نیز جزء اسرا بودند. دستهایمان را بستند و سوار ایفاها كردند. به دژبانی خط كه رسیدیم ، دستور دادند از ایفاها پیاده شویم . بازجویی از همین جا شروع شد. اكثر بچه ها ، از جواب دادن به سوالها طفره می رفتند؛ من هم همین طور . یكی از سربازهای مشمول ، تمام آنچه را كه با جملگی بافته بودیم ، رشته كرد و با دادن كلی اطلاعات از تعداد گردانها و نام فرماندهان و حتی جدیدترین تاسیسات لشكر 25 كربلا ، عراقیها را خوشحال كرد؛ طوری كه دیگر گفتند به شما احتیاجی نداریم و آمار و اطلاعات همین سرباز كافی است.

سه روز درآن منطقه بودیم . در آن سه روز ، درجه داری كه گویا حكم سرپرستی نگهبانی و حفاظت از ما را داشت، خوب از پس وظیفه اش برآمد و تا جایی كه جا داشتیم ، می زد و ما هم می خوردیم!

روز سوم باز ایفاها را آوردند و ما را سوار كردند و به طرف بصره بردند . هدف ، به نمایش گذاشتن قدرتشان بود و اینكه در آخرین حمله چقدر اسیر گرفته ایم .

جالب است كه قبل از حركت ، یكی از فرماندهان نظامی ، از ما خواست آواز بخوانیم . در آن روزها ، سرود "مردان خدا پرده پندار دریدند" خیلی د جبه ها رواج پیدا كرده بود. من و چند نفر كه این سرود را از حفظ بودیم ، خواندیم و فیلمبردارها نیز فیلمرداری كردند. عراقیها كه واقعا فكر كرده بودند ما داریم آواز مورد نظر آنها را می خوانیم میكروفون را جلو مان می گرفتند.

خلاصه وارد شهر بصره شدیم . اثار گلوله های دور برد توپخانه ایران بر بدنه درو دیوار و ساختمانها پیدا بود . تعداد زیادی از مردم كوچه و بازار ، با دیدن ما كنار خیابان صف بستند. بعضی از مردم كوچه و بازار ، با دیدن ما ، كنار خیابان صف بستند. بعضی از آنها خندان و تعدادی رقصان و عده ای نیز پاره آجر و سنگ به دست ، در انتظار ما بودند. از چهره ها، همان قدر كه استضعاف خوانده می شود ، استعمار و استثمار نیز به وضوح پیدا بود؛ البته نگاهها گاه از شناخت نیز حكایت می كرد؛ ولی هرچه بود ، باید در نگاه خلاصه می شد؛ نه آنها جرات بیان درون خود را داشتند و نه ما.

بیست و سه روز در پادگان الرشید بغداد بودیم . در آن بیست و سه روز ، جدای از اینكه از نظر آب و غذا و امكانات كاملا در مضیقه بودیم ، كتك ، خوراك هرروزمان بود.

زندانهای پادگان الرشید 3 در 4 بود كه درهر زندان ، سی نفر را جا می دادند ؛ در نتیجه ، جای سوزن انداختن نبود. موقع خواب ، پانزده نفر روی پا می ایستادند ، یا می نشستند تا آنهایی مه خوابند ، بتوانند تا حدودی راحت باشند.

مهمترین خاطره ای كه از زندان الرشید به ذهن دارم ، این است كه زدن عرقایها در آنجا ، بر اساس قد و هیكل و به اصطلاح كیلویی بود! هر كس ریشش بیش ، كتكش بیشتر. یكی از بچه های لشكر كه در مقر خودمان خیاط بود و به عنوان تك تیرانداز به خط آمده بود، هیكل ورزشی و چهارشانه ای داشت. عرقیها به او می گفتند تو فرمانده هستی و روی همین حساب می رفتند و می آمدند و این بنده خدا را می زدند.

بالاخره از پادگان الرشید نیز خلاص و به اردوگاه منتقل شدیم . هر دسته هفتاد نفره را در یك سالن بزرگ كه به آسایشگاه معروف شده بود، جا دادند . غروب كه برایمان ناهار آوردند ! بعد از خوردن ناهار كه ضعفمان را بیشتر كرد ! یك افسر عرقای كه به زبان فارسی خیلی كم آشنا بود و دست و پا شكسته و پت – پت كنان – حرفهایش را می زد ، آمد و از مقررات اردوگاه برایمان صحبت كرد . او می گفت تمام دستورها و سوالها بگویید "نعم سیدی".

بعد از این خط و نشان كشی ، بچه های آسایشگاه بغل دستی ما را – حالا برای كشتن گربه در پا حجله یا به دلیل دیگری – شروع كردند به زدن. روزبعد كشیدند. یوسفی ، كشاورز بود؛ اما عراقیها از شكل و شمایلش حدس زده بودند كه باید روحانی باشد. به همین دلیل ، از او پرسیده بودند: "انت ملا؟" و او نیز برای اینكه خطایی نكرده باشد – بدون دانستن معنی جمله ای كه می خواهد بگوید – گفته بود :"نعم یا سیدی !" عراقیها كه انگار گنج پیدا كرده باشند ، این بنده خدا را گرفتند زیر كتك . او را چنان كوبیدند كه قادر نبود روی پا بایستد


راوی: ازاده
منبع: كتاب برگهایی از اسارت+نویدشاهد
تبیان

"اسارت سخت"



چندین سال از جوانی اش را در اردوگاههای رژیم بعث جا گذاشت و روزهای پرخاطره تلخ و شیرین اسارت را كوله بار شانه های خسته اش كرد و دو سال پس از پایان جنگ، بار دیگر تصویر وطن در قاب چشمانش نقش بست. اسرا، قطره ای از دریای ناگفته هایشان را می گویند:


خاطرات آزاده سرافراز عباس باقری

من در تاریخ 2/1/1361 طی عملیات فتح المبین در روستای زعن در منطقه شلش شوش در استان خوزستان مجروح و سپس به اسارت نیروهای ارتش عراق درآمدم و تاریخ 29/5/1369 با سایر اسرا آزاد و به میهن اسلامی ایران بازگشتم .

