جمع بندی راهکار برای تمایل به ازدواج

×

پیغام وضعیت

شما در حال مشاهده این موضوع می باشید

تب‌های اولیه

37 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
راهکار برای تمایل به ازدواج

به نام خدا
سلام
من دختری هستم که قبلا یه ازدواج نا موفق اگر بشه اسمشو گذاشت ازدواج داشتم که هیچ تاثیری در من نداشت نه احساسی بود نه هیچ وابستگی سنتی بود و خدا رو شکر تموم شد و ما هرگز زن و شوهر نشدیم فقط کمی دید منفی پیدا کردم اما بسیار پخته تر شدم.

الان دو سال میگذره و من در این مدت با یکی رابطه علمی در فضای مجازی داشتم البته حضوری هم آشنایی بود و بعد رابطه صرفا علمی شد اما رفتارهای ایشون شبیه کسی بود که بیشتر میخواست طرفشو برای ازدواج بشناسه تا اینکه کار علمی بکنه و گهگاهی هم آثار تعصب یا دوست داشتن شدید بروز میداد و شاید بگم اواخر کاملا آشکار بود و اینم بگم با هیچ دختری کار علمی نکرده بود و از اولم با تشویق ایشون تصمیم به این کار گرفتم و هیچ هدفی جز عدمی نداشتم با اینکه توی رفتاراشون متوجه شده بودم خبری هست. همیشه سعی داشت روابطش و بیشتر کنه و گاها تا حد مستقیم هم جلو اومد که من بسیار خجالتی فراری بودم و ایشون هیچ وقت مستقیم درخواستی نکرد. این آقا طوری هست که خیلیا آرزوشو دارن حتی شنیدم که یکی میگفت آیا فلان خواستگارم و رد کنم بخاطرش آیا ممکنه با من ازدواج کنه و توجه کنه؟ که من شک کردم شاید شخصیتی دارن که میخوان همه رو وابسته خودشون کنن و احتیاط می کردم.
در این رابطه من سعی میکردم به تله نیافتم اما شناختی که بدست آوردم مجذوبش شدم هرگز و هرگز بروز ندادم اما حقیقتش حس خیلی عمیقی دارم مثل اینکه سال هاست میشناسمش دلیل رفتارهاش و خوب و بدشو و کلا با همه ی انسان ها فرق داره و به شکل بیگانه نمیبینمش تمام معیارهای یه مرد زندگی و داره باهوشه پاکه و مهمتر سعی میکنه به هر نحوی داشته هاش و حفظ کنه و ...
من هم باهوشم و مهربون و نسبتا رفتارهای معقولی دارم و سعی میکنم تو زندگی درک کنم طرف مقابل و خلاصه عقاید پخته ای نسبت به اطرافیانم دارم اما بیش از حد در مهربونی به دیگران افراط میکنم و به قولی زیادی سطح بالا رفتار میکنم و احترام میذارم که گاها اطرافیانم سو استفاده میکنن یا مغرور میشن.

مشکل اصلی من اینه اون آقا حالا به هر دلیلی دیگه رفتاراشونو ادامه ندادن و البته شخصیتی کمی وسواسیم دارن و مدت زیادیه که خبری ندارم. یک ماه و نیم

از ذهنم و فکرم نمیتونم خارجش کنم و به خواستگارهای دیگه فکر بکنم همش حسم میگه من با ایشون ازدواج میکنم اما عملا ایشونی وجود نداره و من هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم مگر میشه آدم مادر یا پدر یا خواهر و برادرش و بتونه از ذهنش پاک کنه.
احساس حقارت یا انتقام میکنم که برم و ازدواج کنم اما این فقط چند ساعت یا حداکثر یک روز دوام میاره. تو خودمم ایرادهایی میبینم اما چکار کنم
از خدا خواسته بودم تنها کسی که قسمتم هست سر راهم بذاره اما حالا با این شرایط یه شکست دیگه هم خوردم که از قبلی خیلی سخت تره.
خواهش میکنم کمک و راهنماییم کنین و اگر تجربه ای دارین به من بگین که چقدر طول میکشه فراموش کنم یا چکار کنم ممنونم
الان انتظاراتم در ازدواج هم بالاتر رفته هیچ گزینه ای مثل ایشون پر رنگ نیست و نخواهد بود و من هم سنم بالاتر میره و خانوادم ناراحتن از این بی علاقگی به ازدواج و نمیدونن من با این شخصیتی که وابسته نمیشم و بی احساس میدونن چرا نمیخوام ازدواج کنم فکر میکنن به خاطر ازدواج قبلیمه که بد بین شدم چون اونا خیلی وحشتناک رفتار کرده بودند.

