نمی دونم چم شده!!

22 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نمی دونم چم شده!!

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )
هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...
انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آید
اینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدم
حالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسید
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

با تشکر

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید :Gol:


طاهر نوشت:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )
هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...
انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آید
اینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدم
حالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسید
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

بسمه تعالی
با سلام و تحیت و نیز عرض خوش آمد خدمت جنابعالی

در رابطه با موضوعی که مطرح فرمودید 0ضمن اینکه شرایط شما را درک می کنم) چند نکته قابل طرح است

1- علائم و نشانگانی که مطرح نمودید، بیانگر ابتلا به اضطراب بالا و نیز افسردگی است. بنابراین ضرورت دارد تا به یک متخصص اعصاب مراجعه نمائید و با مصرف دارو سطحی از مسئله را مدیریت کنید.

2- همانگونه که سرماخوردگی منافاتی با دیندار بودن فرد ندارد، اضطراب و افسردگی نیز اختصاص به افراد بی ایمان ندارد!
بنابراین لازم تا هم خودسرزنشگری را کنار بگذارید و هم با این فکر منفی که وضعیت موجود مخالف دینداری و تدین شما است مقابله کنید.

3- از آنجا که تیپ شخصیتی شما اضطرابی است، این احتمال وجود دارد که زمینه های وسواس را نیز داشته باشید. لذا به جای اینکه درمان را منحصرا در دعا دنبال کنید، شایسته است تا به شیوه های اصولی درصدد برطرف کردن افسردگی باشید. چون همانگونه که اشاره کردید وقتی با دعا کردن بهبودی را تجربه نمی کنید، ناخودآگاه در مسیر سست شدن باورهای مذهبی قرار می گیرید.
توجه به خواب کافی، تغذیه مناسب، تقویت منابع نشاط نظیر ورزش، تفریح، مسافرت، هنر، تعامل و ارتباط با افراد مورد علاقه، برنامه ریزی و پر کردن اوقات فراغت و نیز اجتناب از افکار منفی از جمله اموری هستند که می تواند در کاهش سطح افسردگی شما تاثیرگذار باشد.

4- لازم است از گوشه نشینی و انزوا اجتناب کنید و با قدرشناسی نسبت به خود و موفقیتهای خود با انگیزه و رغبت بیشتری به تدریس و کارهای مربوطه اشتغال داشته باشید.

5- همانطور که گفته شد لازم است با پرهیز از سختگیری و کمالگرایی منفی، برای خود ارزش و اعتبار بیشتری قائل شوید، داشته های خود را بیشتر ببینید و بواسطه نعمتها و موفقیتهایی که داشته اید، سطح شکرگزاری خود را از خدای متعال افزایش دهید. خود را با افرادی مقایسه کنید که باعث افزایش شکرگزاری شما گردد.

6- بهتر است موضوع را به صورت حضوری نیز با یک روانشناس پیگیری نمائید

در پناه خدای متعال موفق باشید

با سلام

ايمان عبارت است از باور وتصديق قلب به خدا ورسولش،آنچنان باور وتصديقي كه هيچگونه شك و ترديدي بر آن وارد نشود. تصديق مطمئن وثابت ويقيني كه دچار لرزش وپريشاني نشود وخيالات ووسوسه ها در ان تأثير نگذارد وقلب واحساس در رابطه با آن گرفتار ترديد نباشد.
در قرآن در سوره مباركه فتح مي خوانيم: "هوالذي انزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم... " «اوكسي است كه آرامش را در دلهاي مؤمنان نازل كرد تا ايماني به ايمان شان بيافزايند...». اولين برداشتي كه صورت مي گيرد اين است كه بدون ايمان، آرامش روحي ورواني وجود ندارد. يا حداقل اينگونه مي توان گفت كه يكي از عوامل ايجاد آرامش دارابودن ايمان به خدا مي باشد. به تعبير علامه طبا طبايي «ظاهرا مراد از سكينت در اين آيه آرامش وسكون نفس واطمينان آن، به عقائدي است كه به آن ايمان آورده ولذا نزول سكينت را اين دانسته كه ''ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم'' تا ايماني بر ايمان سابق بيفزايند. پس معناي آيه اين است كه: خدا كسي است كه ثبات واطمينان را لازمة مرتبه اي از مراتب روح است در قلب مؤمن جاي داد تا ايماني كه قبل از نزول سكينت داشته بيشتر وكاملتر شود.»
يقيقا داشتن آرامش در زندگي نخستين چشمه خوشبختي است وكسي كه از اين نعمت محروم باشد از نعمت خوشبختي نيز محروم است وهيچگاه طعم خوشبختي را نخواهد چشيد. انسان بي ايمان در دنيا با انديشه وافكار موهوم وبا نگراني هاي فراوان دست به گريبان است. ولذا دائما در درون خود دچار پيكاري بزرگ است وهميشه هم در انتخاب مسير زندگي ودر تصميم گيريهايش دچار سر در گمي است. ولي بر خلاف آن انسان با ايمان از همة اينها آسوده است وهمة افكار واهداف وانديشه هارا تحت لواي يك هدف گرد آورده است وفقط به خاطر آن تلاش مي كندوبه سوي آن مي شتابد وآن عبارتست از خشنودي خداي متعال. ديگر كاري به اين ندارد كه مردم از او خشنود باشند يا بر او خشم گيرند. ولذا هيچ وقت سردر گم نيست وهميشه در يك آرامش روحي به سر مي برد.

