جمع بندی آیا بدون حب خدا می توان به بهشت رفت؟

70 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
آیا بدون حب خدا می توان به بهشت رفت؟

سلام

مسلمونی که مقید به انجام واجبات و ترک محرمات هست.
اعتقادم داره که خدا همه کاره ی جهانه
ولی چون توقعاتی از خدا داره که برآورده نمیشه، نمیتونه خدا رو دوست داشته باشه.
نه اینکه خدا رو ظالم بدونه.
مثلا اگه دو تا پدر تو فامیلشون در نظر بگیره
پدری که ماشینش رو به نام پسرش زده رو دوست داره
ولی پدری که ماشینش رو به نام پسرش نزده رو نمیتونه دوست داشته باشه.
نه اینکه بگه این پدر ظلم کرده. و نه اینکه بگه پدر محبت نکرده.
ولی چون انتظار داره باباش ، حمایت بیشتری ازش میکرد و این اتفاق نیافتاد، محبت قلبی به پدر نداره. ولی مراعات اخلاق رو میکنه و رفتار خوبی با پدر داره.

با توجه به این مثال، فرض کنید مسلمونی رو که از خدا انتظاری داره و چون اون انتظار برآورده نمیشه، عبادات و اطاعتش از خدا، از روی محبت قلبی نیست.
اون خدا رو عبادت میکنه چون عقلش میگه راه نجاتش از عذاب و ورود به بهشت، انجام واجبات و ترک محرمات هست.

به قول معروف بین علما میگن اطاعت از امر مولا واجبه
اون شخص هم میگه خدا مولا هستش و دستوراتی داده ما هم اطاعت میکنیم
ولی اون شخص نمیتونه محبت قلبی به خدا پیدا کنه.
آیا خدا به خاطر اینکه محبت قلبی بهش نداره، عذابش میکنه؟ و اون شخص رو از بهشت محروم میکنه ؟
از طرفی هم اون نمیتونه به خدا امید ببنده، چون به هر حال ممکنه خدا خواستشو بنا به مصلحتی برآورده نکنه، و این موضوع باعث شکستن قلبش و ناامیدی میشه...
درسته عقل میگه این به خاطر بی لیاقتی بنده بوده، ولی این دلیل نمیشه قلب انسان نشکنه...
اون ممکنه دعا کنه ولی فقط به خاطر این دعا میکنه که خدا دستور داده...
و الا هیچ وقت دل نمیبنده که به خواستش میرسه...

پس اون شخص عبادات و اطاعتش به خاطر حکم عقله که میگه
اطاعت از مولا واجبه
بهشتی شدن مشروط به انجام واجبات و ترک محرماته خصوصا کبائر.

با این شرایط خداوند چه کار خواهد کرد؟
چون اون شخص محبت قلبی به خدا نداشته، از بهشت محرومه؟

با نام و یاد دوست




کارشناس بحث: استاد قول سدید

خباء;976924 نوشت:
سلام

مسلمونی که مقید به انجام واجبات و ترک محرمات هست.
اعتقادم داره که خدا همه کاره ی جهانه
ولی چون توقعاتی از خدا داره که برآورده نمیشه، نمیتونه خدا رو دوست داشته باشه.
نه اینکه خدا رو ظالم بدونه.
مثلا اگه دو تا پدر تو فامیلشون در نظر بگیره
پدری که ماشینش رو به نام پسرش زده رو دوست داره
ولی پدری که ماشینش رو به نام پسرش نزده رو نمیتونه دوست داشته باشه.
نه اینکه بگه این پدر ظلم کرده. و نه اینکه بگه پدر محبت نکرده.
ولی چون انتظار داره باباش ، حمایت بیشتری ازش میکرد و این اتفاق نیافتاد، محبت قلبی به پدر نداره. ولی مراعات اخلاق رو میکنه و رفتار خوبی با پدر داره.

با توجه به این مثال، فرض کنید مسلمونی رو که از خدا انتظاری داره و چون اون انتظار برآورده نمیشه، عبادات و اطاعتش از خدا، از روی محبت قلبی نیست.
اون خدا رو عبادت میکنه چون عقلش میگه راه نجاتش از عذاب و ورود به بهشت، انجام واجبات و ترک محرمات هست.