[TABLE="width: 700, align: center"]

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]
[TD="align: center"][/TD]
کارشناس بحث: استاد راهنما

[TD][/TD]

[/TABLE]


رز تیره;994038 نوشت:
من دختری هستم که قبلا یه ازدواج نا موفق اگر بشه اسمشو گذاشت ازدواج داشتم که هیچ تاثیری در من نداشت نه احساسی بود نه هیچ وابستگی سنتی بود و خدا رو شکر تموم شد و ما هرگز زن و شوهر نشدیم فقط کمی دید منفی پیدا کردم اما بسیار پخته تر شدم.

الان دو سال میگذره و من در این مدت با یکی رابطه علمی در فضای مجازی داشتم البته حضوری هم آشنایی بود و بعد رابطه صرفا علمی شد اما رفتارهای ایشون شبیه کسی بود که بیشتر میخواست طرفشو برای ازدواج بشناسه تا اینکه کار علمی بکنه و گهگاهی هم آثار تعصب یا دوست داشتن شدید بروز میداد و شاید بگم اواخر کاملا آشکار بود و اینم بگم با هیچ دختری کار علمی نکرده بود و از اولم با تشویق ایشون تصمیم به این کار گرفتم و هیچ هدفی جز عدمی نداشتم با اینکه توی رفتاراشون متوجه شده بودم خبری هست. همیشه سعی داشت روابطش و بیشتر کنه و گاها تا حد مستقیم هم جلو اومد که من بسیار خجالتی فراری بودم و ایشون هیچ وقت مستقیم درخواستی نکرد. این آقا طوری هست که خیلیا آرزوشو دارن حتی شنیدم که یکی میگفت آیا فلان خواستگارم و رد کنم بخاطرش آیا ممکنه با من ازدواج کنه و توجه کنه؟ که من شک کردم شاید شخصیتی دارن که میخوان همه رو وابسته خودشون کنن و احتیاط می کردم.
در این رابطه من سعی میکردم به تله نیافتم اما شناختی که بدست آوردم مجذوبش شدم هرگز و هرگز بروز ندادم اما حقیقتش حس خیلی عمیقی دارم مثل اینکه سال هاست میشناسمش دلیل رفتارهاش و خوب و بدشو و کلا با همه ی انسان ها فرق داره و به شکل بیگانه نمیبینمش تمام معیارهای یه مرد زندگی و داره باهوشه پاکه و مهمتر سعی میکنه به هر نحوی داشته هاش و حفظ کنه و ...
من هم باهوشم و مهربون و نسبتا رفتارهای معقولی دارم و سعی میکنم تو زندگی درک کنم طرف مقابل و خلاصه عقاید پخته ای نسبت به اطرافیانم دارم اما بیش از حد در مهربونی به دیگران افراط میکنم و به قولی زیادی سطح بالا رفتار میکنم و احترام میذارم که گاها اطرافیانم سو استفاده میکنن یا مغرور میشن.

مشکل اصلی من اینه اون آقا حالا به هر دلیلی دیگه رفتاراشونو ادامه ندادن و البته شخصیتی کمی وسواسیم دارن و مدت زیادیه که خبری ندارم. یک ماه و نیم