علیرغم پیروزی های چشمگیر رزمندگان سلحشور ایرانی طی عملیات فتح المبین عراقیها از تعداد اندک اسرای ایرانی سوء استفاده نموده و در مسیر و شهرها خصوصا در بغداد به وسیله اتوبوس چرخانده شدیم تا بلکه کمی از شکستشان را پوشش دهند . سرانجام در بیمارستان اردوگاه عنبر تحت مداوا قرار گرفتم .

اردوگاه عنبر در شهر الانبار در استان پر مساحت الانبار قرار داشت و مرکز این استان شهر الرمادی می باشد .بیمارستان عنبر حدود چهل مجروح از رزمندگان ایرانی تحت ضعیف ترین درمان ها قرار داشتند . سی دو روز پس از اسارت یعنی تاریخ 4/2/1361 برای حفظ روحیه و بالا بردن توان دفاعی و توسل به ائمه اطهار به خواندن دعای توسل بدون داشتن کتاب دعا پرداختیم . یک شعری بود که آقای غلامرضا سازگار به صورت مداحی خوانده بود که :

کربلای ما خودش یه کشوره دامنش پر از گل های پرپره

این مطلب را من بین دعا از حفظ خواندم و روحیه ی خوبی دریافت نمودیم . غافل از اینکه سرگرد مشعل ، محمودی و عثمان پشت پنجره بیمارستان صداهای دعا خواندن ما را شنیده اند .



محمودی که به زبان فارسی کاملا مسلط و اهل یکی از شهرهای مرزی بود و با عراقی ها همکاری صمیمانه داشت وارد بیمارستان شدند و مشعل گفت کی میخواهد شربت شهادت بنوشد . من را بردند داخل حمام و با وضعیت وخیمی که داشتم تا توان داشتند کتکم زدند .

یک دشداشه عربی تنم بود و زمانی که نگاه کردم از خون سرخ شده بود .

راوی: آزاده عباس باقری

علیرضا جاویدی

ده سال اسارت، یادگار جنگ

دانشجوی خلبانی بودم كه انقلاب پیروز شد. رفتم سربازی و سال 59 كه جنگ آغاز شد به نفت شهر اعزام شدم. نبرد سختی را با دشمن داشتیم. مهمات تمام شده بود و مجبور شدیم عقب نشینی كنیم. همانجا بود كه اسیر شدم و سال 69 پس از تحمل ده سال اسارت به كشور بازگشتم.

یك حكومت ایرانی در اردوگاههای عراقی

اردوگاه برای خودش یك حكوت دولت بود؛ هر كس وظیفه ای به عهده داشت و سعی می كرد به دیگران كمك كند. حاج آقا ابوترابی با بحث های سیاسی اش ذهن ها را روشن ترمی كرد و بچه ها را مقاوم تر. گاهی نیاز بود كه برخی انرژی بگیرند و ناراحتی های روحی كه در اثر اسارت و شكنجه پیدا كرده بودند، التیام یابد. حاج آقا اینجا بود كه به داد بچه ها می رسید و انرژی دوباره ای به آنها می بخشید.

ده سال اسارت، ده سال فقط آش!

تلاش می كردیم كه مسائل را برای خودمان شیرین كنیم. ده سال تمام غذای ما آش بود. اما برای همان غذا هم دلتنگ می شدیم. هر روز انگار طعم آش با روز گذشته برایمان فرق داشت و از خوردنش احساس بدی نداشتیم. روزگار سختی بود اما همراه با درس های شیرین.

شعرهایی كه درهای بهشت را می گشود

من بیشتر كارهای فرهنگی انجام می دادم. شعر می گفتم و نمایشنامه می نوشتم. "كوچه دلها" را همان روزها نوشتم و اشعار زیادی سرودم. گاهی با شعرهایم اسرا را می خنداندم. وقتی این اتفاق می افتاد گویی درهای بهشت را به رویم باز می كردند.

ورزش های یواشكی

بچه ها هر روز ورزش می كردند اما یواشكی. اجازه نمی دادند. گاهی زیر پتو می رفتند و نرمش می كردند. یك روز آمدم داخل آسایشگاه و دیدم همه ناراحت گوشه ای خزیده اند و خبری از آن ورزش صبحگاهی نیست. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفتند كه عراق به یكی از مناطق حمله شدیدی داشته. كاغذ و قلم را برداشتم و با گفتن شعری برای آنها سعی كردم روحیه تازه ای پیدا كنند و خود را نبازند. شعر تاثیر خود را گذاشت و من خدا را بخاطر این موضوع شكر كردم.

از اسارت تا شفاعت

وقتی می خواستیم به ایران برگردیم، من شروع كردم به نماز خواندن در گوشه گوشه ی اردوگاه. بچه ها گفتند دیوانه شده ای؟! گفتم: می خواهم این زمین روز قیامت شهادت بدهد كه ده سال از عمرم را روی آن گذراندم شاید همین شفیع من در روز قیامت باشد...

