جمع بندی جزئیت یا ظهور

تب‌های اولیه

102 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
جزئیت یا ظهور

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و عرض ادب .

در این تایپک http://www.askdin.com/showthread.php?t=62375 بحث بر سر این بود که وحدت وجود به همه خدایی ختم میشود یا نه ! که بنده نتیجه گرفتم وحدت وجود به همه خدایی ختم نمیشود ولی سوالاتی باقی ماند که به دلیل بسته شدن تایپک قابل پیگیری نیست .

سوال بنده این است :

چه تفاوتی بین جزئیت و ظهور وجود دارد ؟

اینکه گفته میشود موجودات ظهور خداوند هستند و جزئی از او نیستند چه اعتباری برایش است ؟

اینکه گفته میشه طبق وحدت وجود ، موجودات ظهور خداوند هستند چه فرقی دارد بگوییم موجودات جزئی از خداوند هستند ؟

خب به نظرم دلیل اینکه از گفتن این موضوع امتناع میکنند این است که خودشان میدانند اگر موجودات جزئی از خداوند باشند وجود خداوند مرکب میشود نه بسیط حقیقه !

ولی از طرفی اگر کمالات موجودات را جزئی از خداوند ندانیم ، نمیتوانیم بگوییم کمالات خداوند کامل است !

آیا این تناقض نیست ؟

با نام و یاد دوست




کارشناس بحث: استاد صدیق


به من بیاموز;979300 نوشت:
چه تفاوتی بین جزئیت و ظهور وجود دارد ؟
اینکه گفته میشود موجودات ظهور خداوند هستند و جزئی از او نیستند چه اعتباری برایش است ؟
اینکه گفته میشه طبق وحدت وجود ، موجودات ظهور خداوند هستند چه فرقی دارد بگوییم موجودات جزئی از خداوند هستند ؟

باسلام و عرض ادب

فهم مسئله وحدت وجود، وابسته به شناخت اقسام حیثیات است.
بنابراین ابتدا اقسام حیثیاتی که حمل یک حکم نسبت به یک موضوع دارد بررسی میشود.

نکته اول: اقسام اولیه حیثیات:
اثبات حکمی برای موضوعی و حمل بر آن در یک دسته بندی کلی بر سه قسم است:
نخست. حیث تعلیلی: در این حیث حمل یک حکم بر یک موضوع، به واسطه غیر آن موضوع است. مثل اینکه گفته میشود "الممکن موجود بالعله". در این مثال، حکم(وجود و موجودیت) برای معلول اثبات شده است. این حکم گرچه حقیقی است یعنی معلول واقعا موجود است، ولی وجودش به ایجاد علت و از ناحیه علت است.
به عبارت دیگر، علت، حیث تعلیلی این حکم است.

دوم. حیث تقییدی: در این حیث، اثبات و حمل حکم برای موضوع، به صورتی است که اولا و بالذات برای او نیست بلکه از آنِ غیر است و بالعرض به او نسبت داده شده است. مثلا وقتی گفته میشود جسم سفید است. در این مثال، سفید واقعی، سفیدی است ولی چون بیاض با جسم متحد است به جسم نیز سفید گفته میشود. بنابراین در مثال یادشده، سفیدی، حیث تقییدی اسناد سفید بودن به جسم سفید است.

سوم. حیث اطلاقی: در این حیث، اثبات یک محمول به یک موضوع، وابسته به هیچ چیزی نیست. یعنی نه مانند حیث تقییدی است که اولا و بالذات، محمول برای غیر او باشد و نه مانند حیث تعلیلی است که این اسناد نیاز به غیری داشته باشد. مانند اینکه میگوییم "خدا موجود است" که در این مثال، موجود بودن بر خداوند حمل میشود بدین صورت که هم واقعا و بالذات این موضوع(خدا) متصف به این وصف(وجود داشتن) است و هم در این اتصاف نیازی به علیت غیر ندارد.(1)

ــــــــــــ
1. حسن معلمی، حکمت متعالیه، ص71-73

نکته دوم: اقسام حیث تقییدی:
حیث تقییدی به واسطه نسبت بین موضوع بالعرض و موضوع بالذات بر چهار گونه تقسیم شده است.
این اقسام عبارتند است:
الف. حیث اندماجی: در این حیثیت، موضوعی که به صورت عرضی به حکمی متصف شده است، واقعا در موضوع اصلی مندمج است. مثلا در قضیه "صفات حق موجودند" در این مثال، صفات حق به صورت بالعرض به وجود داشتن متصف شده اند و در حقیقت آنچه موجود است، خود ذات حق تعالی است. ولی نحوه وجود این صفات بدین صورت است که در ذات حق تعلی، مندمج هستند و در حاق ذات او هستند بدون اینکه تعدد وجودی برای ذات ایجاد کند.