از ذهنم و فکرم نمیتونم خارجش کنم و به خواستگارهای دیگه فکر بکنم همش حسم میگه من با ایشون ازدواج میکنم اما عملا ایشونی وجود نداره و من هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم مگر میشه آدم مادر یا پدر یا خواهر و برادرش و بتونه از ذهنش پاک کنه.
احساس حقارت یا انتقام میکنم که برم و ازدواج کنم اما این فقط چند ساعت یا حداکثر یک روز دوام میاره. تو خودمم ایرادهایی میبینم اما چکار کنم
از خدا خواسته بودم تنها کسی که قسمتم هست سر راهم بذاره اما حالا با این شرایط یه شکست دیگه هم خوردم که از قبلی خیلی سخت تره.
خواهش میکنم کمک و راهنماییم کنین و اگر تجربه ای دارین به من بگین که چقدر طول میکشه فراموش کنم یا چکار کنم ممنونم
الان انتظاراتم در ازدواج هم بالاتر رفته هیچ گزینه ای مثل ایشون پر رنگ نیست و نخواهد بود و من هم سنم بالاتر میره و خانوادم ناراحتن از این بی علاقگی به ازدواج و نمیدونن من با این شخصیتی که وابسته نمیشم و بی احساس میدونن چرا نمیخوام ازدواج کنم فکر میکنن به خاطر ازدواج قبلیمه که بد بین شدم چون اونا خیلی وحشتناک رفتار کرده بودند.

با عرض سلام و ادب خدمت شما خواهر گرامی و همه اسک دینی های بزرگوار
از حسن اعتماد شما به این انجمن سپاسگذارم توجه و رعایت نکات زیر می تواند در برون رفت شما از این حالات موثر باشد.
رفتار شما نسبت به این آقا دارای پختگی مناسب نبوده است و همین سبب وابستگی شما به ایشان شده است شما فکر می کردید دارید مدیریت می کنید ولی تمام کارهایی که ایشان انجام داده اند را در ذهن خود قرار داده اید و به آنها فکر کرده اید و همین امر در دراز مدت سبب گیر افتادن شما شده است.
وابستگی پله اول شکست در ازدواج می باشد چرا که جلوی شناخت درست را می گیرد لذا لازم است چند کار را انجام دهید ابتدا راهکارهای مقابله با وابستگی را انجام دهید تا بتوانید با غلبه بر احساسات ،عاقلانه تصمیم گیری نمایید در صورت تصمیم عاقلانه مبنی بر مناسب بودن این ازدواج می تواند از واسطه مطمئنی استفاده نموده که با ایشان از طرف خودش و نه شما، ازدواج با شما و تناسب این ازدواج را مطرح نماید و بدین وسیله از نظر ایشان اطلاع پیدا کنید.

اما راهکاهای غلبه بر وابستگی:

  1. توجه به ضررها و آسیبهای وابستگی
  2. ورزش و نرمش نمایید به گونه ایکه عرق نمایید.
  3. ارتباط خود را با دوستان بیشتر نمایید.
  4. از این قطع ارتباط استفاده مناسب را نمایید و بگذارید قطع بماند و سعی نمایید هر آنچه سبب یادآوری خاطرات او می شود را از خود دور نمایید.
  5. اصلا به او و خاطرات و اتفاق تلخ و شیرینی که با هم داشتید فکر نکنید و برای اینکار از راهکارهای کنترل فکر استفاده نمایید.
  6. ارتباط خود را با خانواده بهتر و صمیمی تر نمایید
  7. از مهارتهای افزایش عزت نفس و اعتماد به نفس استفاده نمایید.
  8. صبحانه خوب و مناسب میل نمایید
  9. خواب شب را مناسب و به موقع و به اندازه نمایید سعی نمایید ساعت 11 دیگر خواب باشید.و در طول روز کمتر بخوابید.و خود را با امور مختلف مشغول نمایید.
  10. از راهکارهای مقابله با اضطراب برای کاهش اضطراب استفاده نمایید.
  11. ارتباط خود را با خداوند خوب و رفاقت گونه نمایید.
  12. توجه به معنویت را داشته باشید.(نماز اول وقت،اذکار صلوات و استغفار و لااله الا الله و لاحول و لاقوه الا بالله،دعا و توسل به اهل بیت علیهم السلام)


در ضمن لازم است جهت ازدواج شما مسائل زیر را بررسی نمایید و یا اطلاعات خود را تکمیل نمایید:

  1. داشتن هدف از زندگی و ازدواج
  2. شناخت ویژگیهای شخصیتی خود و طرف مقابل
  3. معیارها و ملاکهای لازم جهت انتخاب همسر
  4. روش های تحقیق در ازدواج
  5. شناخت انواع بلوغ در ازدواج