به قول معروف بین علما میگن اطاعت از امر مولا واجبه
اون شخص هم میگه خدا مولا هستش و دستوراتی داده ما هم اطاعت میکنیم
ولی اون شخص نمیتونه محبت قلبی به خدا پیدا کنه.
آیا خدا به خاطر اینکه محبت قلبی بهش نداره، عذابش میکنه؟ و اون شخص رو از بهشت محروم میکنه ؟
از طرفی هم اون نمیتونه به خدا امید ببنده، چون به هر حال ممکنه خدا خواستشو بنا به مصلحتی برآورده نکنه، و این موضوع باعث شکستن قلبش و ناامیدی میشه...
درسته عقل میگه این به خاطر بی لیاقتی بنده بوده، ولی این دلیل نمیشه قلب انسان نشکنه...
اون ممکنه دعا کنه ولی فقط به خاطر این دعا میکنه که خدا دستور داده...
و الا هیچ وقت دل نمیبنده که به خواستش میرسه...

پس اون شخص عبادات و اطاعتش به خاطر حکم عقله که میگه
اطاعت از مولا واجبه
بهشتی شدن مشروط به انجام واجبات و ترک محرماته خصوصا کبائر.

با این شرایط خداوند چه کار خواهد کرد؟
چون اون شخص محبت قلبی به خدا نداشته، از بهشت محرومه؟

با سلام و عرض ادب و آرزوي توفيق روزافزون.

در دو مرحله به این پرسش می پردازیم:

مرحله اول درباره فرضی است که شما مطرح نمودید مبنی بر این که مسلمانی که به عدل و حکمت و محبت خداوند شک ندارد ولی چون از خداوند چیزی می خواهد و آن چیز برآورده نمی شود، دلش شکسته می شود و نمی تواند خداوند را دوست بدارد و به او برای رفع مشکلات امیدوار بماند. در مرحله اول، این فرض را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم.

در مرحله دوم به این پرسش می پردازیم که آیا چنین کسی با این که مسلمان و عابد است، به بهشت می رسد یا نه.

مرحله اول: در این بخش با فرض شما موافق نیستم چرا که به نظرم مسلمانی که دعایش مستجاب نشده، چون –بنا بر فرضی که خودتان مطرح کرده اید- به عدل و حکمت و محبت خداوند شک ندارد، همچنان به خداوند امیدوار است و او را دوست می دارد چرا که می داند که خداوند بهترین را برایش می خواهد و روزی او را به بهترین چیز می رساند و اگر در موردی، نعمتی را از او دریغ کرده است از این جهت است که آن نعمت برای او شر است و خیری ندارد[1]. بنابراین، اگر این شخص مورد نظر شما –بنا بر فرضی که خودتان مطرح کرده اید- به عدل و حکمت و محبت خداوند به بندگانش معتقد است، هیچ گاه از این که خداوند نعمتی را از او دریغ می کند، از خداوند دلشکسته نمی شود اگرچه ممکن است از این که آن نعمت را ندارد و یا آن نعمت برایش خیر نیست ناراحت باشد.

مثلا مادری برای فرزند مریضش ماکارونی درست نمی کند چرا که آن را برای فرزند مضرّ می داند. شاید آن فرزند ناراحت شود از این که نمی تواند ماکارونی بخورد و ماکارونی برایش مضرّ است، اما آن فرزند که به عدل و حکمت و مهر و محبت مادرش ایمان دارد، از مادرش ناراحت و دلگیر نمی شود.