ب. حیث نفادی: در این حیثیت، موضوع متصف بالعرض، انتهای و حد موضوع اصلی است. مثلا وقتی گفته میشود "خط موجود است"، آنچه واقعا و بالذات وجود دارد، سطح است ولی خط نیز به صورت بالعرض سطح متصف به موجود شده است. رابطه موضوع بالعرض(خط) نسبت به موضوع بالذات"سطح" بدین صورت است که خط انتهای سطح است.

ج. حیث شأنی: دراین حیثیت، رابطه بین موضوع بالعرض و موضوع بالذات محمول مورد نظر، بدین صورت است که آن موضوع بالعرض، شأن و جلوه و مرتبه ای از آن موضوع بالذات است. مثلا وقتی گفته میشود "قوه ناطقه در انسان موجود است" در این مثال، آنچه بالذات موجود است نفس انسان است و به واسطه وجود آن، میتوان به قوای این نفس هم اطلاق موجود بودن نمود. رابطه بین این موضوع(قوه نفس و خود نفس) نیز رابطه مرتبه است یعنی قوه نفس، مرتبه ای از خود نفس است.

د. حیث سرابی: در این حیثیت، رابطه بین موضوع بالعرض و بالذات، همانند سراب و سایه است. یعنی وقتی گفته میشود" سراب وجود دارد" واقعا سراب وجود ندارد ولی انسان به واسطه اشتباه و خطای دید، سراب را نیز متصف به محمول میکند. این اتصاف بدین واسطه مجاز شده است که انسان خیال میکند که سراب، همان آب است. بدین صورت، به صورت مسامحی سراب را نیز به واسطه تخیل اینکه آب است، متصف به آب بودن میکند.(2)

ـــــــــــ
1. حسن معلمی، حکمت متعالیه، ص73-75

باتوجه به این نکته مقدماتی پاسخ سوال شما در وهله نخست تفکیک قائل شدن بین حیث تعلیلی و تقییدی، و در وهله بعد شناخت نوع حیث تقییدی مورد نظر عارف است.
عارفان بر اساس وحدت وجود معتقدند که همه ماسوی الله به حیث تقیید موجودند و این حیث تقییدی نیز از نوع شأنی است.
توضیح اینکه
بر اساس نگاه فلسفی اتصاف ممکن الوجودها به موجود بودن، به حیث تعلیلی است.
بدین صورت که فیلسوف به واسطه قبول داشتن کثرت وجود و تصور متعارفی که از علیت دارد، معتقد است که ممکنات، موجود هستند. وصف موجود بودن برای ممکن الوجودها، وصفی حقیقی است ولی این اتصاف به واسطه این است که علتی(واجب الوجود) واسطه شده است. یعنی واجب الوجود آنها را متصف به وجود داشتن میکند.

اما بر اساس نگاه عرفانی و وحدت شخصی وجود، وجود داشتن موجودات ممکن، به نحو حیث تقییدی است.
بدین صورت که گرچه در ظاهر و در حمل گفته میشود فلان ممکن الوجود موجود است ولی واقعا و اولا و بالذات، او موجود نیست. همانند سفید بودن که واقعا برای خود سفیدی است ولی به صورت عرضی بر شیئ سفید نیز سفید گفته میشود.

از سوی دیگر، در مورد نحوه تحقق به حیث تقییدی ماسوی الله دو دیدگاه عمده وجود دارد:
برخی تعابیر نشان آن دارد که ماسوی الله به حیث سرابی موجود هستند. یعنی همانطور که سراب وجود واقعی ندارد، حتی به نحو حیث تقییدی(گرچه در ظاهر این قسم از اقسام حیث تقییدی خوانده شده است) ولی دیده خطاکار ناظر آنها را به وجود متصف میکند.
چنانکه در این مورد گفته شده است:
کلُّ ما فِی الکونِ وَهمٌ اَو خیال. او عکوسٌ فی مَراَیا اَو ظِلال. (هر وجودی در عالم، توهم و خیالی بیش نیست و یا عکس هایی در آینه ها و یا سایه هایی است. )
لاح فی ظلّ السّوی شمس الهدی. لا تکن حیران فی تیه الضلال. (خورشید هدایت در سایه ماسوی نمایان شد و تو در ورطه گمراهی حیران نباش)
کیست آدم عکس نور لَم یَزَل. چیست عالم موج بحرِ لا یزال.
عکس را کی باشد از نور انقطاع. موج را چون باشد از بحر انفصال.
عین نور و بحر دان این عکس و موج. چون دویی اینجا محال آمد محال.(3)