یا علی

در پناه قرآن و عترت موفق باشید

[=&amp]مهارتهای کنترل فکر[/][=&amp]:
[/][=&amp]الف: از فکر کردن ارادی به موضوع آزار دهنده (آن آقا و ازدواج با ایشان و خاطراتی که باهم داشتید ) به شدت پرهیز نمایید[/][=&amp].
[/][=&amp]ب . اگر خود بخود به ذهن شما آمدند سعی کنید از ذهن خود بیرون ببرید و اگر نتوانستید از راهکارهای زیر استفاده نمایید[/][=&amp]:
[/][=&amp]۱[/][=&amp] . [/][=&amp]پر کردن اوقات روزانه[/][=&amp]
[/][=&amp]۲[/][=&amp] . [/][=&amp]در نظر گرفتن افکار و رفتارهای جایگزین مناسب[/][=&amp]
[/][=&amp]۳[/][=&amp] . [/][=&amp]اهمیت ندادن و بی خیال بودن[/][=&amp]
[/][=&amp]۴[/][=&amp] . [/][=&amp]نوشتن افکار و پاره کردن کاغذ[/][=&amp]
[/][=&amp]۵[/][=&amp] . [/][=&amp]بستن کش به دست و کشیدن آن[/][=&amp]
[/][=&amp]۶[/][=&amp] . [/][=&amp]حواله دادن افکار به زمان خاصی در روز یا هفته (اگر زیاد به ذهن شما می آید روزانه یک ربع تا نیم ساعت و اگر کمتر زمان کمتری را روزانه یا یک روز درمیان و ...به این فکر اختصاص دهید و هر موقع این فکر به ذهن شما آمد به آن زمانی که معین کرده اید حواله دهید[/][=&amp] )
[/][=&amp]۷[/][=&amp] . [/][=&amp]توجه به معنویت را فراموش ننمایید( نماز اول وقت توسل به اهل بیت مناجات و طلب از خداوند اذکار صلوات استغفار لاحول و لا قوه الا بالله و خواندن سورهای معوذتین[/][=&amp])
[/][=&amp]8[/][=&amp].[/][=&amp]تلقین مثبت[/][=&amp]
[/][=&amp]9 .ورزش کردن

در پناه قرآن و عترت موفق باشید
یا علی[/]

هوالنور

سلام و عرض ادب

دقیقا این اتفاق برای منم افتاد .............ایشون استاد من بودن خیلی اقا بودن ....باشخصیت.........نجیب............پاک .......
رفتاراش خیلی تابلو بود که دوسم داره ...میاومد کنارم وایمیساد ........خیلی بهم توجه میکرد ........خلاصه بعد از اینکه نظر منو به خودش کاملا جلب کرد( البته منم نظر ایشونو جلب کرده بودم چون خوشم اومده بود ازش) .........تنها حرفی که داشت این بود:
من اگه باهاتون خوب بودم به خاطر احترامی بود که بهتون قایل بودم.
بعضی از ادمها مریض هستن ......شخصیت مریض گونه ای دارن دوست دارن همه رو وابسته کنن ولی هرگز با خودشون به توافق نمیرسن تا ازدواج کنن اینها مثل یک باتلاق میمونن که گند میزنن به بخت و زندگی و سلامتی انسان .............
اون با دهنش داد زد که برووووووو ..........ولی چشماش داد میزد که علاقه داره .............احساس میکنم این ماجرا یک تکالیف ناتمام هست همش فکر میکنم یه روز میاد خواستگاریم ولی .....
الان دیگه هیچکس برای من با ارزش تر از اون نیست اگرچه میدونم سراب بود ........دیگه نسبت به همه بی تفاوت شدم
به قدری سلامتیم در خطر افتاد که گاهی وقتا ارزو میکردم که خدایا من از اون گذشتم فقط حالم خوب بشه دیگه هیچی نمیخوام
هنوزم که هنوزه .......مشکل سلامتی و اعتماد به نفس دارم ...........من دیگه اون منِ سابق نیستم.........

ارزو میکردم که ایکاش هیچوقت نمیدیدمش.