معنویتی كه دیگر هیچ كجا پیدا نشد...

یادم می آید آخرین روز اسارت به بچه ها گفتم روزی می رسد كه دلمان برای همین روزهای اسارت تنگ شود. اگرچه روزهای سختی بود اما لحظه به لحظه اش انسان ساز بود و معنویت خاصی داشت، معنویتی كه شاید دیگر در هیچ زمان و مكانی نتوان آن را پیدا كرد...

تبیان

"آمپول بیهوشی"

خاطراتی ار روزهای سخت اسارت به روایت آزادگان

در ایام ماه مبارک رمضان هر شب زیارت عاشورا و دعای کمیل و شب‌زنده‌داری [در اسارتگاه] برقرار بود تا اینکه شب نوزدهم فرشته عذاب آمد و گفت دکتر آمده و می‌خواهد واکسن وبا به شما بزند.
همه را صف کردند و آمپول زدند؛ با آمپول‌ها همه بچه‌ها بیهوش شدند، فهمیدیم همه اینها کلک است که ما عزاداری نکنیم.
دوباره شب بیست و یکم هم آمدند و آمپول زدند ولی بالاخره هر جوری بود بچه‌ها همه ماه رمضان را روزه گرفتند و زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند.
مجبور شدند آزادمان بگذارند!

وقتی در بیست و سوم خرداد ماه 67 در شلمچه اسیر شدم، یك روز نگه مان داشتند توی بصره، بعد منتقل مان كردند پادگان «الرشید» بغداد و توی سلول های خیلی تنگی جای مان دادند. 20نفر را می ریختند توی سلول دو در دو یا دو در دو و نیم. آن قدر جا تنگ بود كه بچه ها حتی نمی توانستند پای شان را دراز كنند. با این حال، نماز جماعت بچه ها ترك نمی شد. وقتی مأمور عراقی می آمد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه كارمان شروع می شد. می رفتیم سراغ برنامه های نماز و دعا.
برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و یك لیوان، تا اگر كسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبح ها هم در را برای بچه ها باز نمی كردند كه بروند دستشویی، وضو بگیرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی كه برای خوردن گذاشته بودند استفاده می كردند. صورت شان را كه می شستند، برای اینكه سلول بیشتر خیس نشود، دست ها را از لای میله ها می بردند بیرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بین بچه ها ترك نمی شد.
بعد از هشت روز منتقل شدیم به اردوگاه 12 تكریت. همان اول، حسابی كتك مان زدند. بعد توی هر آسایشگاه، 150نفر را جا دادند كه می شود گفت به هر نفر یك وجب و چهار انگشت جا رسید. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند: جمع شدن سه چهار نفر با همدیگر ممنوع است.
داشتن مهر هم ممنوع شد. یك عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اكثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده كنیم. روز كه می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگ هایی كه برای مهر مناسب بود، برمی داشتیم. وقتی عراقی ها این را دیدند، گفتند: هیچ كس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه.
ترفند جدید بچه ها جعبه های تاید بود كه وقتی تمام می شد، كاغذش را پاره می كردند تا به عنوان مهر استفاده كنند. باز سر و صدای مأموران عراقی درآمد. هر كس كاغذ داشت تنبیه می شد. مجبور شدیم كار دیگری بكنیم؛ كاغذها را نگه داریم توی دست های مان تا وقتی می رویم سجده، آن را بگذاریم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر می داریم، كاغذ را بگیریم توی دست مان.
چند بار بین بچه ها و عراقی ها درگیری پیش آمد. هر بار، مأمورها مهر بچه ها را می گرفتند و حسابی كتك شان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چیزی پیدا می كردند تا به جای مهر از آن استفاده كنند. این وضعیت یكی دو هفته ای ادامه داشت تا اینكه مأموران عراقی خسته شدند. وقتی دیدند در زمینه نماز حریف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.
منبع: ساجد راوی: محمود گشتاسبى
تبیان

"شب قدر در اردوگاه"


ماه رمضان فرصتی ناب برای نزدیکی به ملکوت آسمان‌هاست، مرور لحظات ناب ماه‌ مبارک رمضان، در اسارت دلیر مردان این آب و خاک، بهانه‌ای برای شکرگزاری نعمت آزادی و امنیت در این روزهای مقدس است.






علی‌ احمدی از اهالی استان خوزستان، شهرستان شوش‌ دانیال است که در زمان دفاع‌مقدس در تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)، گردان دانش خدمت ‌کرده و در سن 17 سالگی فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا (ع) را به عهده داشته ‌است. وی در عملیات والفجر مقدماتی در 17 بهمن 61 در فکه مجروح و همانجا به اسارت درآمد، آنچه در ادامه می‌خوانید مجموعه خاطراتی از این آزاده سرافراز کشورمان درباره ماه مبارک رمضان در اردوگاه «عنبر» است:


*آماده شدن برای ماه مهمانی خدا

ماه مبارک رمضان اسارت تفاوت فاحشی با بزرگداشت ماه رمضان در ایران داشت. با اینکه بچه‌ها از لحاظ جسمی وضعیت مناسبی نداشته و بسیار ضعیف و ناتوان بودند با این حال، به‌ منظور آمادگی روحی و معنوی از ماه رجب و شعبان با شور و شعف مقدمات ورود به ماه‌رمضان را فراهم می‌کردند و به این منظور حتی روزهای دوشنبه و پنجشنبه ماه رجب و شعبان را روزه می‌گرفتند.

