جمع بندی نمی دونم کار درست چیه؟ (مراجعه هر روزه به خانه پدرم یا زندگی مشترک با همسرم)

تب‌های اولیه

3 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نمی دونم کار درست چیه؟ (مراجعه هر روزه به خانه پدرم یا زندگی مشترک با همسرم)

سلام خدمت مشاور محترم
من نزدیک به سه ساله که ازدواج کردم .الحمدالله همه چی خوب و عالیه
دو سال از این مدت شغل شوهرم طوری بود که از صبح زود تا تا ساعت 12،1 شب سر کار بود به خاطر همین منو اکثزا خونه ی مادرم میبرد میگفت دوست ندارم تنها باشی .الان ساعت کارش بهتره و تا بعد از ظهر میاد خونه

اما چون من باردار هستم و سه ماهه اول حالم خوب نبود هر روز منو میاورد خونه مادرم و بعد از ظهر ها میومد دنبالم .الان حالم خوبه و میتونم همه ی کارامو خودم انجام بدم اما یه مشکلی هست

خونواده من از از نظر روحی خیلی به من وابسته ان .الان خواهرم درگیر یه بیماریه و پدر و مادرم خیلی روحیشون بهم ریخته وقتی من اونجام محیط خونه شاده و همشون سرحالن به محظ اینکه میخوام بیام میبینم میرن تو خودشون.
از طرفیم خب من تو خونه خودم وظایفی دارم شوهرم بنده خدا دلش میخواد من راحت باشم به خاطر همین هر چقدر م براش سخت باشه هیچی نمیگه میگه راضیم اون جوری که تو راضی هستی.
الان من دلم نمیاد ازین طرف شوهرم و زندگیم ،خب معلومه اگه هر روز خونه نباشم نمیتونم بهشون برسم ازین طرفم خونوادم !
دیروز بهشون گفتم ازین به بعد روز در میون میام کارای خونه زیاده و ... هیچی نگفتن فقط چند بار پرسیدن واقعا نمیشه کاریش کنی
امروز نرفتم موندم تو خونه اما خواهرم زنگ زده وقتی تو نیستی خیلی خونه سوت و کوره الان واقعا به حضورت نیازه و ....
نمیدونم چکار کنم چطور تعادل برقرار کنم
خواهر برادرای دیگم همشون نزدیکن به خونوادم ولی من چون روحیم شاده همشون دوست دارن هر روز منو ببینن
لطفا راهنماییم کنید چه کاری درسته.

با نام و یاد دوست




کارشناس بحث: استاد امیـن


♥Rey♥han♥;952252 نوشت:
سلام خدمت مشاور محترم
من نزدیک به سه ساله که ازدواج کردم .الحمدالله همه چی خوب و عالیه
دو سال از این مدت شغل شوهرم طوری بود که از صبح زود تا تا ساعت 12،1 شب سر کار بود به خاطر همین منو اکثزا خونه ی مادرم میبرد میگفت دوست ندارم تنها باشی .الان ساعت کارش بهتره و تا بعد از ظهر میاد خونه

اما چون من باردار هستم و سه ماهه اول حالم خوب نبود هر روز منو میاورد خونه مادرم و بعد از ظهر ها میومد دنبالم .الان حالم خوبه و میتونم همه ی کارامو خودم انجام بدم اما یه مشکلی هست

خونواده من از از نظر روحی خیلی به من وابسته ان .الان خواهرم درگیر یه بیماریه و پدر و مادرم خیلی روحیشون بهم ریخته وقتی من اونجام محیط خونه شاده و همشون سرحالن به محظ اینکه میخوام بیام میبینم میرن تو خودشون.
از طرفیم خب من تو خونه خودم وظایفی دارم شوهرم بنده خدا دلش میخواد من راحت باشم به خاطر همین هر چقدر م براش سخت باشه هیچی نمیگه میگه راضیم اون جوری که تو راضی هستی.
الان من دلم نمیاد ازین طرف شوهرم و زندگیم ،خب معلومه اگه هر روز خونه نباشم نمیتونم بهشون برسم ازین طرفم خونوادم !
دیروز بهشون گفتم ازین به بعد روز در میون میام کارای خونه زیاده و ... هیچی نگفتن فقط چند بار پرسیدن واقعا نمیشه کاریش کنی
امروز نرفتم موندم تو خونه اما خواهرم زنگ زده وقتی تو نیستی خیلی خونه سوت و کوره الان واقعا به حضورت نیازه و ....
نمیدونم چکار کنم چطور تعادل برقرار کنم
خواهر برادرای دیگم همشون نزدیکن به خونوادم ولی من چون روحیم شاده همشون دوست دارن هر روز منو ببینن
لطفا راهنماییم کنید چه کاری درسته.

با سلام.این خیلی خوبه که شما شادی بخش خانواده تان هستید.اما به هرحال، شما نسبت به زندگی مشترکتان، مسئول هستید.واقعیت این است که دنیا محدودیتهایی دارد و باید این محدودیتها را پذیرفت.اینکه یک روز در میان می روید، ایده خوبی است.آنها کم کم با این موضوع کنار می آیند.البته به این نکته توجه کنید که هرچه دیدار شما کمتر باشد اثر بخشی شما بیشتر می شود.هر روز رفتن به آنجا باعث می شود این ملاقاتها عادی بشود.اینکه منتظر شما باشند، سبب می شود شیرینی ملاقات شما بیشتر شود.

برای خانواده خود جاگزینی بیابید که به جای شما، شادی بخش آنها باشد.اینطور دیگر به شما وابسته نخواهند بود.
دیدن فیلمهای شاد و طنز و تفریح و سفر و حتی سر زدن به فامیل ها و دوستان و یا دعوت از آنها، می تواند موجب نشاط خانواده شما شود.
امیدوارم به زودی ،خواهرتان سلامتیش را به دست بیاورد.

موضوع قفل شده است