دیدگاه دیگر که قدری تلطیف شده تر است و در اثار ملاصدرا نیز به چشم میخورد بدین صورت است که رابطه ماسوی الله با خداوند، به نحو حیثیت شأنی است. یعنی ماسوی الله شأنی از وجود حق تعالی و حیثیتی از او هستند. چنانکه صدرا در این مورد اینچنین بیان میکند:
«شخص عاقل از مباحث ما متوجه میشود که جمیع وجودهای امکانی، اعتبارها و شئون وجود واجب و اشعه و سایه هایی برای نور قیومی او هستند. هیچ استقلال و هویتی از خود ندارند... پس حقیقت، یکی بیشتر نیست و غیر از او چیزی نیست جز شئون و حیثیت و جرقه های نور، سایه نور او و تجلیات ذات او.»(4)

ـــــــــــــــــ
3. دیوان جامی
4. اسفار، ج1، ص46-47

بنابراین
اگر دیدگاه سرابی را بپذیریم که تفکیک بین این دیدگاه و جزء دانستن موجودات کاملا مشخص است.
چرا که بر این اساس، اصولا چیزی غیر از حق تعالی نیست حتی به حیث سرابی. یعنی حتی سایه هم نیست بلکه توهم سایه است نه سایه وابسته.

اگر هم دیدگاه شأنی مورد قبول باشد، تفکیک این دو(وحدت وجود و جزء دانستن) بدین صورت است:
همانطور که مثلا در مورد رابطه قوه نفس و خود نفس، قوه موجود است ولی نه به وجودی مستقل از وجود خود نفس، در اینجا نیز ماسوی الله موجودند ولی نه به وجودی مستقل. بنابراین اصلا وجود ندارند تا بخواهند جزئی از خدا باشند.

موفق باشید.

صدیق;980316 نوشت:
بنابراین
اگر دیدگاه سرابی را بپذیریم که تفکیک بین این دیدگاه و جزء دانستن موجودات کاملا مشخص است.
چرا که بر این اساس، اصولا چیزی غیر از حق تعالی نیست حتی به حیث سرابی. یعنی حتی سایه هم نیست بلکه توهم سایه است نه سایه وابسته.

اگر هم دیدگاه شأنی مورد قبول باشد، تفکیک این دو(وحدت وجود و جزء دانستن) بدین صورت است:
همانطور که مثلا در مورد رابطه قوه نفس و خود نفس، قوه موجود است ولی نه به وجودی مستقل از وجود خود نفس، در اینجا نیز ماسوی الله موجودند ولی نه به وجودی مستقل. بنابراین اصلا وجود ندارند تا بخواهند جزئی از خدا باشند.

موفق باشید.

ببینید تعریف وجود در نظر بنده هر آنچه قابل دریافت است می باشد ، بنابر این اگر ما سایه ای را ببینیم حتی اگر آن سایه را دیگران نبینند آن سایه وجود دارد !

اگر اشکالی برای این تعریف دارید بیاورید اما اگر اشکالی ندارید طبق این تعریف نمیتوان گفت ما وجود نداریم و فقط توهم هستیم چون حتی اگر توهم هم باشیم وجود داریم .

این هم که میگویید ماسوی الله اصلا وجود ندارد بر میگردد به همان موضوع قبلی ، کدام انسانی وجدانی درک میکند که ما وجود نداریم ؟

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

به من بیاموز;979300 نوشت:
با سلام و عرض ادب .

در این تایپک http://www.askdin.com/showthread.php?t=62375 بحث بر سر این بود که وحدت وجود به همه خدایی ختم میشود یا نه ! که بنده نتیجه گرفتم وحدت وجود به همه خدایی ختم نمیشود ولی سوالاتی باقی ماند که به دلیل بسته شدن تایپک قابل پیگیری نیست .