اسارت را دلیلی برای ترک اعمال ماه ‌مبارک نمی‌دیدیم، اردوگاه عنبر، 3 ساختمان (قاطع) و هر ساختمان 8 آسایشگاه داشت که در هر یک 60 نفر ساکن بودند. من در ساختمان شماره 3 بودم که حدوداً 500 نفر در آن زندگی می‌کردند. در این 8 اسارت‌گاه 8 نفر به عنوان ارشد بودند که از طرف بچه‌ها انتخاب می‌شدند و بعثی‌ها نیز با آنها در ارتباط بودند. این افراد را ارشد خارجی می‌گفتند. از طرفی ارشد داخلی نیز داشتیم که برنامه‌های معنوی را در طول سال هماهنگ می‌کردند. این افراد را فقط اسرا می‌شناختند و اگر بعثی‌ها مطلع می‌شدند، آنها را تبعید و شکنجه می‌کردند. آنها به برنامه‌های معنوی حساسیت زیادی داشتند.


*ارشدهای داخلی مسئول هماهنگی کارها در ماه رمضان

ارشدهای داخلی جلسات مختلفی قبل از ماه مبارک برگزار می‌کردند؛ از سازماندهی افطار و سحر تا برنامه‌های عبادی ماه مبارک رمضان، به ‌عنوان مثال گروهی که باید ادعیه را بخوانند و نوع دعاها مانند افتتاح، ابوحمزه، جوشن و غیره را برنامه‌ریزی می‌شد که چه زمانی و چگونه برگزار شود.

هر اسارت‌گاه 60 نفره، 2 قرآن، 2 مفاتیح و 2 نهج‌البلاغه داشت که علی‌القاعده برای این جمعیت بسیار کم بود. این تعداد را نیز از با درخواست از صلیب سرخ می‌گرفتیم. بعثی‌ها بارها می‌گفتند: «مفاتیح در دست شما سلاح سرد است»، به ‌همین دلیل جلسه‌ای نیز بین اسرای خطاط تشکیل می‌شد که دعاهای مورد نیاز برای ماه مبارک رمضان مانند دعای ابوحمزه، افتتاح،‌ ادعیه روزانه و غیره را به صورت جزوات جداگانه آماده می‌کردند. به لحاظ امنیتی نمی‌توانستیم همه ادعیه را یک‌جا داشته باشیم، پنهان کردن آن سخت بود.


خرید سیگار برای تهیه کاغذ/جاسازی ادعیه

در اسارت داشتن ورق و خودکار جرم بود که کمترین جریمه آن زندگی در انفرادی بود، جالب است بدانید هر 2 ماه یک بار که صلیب‌سرخ به آسایشگاه می‌آمد به ازای هر 5 نفر یک خودکار و نفری 2 ورق داده می‌شد تا برای خانواده نامه بنویسیم. البته این تعداد فقط برای 24 ساعت که صلیب‌سرخ در اردوگاه حضور داشت در اختیار ما قرار می‌گرفت. برای تأمین خودکار اضافه از خود عراقی‌ها تک می‌زدیم. برای تهیه ورق، سیگار (توتون) می‌خریدیم! آن زمان سیگارها را در برگه‌های 7 در 4 سانتی‌متر می‌پیچیدند که به نازکی برگه دستمال کاغذی بود. برگه‌ها را تا می‌کردیم و به عنوان دفترچه‌ای کوچک استفاده می‌کردیم.

نوشتن ادعیه نیز مشکلات خاص خود را داشت. بچه‌های خطاط، شب‌ها از ساعت 12، پتویی روی سر خود می‌انداختند و به حالت سجده مشغول نوشتن می‌شدند. البته برق‌های اردوگاه برای حفاظت تمام ساعت شب روشن بود و این مزیتی برای کار بچه‌های خطاط محسوب می‌شد که شب‌ها تا صبح کار انجام دهند.

ادعیه را به سختی نگهداری و جاسازی می‌کردیم. اگر آن را پیدا می‌کردند برای بچه‌ها دردسر می‌شد. علاوه بر ادعیه، اعمال خاص ماه مبارک را نیز می‌نوشتیم. برگه‌ها در اختیار ارشد داخلی بود و بچه‌ها به نوبت از آن استفاده می‌کردند.


نوبت تلاوت قرآنی که نیمه شب نصیب می‌شد!

واقعیت این است که قرآن به هیچ‌وجه در اردوگاه‌ها بسته نمی‌شد، مگر موارد معدودی که ناچار بودیم برای نظافت اسارت‌گاه و غیره از آن خارج شویم. حتی به خاطر دارم نیمه‌های شب نفر بعدی را بیدار می‌کردند که از نوبت خود استفاده کرده و قرآن را تلاوت کند. بعثی‌ها با روزه‌داری مخالفت نمی‌کردند، اما با حواشی آن مانند ادعیه و نماز جماعت، بسیار مخالف بودند و ما سعی می‌کردیم با مراقبت‌های امنیتی این کارها را انجام دهیم.


ماجرای غسل اول ماه رمضان در اردوگاه

برای بچه‌ها بسیار مهم بود که شب اول ماه مبارک غسل انجام دهند. 8 اسارت‌گاه 400- 500 نفره، تنها 12 سرویس بهداشتی و 12 حمام داشت که معمولاً 2 تا از این سرویس‌ها خراب بود. در نظر بگیرید 400 نفر در فرصت کمی باید از 10 حمام استفاده کنند. بچه‌ها با گذاردن حوله‌های خود روی در حمام، نوبت خود را مشخص می‌کردند و بعد مشغول کار خود می‌شدند تا به نوبت خود برسند. حتی تصور این موضوع بسیار مشکل است، ولی واقعیت این‌گونه بود. از طرفی به خاطر محدودیت زمانی هر شخص بعد از 5 تا 7 دقیقه از حمام خارج می‌شد. بعثی‌ها نیز اگر قرار بود اذیت کنند یا آب را قطع می‌کردند یا فشار آن را بسیار کم می‌کردند.