اینهارو گفتم که شما هم بیخیال بشید

سلام و تشکر از کارشناس محترم و کاربر عزیز

راهکارهایی که گفتین نصف بیشترش و انجام دادم اما اما در حین هر کاری هم تو ذهنم هست شمارشو از اکانتم پاک کردم سعی کردم نرم و فکر نکنم بنویسم اما کافیه یه لحظه بیاد ذهنم و اون احساس آشنا بودنی که نسبت بهش دارم تداعی بشه انگار سال هاست زندگی کرده بودم .
من نکات منفیشو میدونم که توی انتخاب کردن هرچیزی خیلی وسواس به خرج میده
با اینکه به هیچ کسی توجه نداره و همیشه سرش پایینه ولی نسبت به اینطور نبود اما خیلیا نسبتا این حس وابستگی و به ایشون دارن. و به نظرم این شناختی ازش پیدا کردم هم باعث احساسم شد چون الان افراد کمی مثل ایشون سنتی و قدرتمند و پاک و وابسته به خانواده وجود داره.
رفتارهاشون وابسته کننده بود مثلا اواخر مدتی شب و روز پیام میدادن در مورد موارد علمی که هیچ کدومم عمل نمیکرد و فقط بهانه حرف زدن بود یا مثلا من هر موقع سوال علمی می کردم جواب نمیداد فقط باید خودش می اومد که یهو یک هفته اصلا پیام نمیداد. من یک روز بیشتر آنلاین نشدم اکانتش و دلیت کرد روی ساعت های آنلاینم حساس بود آدرس محل تولدش و شماره اصلی و ... به بهانه ای به من داده بود و همش سوال های غیر مربوط می پرسید قبل از من معمولی حتی موهاشم شونه نمیکرد اما بعدش شروع کرد به تیپ و عکس از خودش و خیلی کارهای دیگه... این ارتباط دو سال طول کشید. اما من به هیچ کدومشون شک نکردم و همش میگفتم اگر چیزی باشه مستقیم درخواست میکنه ولی اواخر دیگه شکم داشت یقین میشد. آدرس و خونمونم گرفت غیر مستقیم. خیلی دوست داشت جلیی که هست برم و روابط بیشتر باشه اما من نرفتم و ناراحت شد.

من قبل ایشون هیچ حسی به ازدواج نداشتم الانشم همه پسرها برام فرقی با جامدات ندارن مگر اینکه مثل ایشون عمیق باشن و باهوش و تمیز و مومن و ایمانشون واقعیه.
خواستگارها رو تا الان با دعوا و ایراد گرفتن ها یجوری تمومشون کردم اما مورد دیگه ای هم هست که باعث میشه باز توی دو راهی تحت فشار باشم.
چرا باید از دست میدادم
سهم من از زندگی این نبود که حسرت بخورم تنها ایشونه که میتونه درکم کنه و تنها ایشونه که من میتونم محبت کنم یا امثال ایشون که تا بحال ندیدم
ای کاش یه ایراد بزرگی پیدا میکردم و توی برزخ نبودم یا رویاهایی که دارم به سراغم نمی اومد

اغاثاذیمون;994224 نوشت:
هوالنور

سلام و عرض ادب

دقیقا این اتفاق برای منم افتاد .............ایشون استاد من بودن خیلی اقا بودن ....باشخصیت.........نجیب............پاک .......
رفتاراش خیلی تابلو بود که دوسم داره ...میاومد کنارم وایمیساد ........خیلی بهم توجه میکرد ........خلاصه بعد از اینکه نظر منو به خودش کاملا جلب کرد( البته منم نظر ایشونو جلب کرده بودم چون خوشم اومده بود ازش) .........تنها حرفی که داشت این بود:
من اگه باهاتون خوب بودم به خاطر احترامی بود که بهتون قایل بودم.
بعضی از ادمها مریض هستن ......شخصیت مریض گونه ای دارن دوست دارن همه رو وابسته کنن ولی هرگز با خودشون به توافق نمیرسن تا ازدواج کنن اینها مثل یک باتلاق میمونن که گند میزنن به بخت و زندگی و سلامتی انسان .............
اون با دهنش داد زد که برووووووو ..........ولی چشماش داد میزد که علاقه داره .............احساس میکنم این ماجرا یک تکالیف ناتمام هست همش فکر میکنم یه روز میاد خواستگاریم ولی .....
الان دیگه هیچکس برای من با ارزش تر از اون نیست اگرچه میدونم سراب بود ........دیگه نسبت به همه بی تفاوت شدم
به قدری سلامتیم در خطر افتاد که گاهی وقتا ارزو میکردم که خدایا من از اون گذشتم فقط حالم خوب بشه دیگه هیچی نمیخوام
هنوزم که هنوزه .......مشکل سلامتی و اعتماد به نفس دارم ...........من دیگه اون منِ سابق نیستم.........