طاهر نوشت:
چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )

سلام علیکم

عذر میخوام برام سواله منشاء این اضطراب شما چی بوده؟

سلام...فکر میکنم همونطور که کارشناس گفتن حتمی باید پیش دکتر اعصاب و روان برید...تا الان سراغ پزشک نرفتید؟؟

اميدوار;764116 نوشت:
1- علائم و نشانگانی که مطرح نمودید، بیانگر ابتلا به اضطراب بالا و نیز افسردگی است. بنابراین ضرورت دارد تا به یک متخصص اعصاب مراجعه نمائید و با مصرف دارو سطحی از مسئله را مدیریت کنید.

سلام و عرض ادب

شاید بهتر باشه اول سعی کنند با روانشناسی مشکلشون را برطرف کنند. اگر نشد به روانپزشک مراجعه کنند. چون درمان دارویی خودش ممکنه مشکلات جدیدی رو براشون پیش بیاره.

طاهر نوشت:
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

سلام
اگر بدن و اعصاب بیمار شود افکار خراب میگردند و کاری هم از ذکر بر نمی آید(منظورم این نیست که ذکر نگید بلکه به جاش و وقتش ذکر خیلی خوبه)
نگران نباشید
خیلی ها حال شما رو تجربه کرده اند..ربطی به و کفر و ایمان نداره..این یک ضایعه جسمی است که تبلورش در روح و افکار است و آدمو به اشتباه میاندازه
باید درمان بشید..خوب که بشید همان افکار صحیح و مثبت برمیگردند
بازم تاکید میکنم
نگران نباشید
خوب میشید


مطالب ارسالی کاربر:

ملاali;764619 نوشت:
سلام
اگر بدن و اعصاب بیمار شود افکار خراب میگردند و کاری هم از ذکر بر نمی آید(منظورم این نیست که ذکر نگید بلکه به جاش و وقتش ذکر خیلی خوبه)
نگران نباشید
خیلی ها حال شما رو تجربه کرده اند..ربطی به و کفر و ایمان نداره..این یک ضایعه جسمی است که تبلورش در روح و افکار است و آدمو به اشتباه میاندازه
باید درمان بشید..خوب که بشید همان افکار صحیح و مثبت برمیگردند
بازم تاکید میکنم
نگران نباشید
خوب میشید

سلام
از بین همه پاسخ ها از پاسخ شما خوشم اومد.
بخدا دیگه دارم دیوونه میشم. از بس با افکارم میجنگم و در واقع اونها رو زاییده ذهنم میدانم چون نباید من را به این وضع دچار میکردند
فکرنکنم کسی تا به حال این وضع مرا درک کرده باشه و مطمئنا شما هم با شنیدن این حرفا از من تعجب خواهیدکرد
ببنید این حالت من افتضاحه چیزی شبیه جنون و کافرشدنه واقعا!
بذارید براتون شرح بدم: فکر لعنتی که سراغ من اومده اینه ،، با خدا لج کرده ام و میگن نهایتش به خدا نمیرسم و آخر این فکر پوچی و متاسفم این رو میگم خودکشیه!!
یه لحظه هایی هم ( خیلی کم ) به خدا روی می آورم وزود خسته میشم میگم بیخیال نهایتش به خدا نرسیدنه!!!
باورتون میشه. هیچ اعتقادی نداشته باشی این مساوی با مرگه
از مسائل مذهبی کامل کنار کشیدم. انگار نه خدایی دارم و نه امامی!
چن سال پیش با خدا رابطه م بد شد. در ای حد بود که نهایتش میرم با شیطان!
مدتی درگیر بودم و میگفتم من مسلمانم چرا اینطورشدم باید راهمو انتخاب کنم و از ته دل خیلی ناراحت بودم که سمت شیطان بروم و یه روز به خودم گفتم بایدبرگردم و بالاخره برگشتم.
اما این یه حال عجیبه و من بهش بها دادم و اصلا به خودم نمیگم تو مسلمون و شیعه ای!
در مقابلش کم آوردم
خیلی سخته. ان شاء الله برای هیچ کس حتی برای غیرمسلمون و کفار هم پیش نیاد. واقعا آزارم میده
نمیدونم چطور تا الان زنده ام
توراخدا دعام کنید. این دیگه چه حس عجیبیه، بدترین حسی که یه آدم میتونه تجربه کنه اینه ، مطمئنم