شب اول ماه مبارک رمضان، ارشد آسایشگاه برنامه تمام ماه را اعلام می‌کرد. از چگونگی برگزاری نماز جماعت، طریقه استفاده از ادعیه و غیره، حین برگزاری مراسم جمعی، حتماً نگهبانی کنار پنجره می‌نشست تا اگر بعثی‌ها آمدند خبر دهد. با اعلام وضعیت قرمز، برنامه را قطع و همه خود را مشغول نشان می‌دادند تا اوضاع را عادی نشان دهیم.

ادامه دارد...

منبع: ساجد

"شب قدر در اردوگاه (قسمت دوم)"

ماه رمضان فرصتی ناب برای نزدیکی به ملکوت آسمان‌هاست، مرور لحظات ناب ماه‌ مبارک رمضان، در اسارت دلیر مردان این آب و خاک، بهانه‌ای برای شکرگزاری نعمت آزادی و امنیت در این روزهای مقدس است.


* و اما سحر...

وقت سحر، یکی از بچه‌ها دعای سحر را شروع می‌کرد و بقیه با این برنامه بیدار می‌شدند. گروهی مسئول آماده‌کردن سحری بودند. در حین سحری، بارها لحظات مانده تا اذان را اعلام می‌کردند. بچه‌ها مقید بودند از 3 دقیقه مانده تا اذان صبح از خوردن امساک کنند و همه سر سجاده‌های خود حاضر می‌شدند تا اذان را بگویند. اگر وضعیت مناسب بود نماز جماعت و دعای کوتاه ماه مبارک بعد از آن خوانده می‌شد و برنامه جمعی به پایان می‌رسید تا برای افرادی که مایل بودند استراحت کنند، مزاحمت ایجاد نشود.


*جام رمضان در اسارت

در ماه‌ مبارک رمضان، فعالیت‌های طول روز تعطیل نمی‌شد، اما برخی را جابه‌جا می‌کردیم. به عنوان مثال برنامه‌های ورزشی به نزدیک افطار موکول می‌شد تا انرژی بچه‌ها تحلیل نرود. البته وقتی از فوتبال یا تنیس صحبت می‌کنیم تصور نکنید که همه‌ چیز برقرار بود، این‌چنین نیست! در آسایشگاه سهم هر نفر 2.5 موزاییک برای استراحت، خوابیدن و نشستن بود، جالب اینجاست که اسرای عراقی در ایران اعتراض کرده بودند که چرا تخت‌هایمان 2 طبقه است! وضعیت ما به‌گونه‌ای بود که اگر در خواب کمترین حرکتی داشتیم، نفر کناری بیدار می‌شد. در این فضا، تفریح و ورزش هم داشتیم! و به مناسبت ماه مبارک رمضان، جام رمضان برگزار می‌کردیم.

برنامه غذایی اردوگاه به این منوال بود که صبحانه یک نیم‌لیوان سوپ گندم یا جو؛ که رنگش کاملاً سفید بود. ناهار برنج دم نکشیده با خورشتی که گوشت‌هایش معمولاً از 20 سال قبل فریز شده‌ بود و رنگ گوشت‌ها کاملاً سیاه بود، شام نیز آش بود. در طول روز، 2 عدد نان که نامش صمون بود، به ما می‌دادند. ناهار را برای افطار نگه می‌داشتیم و شام را برای سحر. مشکلات بهداشتی آن هم جای خودش را داشت. چای را در سطل‌هایی لای پتو می‌پیچیدیم تا کمی گرم بماند.


*حضور شیر و خرما در سفره افطاری!

زمان افطار گروهی ربٌنا می‌خواندند تا همه برای افطار جمع شوند. برخی قرآن می‌خواندند، برخی ذکر می‌گفتند، عده‌ای بساط سفره را آماده می‌کردند و افرادی که سن و سال بیشتری داشتند، دراز می‌‌کشیدند تا اذان بگویند. البته در تمام این برنامه‌ها نگهبان کنار پنجره مراقب بود که بعثی‌ها نیایند. برای رعایت حال همه بچه‌ها بعد از اذان ابتدا یک لیوان شیر و خرما به بچه‌ها می‌دادند تا کمی توان آنها برگردد.

شاید سوأل کنید چگونه در اسارت برای افطار شیر داشتیم؟! هر ماه 1.5 دینار بن به اسرا می‌دادند که به پول ایران 30 تومان بود. هزینه شیر خشک 4 دینار بود و هر نفر باید 3 ماه حقوق خود را پس‌انداز می‌کرد تا شیر بخرد! از آنجا که بچه‌ها در امور مختلف بسیار همدل بودند در ابتدای ماه رمضان هر نفر 1.5 دینار به ارشد آسایشگاه می‌داد تا با آن شیر خشک، خرما، ادویه و غیره تهیه شود تا به‌ صورت عمومی استفاده کنیم و نیم دینار باقیمانده را هر کس برای خود صرف می‌کرد.