ارزو میکردم که ایکاش هیچوقت نمیدیدمش.

اینهارو گفتم که شما هم بیخیال بشید

سلام
متاسفم برای همچین آدم هایی
شما از کجا مطمئن بودین که بهتون علاقه داره و بنظرتون چرا درخواست نداد؟

خب شما خودتون خانم هستید و خانم ها سریع میفهمن اگه کسی بهشون علاقه داشته باشه....

ولی خب ایشون تو کلاس سعی میکردن هوای منو داشته باشن ...به خنده ها یا ناراحت شدن من حساسیت نشون میدادن .......اگه من جایی بودم ایشون هم زیاد دور و بر من میاومدن.....من تو خواب هم میدیدمش ,احتمالا ارتباط تله پاتیک برقرار شده بود چون یه بار تو کلاس خندید و گفت بچه ها تله پاتی واقعیت داره و فلان(درسمون اصلا راجع به تله پاتی و ..نبود)
به قدری دلم ناراحت هست که دیگه حوصله شمردن کاراشو ندارم ...........ولی بعدها فهمیدم که دخترهای دیگه ای هم بهش وابسته شدن ........اون به قول شما خیلی عمیق و خیلییییییی مهربون بود و پاک و تر وتمیز و متین

ولی من یه اشتباهی که کردم این بود که بهش پیام دادم .........گفتم اگه بهم علاقه دارید میتونید ابراز کنید بهم اعتماد کنید .......من خواستگارامو به خاطرش رد میکردم یعنی فکرم باز نبود که بتونم به خواستگار و ادم جدید فکر کنم و تصمیم بگیرم ........ و اون اومد تو کلاس و منو پیش همه رسوا کرد

من همیشه فکر میکردم اگه زمان بگذره همه چی فراموش میشه حتی میشه به اتفاقات گذشته خندید ولی وقتی این اتفاق یادم میافته گریه ام میگیره

ولی به نظرم 3 چیز مانع درخواست شد : یکی اینکه احتمالا وضع مالیش برا ازدواج مناسب نبوده چون اگه بود مطمعنن قبل من با یکی اشنا شده بود و ازدواج کرده بود
و یا اینکه چون موقعیت اجتماعیش خوبه همیشه امیدوار هست که یکی پیدا خواهد شدو دیگری اینکه نباید بهش پیام میدادم(ولی دیگه عاصی شده بودم خسته بودم احساس بلاتکلیفی داشت دیوونم میکرد)

منم دیگه سعی میکنم ازش متنفر باشم و فراموش کنم چون غم اون داره وجودم رو به نابودی میکشونه......گرچه دیگه هیچ میلی هم برای ازدواج نمونده ...

اصلا ازدواج کردن با کسی که اینقدر دوست داره ادمو به خودش وابسته کنه خطرناک هم هست .............موجودی که فنا پذیر هست هران میتونه نابود بشه و مارو هم به نابودی بکشونه .....

رز تیره;994038 نوشت:
مشکل اصلی من اینه اون آقا حالا به هر دلیلی دیگه رفتاراشونو ادامه ندادن و البته شخصیتی کمی وسواسیم دارن و مدت زیادیه که خبری ندارم. یک ماه و نیم