سوال بنده این است :

چه تفاوتی بین جزئیت و ظهور وجود دارد ؟

اینکه گفته میشود موجودات ظهور خداوند هستند و جزئی از او نیستند چه اعتباری برایش است ؟

اینکه گفته میشه طبق وحدت وجود ، موجودات ظهور خداوند هستند چه فرقی دارد بگوییم موجودات جزئی از خداوند هستند ؟

خب به نظرم دلیل اینکه از گفتن این موضوع امتناع میکنند این است که خودشان میدانند اگر موجودات جزئی از خداوند باشند وجود خداوند مرکب میشود نه بسیط حقیقه !

ولی از طرفی اگر کمالات موجودات را جزئی از خداوند ندانیم ، نمیتوانیم بگوییم کمالات خداوند کامل است !

آیا این تناقض نیست ؟

سلام
اشیاء جزء ظهورات کلی یا همان عوالم هستند اما جزء ذات نیستند چون ذات صرافت و بساطت محضه دارد و تصور جزء برای آن ممکن نیست اما اشکال ندارد که مثلا ما جزئی از عالم ماده باشیم که یک ظهور کلی برای حق تعالی است یا جزئی از عالم مثال باشیم یا بالاتر از آن اما وقتی که کثرت برداشته می شود دیگر جزء معنا ندارد که از جزء بودن اشیاء برای خدا حرف بزنیم.
یا علیم[/][/][/]

اگر بگوییم وجود یعنی آنچه در عالم منشا اثر هست اشتباه این طرز فکر رو با مثالی روشن میکنم .

فرض کنید ما آتشی روشن کردیم و این آتش محیط رو گرم کرد ( منشاء اثر گرما شد )

بعد از مدتی این آتش خاموش شد ( منشاء اثر از بین رفت )

حالا ما توی گرما نشسته ام و میگیم آتش وجود داره چون اثرش هنوز پابرجاست و همه جا گرمه ( اثر هست ولی خبری از منشاء اثر نیست )

آیا این طرز فکر درسته ؟

محی الدین;980331 نوشت:
سلام
اشیاء جزء ظهورات کلی یا همان عوالم هستند اما جزء ذات نیستند چون ذات صرافت و بساطت محضه دارد و تصور جزء برای آن ممکن نیست اما اشکال ندارد که مثلا ما جزئی از عالم ماده باشیم که یک ظهور کلی برای حق تعالی است یا جزئی از عالم مثال باشیم یا بالاتر از آن اما وقتی که کثرت برداشته می شود دیگر جزء معنا ندارد که از جزء بودن اشیاء برای خدا حرف بزنیم.
یا علیم

ببینید بحث سر اینه که ما میگیم ذات وجود داره و اگر صفتی رو به ذات بدید اون رو به شکل بی نهایت داره .

حالا میایم میبینم ما هم وجود داریم ، میگیم مگه ذات وجود نداره ؟ مگه ذات وجودش بی نهایت نیست ؟ پس ما جزئی از وجود ذات هستیم .

ولی اگر بگیم ذات وجود داشته و الان وجود نداره انگار ذات رو نیازمند دونستیم که تغییر کرده تا نیازش رو برطرف کنه و در این صورت واجب الوجود نمیشه .

اگر هم بگیم خب ذات وجود داشته ( اسماء حسنی ) الان هم وجود داره ( اسماء حسنی وجود دارند به شکل بی نهایت در ذات خدا ) ولی یه ماده هم کنارش اضافه شده چند تا مشکل به وجود میاد .

اولا باید ثابت کنیم ماده بعدا خلق شده که این با توجه به قانون پاستگی انرژی جای بحث داره .

دوما فرض کنیم ماده بعدا خلق شد ، آیا علم و قدرت خداوند وجود داره ؟ اگه بگین خیر مشکل به وجود میاد که پس چرا تغییر کرده و واجب الوجود تغییر نمیکنه ، اگه بگین وجود داره ، خب پس قبول کردید که خداوند موجوده و وقتی هم خداوند صفتی داشته باشه باید اونو به صورت بی نهایت داشته باشه در حالی که ما وجود خودمون رو درک میکنیم .

یه راه میمونه اینکه بگیم ما وجود نداریم ، اونم که منطقی نیست .

حالا تناقض نیست این به نظرتون ؟

موضوع قفل شده است