برنامه‌ریزی شب‌های قدر بسیار جدی بود. از غسل و حواشی آن مانند ادعیه حین غسل تا اعمال اصلی. ما معمولاً ساعات آزادباش را با یکدیگر در اردوگاه قدم می‌زدیم. اما روزهای منتهی به شب قدر هر فردی تنها قدم می‌زد. به خود فکر می‌کرد، به اعمال و غیره. این عمل آن‌قدر اثر داشت که شاید هیچ‌یک از بچه‌ها آن شب دست خالی بر نمی‌گشت


* اسرا با چه ذکری روزه خود را افطار می‌کردند

با ذکر «اللهم لک صمنا» همه با هم سر سفره می‌آمدیم و افطار می‌کردیم. بعد از این برخی از بچه‌ها استراحت می‌کردند یا مشغول دعا می‌شدند. حدوداً نیم ساعت بعد بچه‌های مسئول پذیرایی، لیوان‌ کوچکی چای را به بچه‌ها می‌دادند. البته با مقدار کمی شکر که از همان هزینه تهیه شده بود.


*دید و بازدید در اسارت/ حال و هوای شب قدر در اردوگاه

در ماه مبارک رمضان ایران، مردم بعد از افطار برای دید و بازدید به مکان‌های دیگر می‌روند، در اسارت نیز این سنت پا برجا بود با این تفاوت که نهایت فاصله ما چند متر بود! با خاطراتی از ایران و موضوعاتی دیگر این دید و بازدید به انتها می‌رسید و به جای خود بر می‌گشتیم.

برنامه‌ریزی شب‌های قدر بسیار جدی بود. از غسل و حواشی آن مانند ادعیه حین غسل تا اعمال اصلی. ما معمولاً ساعات آزادباش را با یکدیگر در اردوگاه قدم می‌زدیم. اما روزهای منتهی به شب قدر هر فردی تنها قدم می‌زد. به خود فکر می‌کرد، به اعمال و غیره. این عمل آن‌قدر اثر داشت که شاید هیچ‌یک از بچه‌ها آن شب دست خالی بر نمی‌گشت. ساعت شروع اعمال مشخص بود اما هر کس مایل بود قبل از آن اعمال شخصی خود را انجام می‌داد.


*حکایت شربت شب قدر اردوگاه!

ابتدا سه سوره عنکبوت، روم و دخان تلاوت می‌شد، بعد دعای افتتاح و دعای جوشن کبیر را در 2 مرحله می‌خواندیم. البته تمام اینها را به سرعت تلاوت می‌کردیم. برخی از بچه‌ها حتی دعای جوشن را نیز که حدودا 22 صفحه است را نیز حفظ می‌کردند تا نیاز به مفاتیح پیدا نکنند. در زمان استراحت کوتاه بین دعای جوشن، با لیوانی شربت از بچه‌ها پذیرایی می‌شد، شامل آب و کمی شکر! نماز یک روز نیز خوانده می‌شد و بعد از آن مناجات ابوحمزه. البته برخی 100 رکعت را نیز می‌خواندند.

دعاهایی مانند ابوحمزه ‌ثمالی در طول سال نیز خوانده می‌شد و اکثر بچه‌ها به آن مسلط بودند. قرآن‌های ما نیز ترجمه نداشت اما با توجه به حضور روحانیون و افراد مسلط در بین اسرا، تقریباً تمام اسرا به ترجمه قرآن، تفسیر و اعراب تسلط داشتند.

بعد از دقایقی استراحت مراسم قرآن سر گرفتن را آغاز می‌کردیم که تقریباً تا نزدیک اذان صبح طول می‌کشید. در طول این برنامه‌، بعثی‌ها دائماً ما را غافلگیر می‌کردند که با هشدار نگهبان، برنامه را بر هم می‌زدیم. اما گاهی که نگهبان نیز حال خوشی پیدا می‌کرد، آنها داخل می‌آمدند و از همه بیشتر آن نگهبان و ارشد آسایشگاه را توبیخ می‌کردند.

در احیاء شب بیست‌ و یکم و بیست‌ و سوم که ایام شهادت امیرالمۆمنین علی (ع) بود، برنامه مرثیه‌سرایی نیز داشتیم. با اتمام برنامه‌ها، بعد از اذان صبح سکوت مطلق در آسایشگاه حاکم می‌شد تا همه استراحت کنند. البته رأس ساعت 8 صبح به اجبار باید از اردوگاه خارج می‌شدیم!

منبع: ساجد
تبیان

"رمضان تلخ اسارت"


انچه در این متن می خوانید خاطرات آزاده سرافراز محمدرضا گلشنی در زمان اسارت در اسارت گاه عراق است.



ماه رمضان سال 1369، در سلولی به نام مشروع 2 نگهداری می شدیم. 33 نفری بودیم. تعدادی از برادران را به یاد دارم: کاظمی، حفیظ الله، محمد رنجبر تهرانی، داود توجینی، حجت الاسلام جمشیدی، حجت الاسلام صالح آبادی،مرتضی سبحانی، ترابی ، دالوند و...این محل 10 تا سلول داشت و یک محوطه سر پوشیده که توالت و حمام در آن ساخته شده بود. حیاط که با دیوار بلندی احاطه شده بود به اندازه تقریبی سه زمین والیبال بود که کاملا سیمان شده بود.در گوشه این بازداشتگاه یک اتاق نگهبانی بود که با پنجره ای به محوطه حیاط باز می شد و سر تا سر دیوار ها و پشت بام پوشیده از سیم خاردارهایی بود که به برق وصل می شد.

کنار بازداشتگاه هم مشابه آن مشروع 1 بود که همانند هم ساخته شده بود. عراقی هایی که از توابین بودند و در جبهه به اسارت عراق در آمده بودند در مشروع 1 نگهداری می شدند.