در مثالی که خودتان مطرح کرده اید نیز اگر آن فرزند به مهر و محبت پدر تردید نداشته باشد و او را عادل و حکیم بداند و مطمئن باشد که پدرش بهترین را برایش می خواهد، از پدرش بابت نخریدن ماشین دلگیر نمی شود. ممکن است از این که ماشین ندارد و پدرش پول کافی برای خرید ماشین ندارد، دلگیر شود اما هیچ گاه از پدرش دلگیر نمی شود مگر این که به محبت پدرش تردید داشته باشد و مثلا پدرش را خودخواه بداند و یا حتی احتمال خودخواهی در پدرش بدهد و یا وضعیت اقتصادی پدرش را ناشی از بی تدبیری او بداند و یا نسبت به علم و آگاهی و دوراندیشی پدرش تردید داشته باشد. به هر حال، اگر آدمی حقیقتا به علم و عدل و حکمت و خیرخواهی و مهر و محبت پدرش تردید نداشته باشد و به آن مطمئن باشد و حتی احتمال خلاف در آن ندهد، قطعا از این که پدرش برایش ماشین نخریده دلگیر نمی شود و یا از این که پدرش ماشین را به نامش نزده ناراحت نمی شود.

بنابراین، به نظرم اگر کسی حقیقتا به خداوند و علم و عدل و جود و کرم و مهر و محبت و خیرخواهیش تردید نداشته باشد، در صورت برآورده نشدن دعا، از او دلگیر نمی شود؛ اگرچه ممکن است از این که به آن نعمت نرسیده دلگیر باشد. بنابراین، مومن راستین همواره به خداوند توکل دارد[2] و امیدوار است[3] و به او عشق می ورزد.


[HR][/HR][1] «َ عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(بقره: 216)؛ یعنی: «به بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد».

[2] «قُلْ لَنْ يُصيبَنا إِلاَّ ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(توبه: 51)؛ یعنی: «بگو: هيچ حادثه‏اى براى ما رخ نمى‏دهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولا(و سرپرست) ماست؛ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند».

[3] «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ»(بقره: 218)؛ یعنی: «كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نموده‏اند، آنها اميد به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است».

اما درباره مرحله دوم در پست های بعدی توضیحاتی ارائه خواهم کرد.

موفق و پیروز باشید@};-

سلام
من خیلی از پاسخگویی شما خوشم میاد و از شما متشکرم.
الان من یه چیزایی به ذهنم اومده و فی البداهه میگم شاید یادم بره...
یه زمانی شما میدونی مرده ، کاری نداره و علم داری
ولی هنوز میترسی با مرده تنها باشی...
میگن هنوز باور نکردی...
خوب میشه گفت اون طرف خودش عقلا معتقده ولی قلبا نه....
حالا اعتقاد به عدالت خدا حتما باید قلبی باشه؟ عقلی کافی نیست؟

یه چیز دیگه هم از کتاب چهل حدیث امام خمینی یادم مونده، شایدم کتاب دیگه بود
میگن بعضی به مقام صبر میرسن
ولی برخی به مقام رضا میرسن

خوب این نارضایتی و عدم محبت، چی میتونه باشه؟
آیا میتونیم بگیم اون عقلن میدونه خدا عادل هست و صبر میکنه ولی به مقام رضا نرسیده...
یا شاید با این تعبیر بگیم که اون عقلن میدونه خدا عادله ولی قلبا باور نکرده....

یه جورایی این مفاهیم برام قاطی پاتی هست...

البته قلب و عقل یه جورایی میتونن معکوس باشن
مثلا میتونم این طور بگم که قلبم میگه خدا عادله
ولی عقلم توجیه نمیشه و ناراحت میشه و نمیتونه قبول کنه
ولی دلیلی هم برای انکار نداره....

از اون طرفم میتونم بگم عقلم عدالت خدا را فهمیده با دلیل و برهان و هرچی...
اما قلب نمیتونه اونو بپذیره...

یا میتونیم بگیم عقل عدالت رو میپذیره ولی شهوات نمیذارن محبت پیدا بشه...
یا میتونیم بگیم اینا دعوای بخش استدلال مغز با بخش احساسات مغز است... بخش منطقی مغز میگه خدا عادله و بخش احساسی میگه خدا عادل نیست و احساس محبت مدیون بخش احساسی هست پس اعتقاد درسته ولی احساس محبت نمیاد...

خلاصه خیلی جور واجور میشه توضیح داد!