از ذهنم و فکرم نمیتونم خارجش کنم و به خواستگارهای دیگه فکر بکنم همش حسم میگه من با ایشون ازدواج میکنم اما عملا ایشونی وجود نداره و من هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم مگر میشه آدم مادر یا پدر یا خواهر و برادرش و بتونه از ذهنش پاک کنه.
احساس حقارت یا انتقام میکنم که برم و ازدواج کنم اما این فقط چند ساعت یا حداکثر یک روز دوام میاره. تو خودمم ایرادهایی میبینم اما چکار کنم
از خدا خواسته بودم تنها کسی که قسمتم هست سر راهم بذاره اما حالا با این شرایط یه شکست دیگه هم خوردم که از قبلی خیلی سخت تره.
خواهش میکنم کمک و راهنماییم کنین و اگر تجربه ای دارین به من بگین که چقدر طول میکشه فراموش کنم یا چکار کنم ممنونم
الان انتظاراتم در ازدواج هم بالاتر رفته هیچ گزینه ای مثل ایشون پر رنگ نیست و نخواهد بود و من هم سنم بالاتر میره و خانوادم ناراحتن از این بی علاقگی به ازدواج و نمیدونن من با این شخصیتی که وابسته نمیشم و بی احساس میدونن چرا نمیخوام ازدواج کنم فکر میکنن به خاطر ازدواج قبلیمه که بد بین شدم چون اونا خیلی وحشتناک رفتار کرده بودند.

بسم الله الرحمن الرحیم

الان به دلیل گسترش و راحتی ارتباط - تلگرام و گروپ و شبکه های اجتماعی ارتباط ها بسیار راحت تر شده اند .

برخی خانم و دخترخانم ها هم تا مثلا فردی بهشون سلامی میکنه و احترامی میزاره سریع ذهنشون میره سمت ازدواج !!
ارتباط های غیر ضروری نباید باشه .
برای پسرها برای دوستی های موقت اعلام علاقه می کنند یا الکی پای شناخت برای ازدواج رو مطرح می کنند

من توصیه ام اینه تا فردی رسما به خواستگاری شما نیامده و علنا اعلام نکرده هیچ موقع وابستگی عاطفی ایجاد نکنید و وارد بحث ازدواج نشوید!!
وابستگی عاطفی زمانی باید ایجاد بشه که رسما طرف اسمش در شناسنامه شما نوشته شده

توجه کنید بعضا ذهن بزرگنمایی میکنه و انسانهایی که تا اون حد نیستن بزرگ میبینه -
من اسمش رو میزارم توهم علاقه - علاقه کاذب

شما دقیقا فرد مقابل رو نمیشناسد و فقط حالات مثبتش رو میبینید.

منطقی فکر کنید و به زندگی خودتون برسید .

اغاثاذیمون;994308 نوشت:
خب شما خودتون خانم هستید و خانم ها سریع میفهمن اگه کسی بهشون علاقه داشته باشه....

ولی خب ایشون تو کلاس سعی میکردن هوای منو داشته باشن ...به خنده ها یا ناراحت شدن من حساسیت نشون میدادن .......اگه من جایی بودم ایشون هم زیاد دور و بر من میاومدن.....من تو خواب هم میدیدمش ,احتمالا ارتباط تله پاتیک برقرار شده بود چون یه بار تو کلاس خندید و گفت بچه ها تله پاتی واقعیت داره و فلان(درسمون اصلا راجع به تله پاتی و ..نبود)
به قدری دلم ناراحت هست که دیگه حوصله شمردن کاراشو ندارم ...........ولی بعدها فهمیدم که دخترهای دیگه ای هم بهش وابسته شدن ........اون به قول شما خیلی عمیق و خیلییییییی مهربون بود و پاک و تر وتمیز و متین

ولی من یه اشتباهی که کردم این بود که بهش پیام دادم .........گفتم اگه بهم علاقه دارید میتونید ابراز کنید بهم اعتماد کنید .......من خواستگارامو به خاطرش رد میکردم یعنی فکرم باز نبود که بتونم به خواستگار و ادم جدید فکر کنم و تصمیم بگیرم ........ و اون اومد تو کلاس و منو پیش همه رسوا کرد

من همیشه فکر میکردم اگه زمان بگذره همه چی فراموش میشه حتی میشه به اتفاقات گذشته خندید ولی وقتی این اتفاق یادم میافته گریه ام میگیره

ولی به نظرم 3 چیز مانع درخواست شد : یکی اینکه احتمالا وضع مالیش برا ازدواج مناسب نبوده چون اگه بود مطمعنن قبل من با یکی اشنا شده بود و ازدواج کرده بود
و یا اینکه چون موقعیت اجتماعیش خوبه همیشه امیدوار هست که یکی پیدا خواهد شدو دیگری اینکه نباید بهش پیام میدادم(ولی دیگه عاصی شده بودم خسته بودم احساس بلاتکلیفی داشت دیوونم میکرد)

منم دیگه سعی میکنم ازش متنفر باشم و فراموش کنم چون غم اون داره وجودم رو به نابودی میکشونه......گرچه دیگه هیچ میلی هم برای ازدواج نمونده ...