15 رمضان بود. هوا خیلی گرم بود. ناگهان صدای «یا خمینی» بلند شنیده شد. صدای کابل عراقی ها که بر بدن اسرا می خورد شنیده می شد. بعد هم صدای «یا حسین» و با شدت ضربات صدای «یا زهرا یازهرا» بلند تر شد . صداها از سلول مشروع 1 شنیده می شد. بعثیان کافر هم وطنان خود را شکنجه می دادند. در این بازداشتگاه حدود 60 نفر از نیروی های توابین که از لشگر بدر بودند و در آنجا نگهداری می شدند. برایشان روز سختی بود. صدای ناله بود که می آمد و کاری از دست کسی هم ساخته نبود.

عراقی ها دست و پاچه شده بودند سریع آمدند و به ما گفتند وارد سلول های خودتان شوید. در ورودی به حیاط را بستند و گروه ضربت با سر صدای فراوان وارد شدند. همه اسرای مشروع1 را به محوطه حیاط آوردند و کابل و باتوم به این عزیزان حمله کردند. صدای «یا حسین»، «یا خمینی»، «یا زهرا» و «یا ابوالفضل» محوطه را عطر آگین کرده بود.

یکی فریاد می زد الموت الصدام (مرگ بر صدام ). صدای ضجه و ناله تا یک ساعت ادامه داشت و صدای کابل که به بدن های مطهر می خورد معلوم بود که لباس از تن آنها در آورده بودند.

آب و برق و توالت به روی آنها تا دو روز بسته شد بود و به محوطه هم جوار آورده نشدند.

ما که صدای ضجه ها را می شندیم با خواندن مصیبت و قرآن و نفرین ظالمان از خداوند درخواست نجات می کردیم.

این گرانقدران دلاور که از سپاه اسلام بودند و از لشگر توابین و نیروی لشگر دلیر بدر بودند همگی به اعدام محکوم شده بودند و بعد از مدتی از نگهبانان پرسیدیم آنها را کجا بردند که با انگشت اشاره کرد: یعنی همه را اعدام کردند.

روحشان شاد، یادشان گرامی

راوی: آزاده سرافراز علی الهی

مفاتیح‌الجنان در اسارتگاه موصل

قبل از آغاز دوره اسارت و زمانی که در ایران بودم به خاطر ناراحتی معده تا 19 سالگی نتوانستم روزه بگیرم، ولی با توجه به شرایط دوره اسارت، از همان سال اول توانستم در ماه مبارک رمضان روزه بگیرم.

زمانی که در اسارتگاه موصل بودیم، برای سحری یک لیوان آش و 3 عدد سمون (نوعی نان که خمیر داخل آن مانند آدامس بود) به ما می‌دادند. گاهی اوقات که خمیر سمون خوب بود با 2 دست آن را می‌ساییدیم تا تبدیل به آرد شود، سپس از این آرد برای درست کردن شیرینی استفاده می‌کردیم.

«غلامرضا سرمدی» تکنسین اورژانس که طی مأموریت اعزام مجروحان از خط مقدم به پشت جبهه‌ به اسارت دشمن در آمده بود، برای درمان بیماری معده بنده توصیه کرد، تغذیه و برنامه غذایی را تنظیم کنم.

با توجه به شرایط حاکم در دوره اسارت این حدیث حضرت علی (ع) برای ما عملی شد که «تا گرسنه نشدید، غذا نخورید تا معده کاملاً پاک شود؛ تا سیر نشدید، دست از غذا بکشید.

بعد از درمان بیماری معده با این روش، طوری شد که روزه‌های قضا و مستحبی ‌گرفتم و علاوه بر آن قبل از ماه مبارک رمضان به استقبال این ماه می‌رفتم.

ما در اسارتگاه کتاب مفاتیح‌الجنان و مناجات نداشتیم؛ «امیر نوذری» یکی از اسرا بود که دعای کمیل، مناجات شعبانیه، دعای ندبه و دعاهای دیگر را کاملاً حفظ بود؛ برای این که تمام آزادگان بتواند از این دعا‌ها استفاده کنند، اقدام به نوشتن این ادعیه بر روی کاغذ کرد.

کاغذ و قلم در اسارتگاه وجود نداشت، در نتیجه این دعاها را بر روی زرورق سیگار یا ورق‌های نازکی که از مقوای پودر لباسشویی درست کرده بودیم، نوشتیم و بعد از آن وقتی نماینده صلیب سرخ به اسارتگاه آمد، از وی درخواست مفاتیح الجنان کردیم که از ایران برایمان فرستادند.

در هر اسارتگاه که 100 اسیر در آنجا حضور داشتند، یک جلد کتاب مفاتیح‌الجنان وجود داشت و برای اینکه تمام اسرا بتوانند از مطالب این کتاب استفاده کنند، دعاها را از هم جدا می‌کردیم و اسرا مجدداً از روی این دعا‌ها می‌نوشتند.



راوی: آزاده سرافراز محمدرضا گلشنی

منبع: سایت جامع دفاع مقدس

"تراشیدن دیوار با زبان روزه"


بچه‌ها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچ‌کس هیچی نگوید. بچه‌ها گریه می‌کردند. وقتی لباسشان را در آوردند خط‌های شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود




آنچه که میخوانید قسمتی از خاطراتی در ماه مبارک رمضان و اسارت در زندانهای بعث عراق از زبان یک آزاده بزگوار و چند خاطره کوتاه دیگر.