قول سدید;977491 نوشت:
مرحله اول: در این بخش با فرض شما موافق نیستم چرا که به نظرم مسلمانی که دعایش مستجاب نشده، چون –بنا بر فرضی که خودتان مطرح کرده اید- به عدل و حکمت و محبت خداوند شک ندارد، همچنان به خداوند امیدوار است و او را دوست می دارد

سلام
من میخوام اینجا بین دو تا مسئله تفکیک کنم

یه وقت میگیم اگه من واقعا اعتقاد دارم، پس باید دوست داشته باشم خدا رو...اگه واقعا شک ندارم باید دوست داشته باشم خدا رو..
در اینجا میگیم
شک به چه معنا؟ عقلن یا قلبن؟ یعنی اون چیزی که توی پستای قبلی اشاره کردم

اما
یه وقت میگیم اصلا طرف باور کامل به عدالت داره
ولی چرا باید این باور ، محبت بیاره؟!
اصلن فرض کنید بهترین پدر دنیا رو داشته باشم
ولی اگه توقعات من ، با کارهای اون همساز نباشه، کافیه برای اینکه یه پسر ، پدرش رو دوست نداشته باشه...

مثلا فرض کنید من توقع دارم وقتی نماز میخوانم ، کسی مزاحم نشود، ولی این اتفاق نمی افتد
در اینجا ممکن است شما بگویید خدا بهترین کار را انجام داده است و من هم بگویم بهترین کار همین بوده که کسی مزاحم نماز خواندن من شود...
ولی به هر حال توقع و انتظار من است که رضایت و محبت مرا جلب میکند...
پس محبت قلبی من تابع برآورده شدن انتظاراتم است.
هر چند از نظر شما آن انتظارات مرجوح باشد...

اگه بخوام خلاصه این پستها رو بگم
یکی این سواله که چرا اعتقاد به عدالت خدا، باید من رو مجاب کنه خدا رو دوست داشته باشم؟!

یکی هم اینه که آیا لازمه، اعتقاد من به عدالت خدا اون قدر باشه که احساساتم رو درگیر کنه و قلبی بشه؟ و الا کافر خواهم بود؟! یعنی این شکی که شما میگید به چه معناست؟ آیا عدم محبتم به خدا به معنای کفر اعتقادی است و جهنمی خواهم بود؟ در حالی که من میگویم خدا عادل است؟

یه جور دیگه هم میتونم بحث توقع رو بگم

مثلا میگم چرا باید من توقعی از خدا داشته باشم که خدا نمیخواد برآورده کنه؟
جز اینه که من اعتقاد دارم خدا باید خواستم رو برآورده کنه؟ و جز اینه که میخوام خدا عدالتش رو زیر پا بذاره؟

ولی آیا این بدان معناست که من گفتم خدا عادل نیست؟

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم؟
میخوام بگم اگه من بخوام خدا مصلحتی رو در نظر نگیره به این معناست که خدا رو ناعادل دونستم؟

یه جورایی مثل تفاوت جمله خبری و انشائی هست

بین گزاره ''من میخوام خدا این قدر عادل نباشه''

با

گزاره '' من خدا رو ناعادل میدونم''

تفاوت وجود داره...

یه جور دیگه هم میتونم بحث توقع رو بگم

مثلا میگم چرا باید من توقعی از خدا داشته باشم که خدا نمیخواد برآورده کنه؟
جز اینه که من اعتقاد دارم خدا باید خواستم رو برآورده کنه؟ و جز اینه که میخوام خدا عدالتش رو زیر پا بذاره؟

ولی آیا این بدان معناست که من گفتم خدا عادل نیست؟

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم؟
میخوام بگم اگه من بخوام خدا مصلحتی رو در نظر نگیره به این معناست که خدا رو ناعادل دونستم؟

یه جورایی مثل تفاوت جمله خبری و انشائی هست

بین گزاره ''من میخوام خدا این قدر عادل نباشه''

با

گزاره '' من خدا رو ناعادل میدونم''

تفاوت وجود داره...

موضوع قفل شده است