اصلا ازدواج کردن با کسی که اینقدر دوست داره ادمو به خودش وابسته کنه خطرناک هم هست .............موجودی که فنا پذیر هست هران میتونه نابود بشه و مارو هم به نابودی بکشونه .....

یعنی توی کلاس جلوی جمع جواب داده بود؟؟؟؟
به نظرم همچین انسان خود شیفته ای ارزش فکر کردن نداره
استاد دانشگاه بودن زیاد هم موقعیت بالایی نداره تازه کلی هم دختر دور بروشن هست.

به نظرم من و شما افسرده هستیم و درونگرا شدیم.

ابوالفضل;994313 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم

الان به دلیل گسترش و راحتی ارتباط - تلگرام و گروپ و شبکه های اجتماعی ارتباط ها بسیار راحت تر شده اند .

برخی خانم و دخترخانم ها هم تا مثلا فردی بهشون سلامی میکنه و احترامی میزاره سریع ذهنشون میره سمت ازدواج !!
ارتباط های غیر ضروری نباید باشه .
برای پسرها برای دوستی های موقت اعلام علاقه می کنند یا الکی پای شناخت برای ازدواج رو مطرح می کنند

من توصیه ام اینه تا فردی رسما به خواستگاری شما نیامده و علنا اعلام نکرده هیچ موقع وابستگی عاطفی ایجاد نکنید و وارد بحث ازدواج نشوید!!
وابستگی عاطفی زمانی باید ایجاد بشه که رسما طرف اسمش در شناسنامه شما نوشته شده

توجه کنید بعضا ذهن بزرگنمایی میکنه و انسانهایی که تا اون حد نیستن بزرگ میبینه -
من اسمش رو میزارم توهم علاقه - علاقه کاذب

شما دقیقا فرد مقابل رو نمیشناسد و فقط حالات مثبتش رو میبینید.

منطقی فکر کنید و به زندگی خودتون برسید .

سلام ممنونم نظر میدین چون من وقتی حرفم و اینجا زدم خیلی بهم کمک کرده و از دیروز قبول می کنم که اشتباه کردم اما تنها چیزی که نمیتونم قبول کنم اینکه شکست بخورم و با یه موقعیت پایین تر از ایشون بخوام ازدواج کنم.

این هم بگم من بیست و 18 و 19 ساله نیستم و از این طرز فکرها نداشتم.
آشنایی هم مجازی نبوده تقریبا از اقوام درجه یک من با درجه یک ایشون همکار بودن و قبلا تصمیم گرفته بودن من برای کمک برم پیش این آقا که نرفتم و بعدها با یک سوال ایشون اصرار کردن.
من وقتی جدا شده بودم تا یک مدت نه به اییشون و نه هیچ کس دیگه ای فکر می کردم و حالت افسردگی داشتم انگار هیچ تمایلی به جنس مخالف نداشتم. اما رفتار ایشون و سماجتشون نسبت به من حس امنیت در زندگی و به وجود آورد و موقعیت و رفتارهای دیگه شون اطمینان و امید و با عث شد به زندگی تمایل نشون بدم.

بارها به خودم گفتم هرکسی قصدی داشته باشه و جدی باشضه مطرح میکنه حتی اگر پول یا موقعیتش و هم نداشته باشه ازش محافظت میکنه و از خودش دور نمیکنه . ایشون بازم خواستن باهم دوتایی کار کنیم و من با اینکه نیاز دارم به اون کار نرفتم سمتش گفتم اگر قرار بود اتفاقی بیافته می افتاد و هرگز هم سمتش نخواهم رفت چون برای آیندم خوب نیست اما اعتماد به نفسم پایین اومد ...

ای کاش بیشتر حرف بزنین و مشارکت کنین تا راحت از ذهنم حذفش کنم من تلقینی و کمی احتمالا کمالگرا هستم

موضوع قفل شده است