بچه‌ها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچ‌کس هیچی نگوید. بچه‌ها گریه می‌کردند. وقتی لباسشان را در آوردند خط‌های شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود. آن شب گذشت. صبح فردا در برنامه آزاد باش، یکدفعه دیدم حاج‌آقا می‌دوند. برای همه سوأل شده بود که چه اتفاقی افتاده؟

جمشید ایمانی از اسرای دوران دفاع مقدس در عراق با داشتن 23 سال سن در مرحله دوم «عملیات بیت‌المقدس» در شلمچه به اسارت دشمن در آمد و مدت 9 سال را در زندان‌های بعثی عراق سپری کرد. این آزاده دوران دفاع مقدس در خصوص نحوه گذران ماه مبارک رمضان در دوران اسارت در گفت‌وگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» اظهار داشت: اسرای ایرانی روزهای آخر هفته تمام سال را سعی می‌کردند به طور مخفیانه روزه بگیرند تا برای ماه مبارک رمضان آماده‌تر شوند، حتی قبل از ماه‌های رجب و شعبان اسراء از همدیگر حلالیت می‌طلبیدند و با کمک یکدیگر برای استقبال از ماه رمضان برنامه‌ریزی می‌کردند.

اقامه نماز جماعت در تمام روزهای سال دوران اسارت ممنوع بود

وی با اشاره به اینکه اقامه نماز جماعت در دوران اسارت ممنوع بود، گفت: علاوه بر روزه گرفتن، نماز جماعت هم ممنوع بود اما اسرا به طور مخفیانه در دسته‌های کوچکتر نماز جماعت اقامه می‌کردند و با نگهداری غذای شب برای سحر، روزه می‌گرفتند.

این آزاده دفاع مقدس با پرداختن به مراسم شب‌های قدر در زندان‌های بعثی عراق تصریح کرد: برای اینکه کمبود قرآن در زندان‌ها جبران شود، اسرایی که سواد کافی داشتند، آیات قرآن را بر روی کاغذهای سیگار می‌نوشتند تا سایر اسراء بتوانند قرآن تلاوت کنند و اینگونه، اسراء قبل از اذان مغرب به همراه خواندن قرآن و دعای آن روز به استقبال نماز و افطار می‌رفتند و با وجود مخالفت عراقی‌ها مراسم شب‌های قدر هم به طور مخفیانه برگزار می‌شد.

*افطاری هر اسیر 5 قاشق برنج بعد از 18 ساعت روزه‌داری بود

ایمانی گفت: یک روز قبل از افطار به ما گفتند غذا «بامیه» است و ما بسیار خوشحال شدیم، چرا که قند بدن ما کم شده بود و تا زمان افطار خدا را شاکر بودیم که غذای مورد علاقه ما پخته شده است؛ هنگام افطار غذای آبکی همانند آبگوشت برای ما آوردند و زمانی که پرسیدیم بامیه چه شد، گفتند: این غذا اسمش بامیه است و عراقی‌ها به این نوع غذاها بامیه می‌گویند.

وی خاطرنشان کرد: غذای اسرا برای افطار در داخل ظرفی به نام «قسوه» ریخته می‌شد و هر 8 تا 10 نفر دارای یک قسوه بودند که 5 قاشق برنج سهم هر یک از اسرا بود؛ هر چند آب رب و مقداری لپه به عنوان خورشت با غذا داده می‌شد‌ و برخی از اسراء همین وعده غذایی را در داخل قوطی کنسرو می‌ریختند تا اینکه برای روز بعد سحری داشته باشند تا بتوانند روزه بگیرند.

راوی ؟

*******

فراری که موفق نبود

اگرکسی فرارمی کردویا درفرارموفق نمی شد، جور موفقیت وعدم موفقیتتش را همه باید می کشیدیم. یکی از بچه ها همین کاررا کردوهنگام رد شدن ازسیم خاردارگیرافتاد.دست بزن عراقیها روی بچه ها به کار افتاد. آن روزکه جمعه هم بود، چنان به همه سخت گذشت که ازطرف بچه ها، به (جمعه سیاه) لقب گرفت.

راوی:صادق علی ترک- دورود

********

فراروتونل مرگ


جمعه بود؛ 23/10/68 با صدای یک تیرهمه ازجا پریدیم وازپنچرة آسایشگاه، بیرون را تماشا کردیم یکی ازبچه ها راگرفته بودند. اوازبرادران سپاه بود که درهنگام فراردستگیرشده بود. چیزی نگذشت که کلاه قرمزهای عراقی ریختندند درآسایشگاه.آنها همه را به دسته های پنچ نفری تقسیم کردند وبا تشکیل یک تونل مرگ، همه را گرفتند زیر کتک.

ما به ایستادن سربازان روبه روی هم، به طوری که یک کوچه تشکیل شود، تونل مرگ می گفتیم. همه باید ازاین تونل می گذ شتند وهریک به فرا خور روزی خود، بهره ای ازآن خوان پربرکت! می برد.

راوی:محمد زینعلی-مرد آباد

********

فراردوستان

دونفرازدوستانم، ازاردوگاه موصل فرار کردند. چون من درآسایشگاه بودم وازطرفی نیز جلودرورودی وخروجی میخوا بیدم، متهم شدم که باآنها یاهمکاری کرده ام، یااززمان فرارشان اطلاع داشته ام. مرادریک گونی کردندوشروع کردند به زدن.بعد ازمدتی گونی را برداشتند وتا می توانستندبه کف پایم کابل زدندکه درنتیجه،اعصابم لطمه دید.
راوی: یوسف یساری

منبع: عصر انتظار
تبیان