طاهر نوشت:
از بین همه پاسخ ها از پاسخ شما خوشم اومد.
بخدا دیگه دارم دیوونه میشم. از بس با افکارم میجنگم و در واقع اونها رو زاییده ذهنم میدانم چون نباید من را به این وضع دچار میکردند
فکرنکنم کسی تا به حال این وضع مرا درک کرده باشه و مطمئنا شما هم با شنیدن این حرفا از من تعجب خواهیدکرد
ببنید این حالت من افتضاحه چیزی شبیه جنون و کافرشدنه واقعا!
بذارید براتون شرح بدم: فکر لعنتی که سراغ من اومده اینه ،، با خدا لج کرده ام و میگن نهایتش به خدا نمیرسم و آخر این فکر پوچی و متاسفم این رو میگم خودکشیه!!
یه لحظه هایی هم ( خیلی کم ) به خدا روی می آورم وزود خسته میشم میگم بیخیال نهایتش به خدا نرسیدنه!!!
باورتون میشه. هیچ اعتقادی نداشته باشی این مساوی با مرگه
از مسائل مذهبی کامل کنار کشیدم. انگار نه خدایی دارم و نه امامی!
چن سال پیش با خدا رابطه م بد شد. در ای حد بود که نهایتش میرم با شیطان!
مدتی درگیر بودم و میگفتم من مسلمانم چرا اینطورشدم باید راهمو انتخاب کنم و از ته دل خیلی ناراحت بودم که سمت شیطان بروم و یه روز به خودم گفتم بایدبرگردم و بالاخره برگشتم.
اما این یه حال عجیبه و من بهش بها دادم و اصلا به خودم نمیگم تو مسلمون و شیعه ای!
در مقابلش کم آوردم
خیلی سخته. ان شاء الله برای هیچ کس حتی برای غیرمسلمون و کفار هم پیش نیاد. واقعا آزارم میده
نمیدونم چطور تا الان زنده ام
توراخدا دعام کنید. این دیگه چه حس عجیبیه، بدترین حسی که یه آدم میتونه تجربه کنه اینه ، مطمئنم

سلام گرامی
چیز خاصی و بیماری عجیب و غریبی نیست من خیلی هارو دیدم اینجوری شدن..
اکثر آدما توی یه دوره سنی خاص بحران روحی پیدامیکنند و بعد بادارو یا بدون دارو خوب میشن
به افکارتون(حتی بدترین افکار) بی اعتنا باشید...بگذارید بیان و برن..کم کم میبینید که کم رنگ میشن(هرچقدر بیشتر به افکارتون بی اعتنا باشید جواب بهتری میگیرید)
و برای شما گناهی نیست چون دارید با بیماریتون میجنگید
و اینو هم بدونید افراد مذهبی بیشتر گرفتار این نوع افکار وسواسی میشوند
چون اطلاعات درست و مطابق با واقعی از خدا و مذهب ندارند لذا در دام شیطان و افکار مزاحم میافتند و حسابی اذیت میشوند
والبته بستر آن استعداد جسمی است

شما از دو کانال باید درمانو آغاز کنید
1- شناخت درمانی
با کمک یک روانشاناس مذهبی آگاه افکار غلط خود در مورد دین ، خدا و غیر دین را شناسایی کنید و با تمرین کم کم آنها را جایگزین افکار درست و صحیح کنید

2- دارو درمانی
حالا یا زیر نظر طبیب سنتی حاذق و یا روانپزشک شناس و خوب

خوب میشید انشاءالله
جای هیج نگرانی نیست

یاحق

مطالب ارسالی کاربر:

ملاali;764802 نوشت:
سلام گرامی
چیز خاصی و بیماری عجیب و غریبی نیست من خیلی هارو دیدم اینجوری شدن..
اکثر آدما توی یه دوره سنی خاص بحران روحی پیدامیکنند و بعد بادارو یا بدون دارو خوب میشن
به افکارتون(حتی بدترین افکار) بی اعتنا باشید...بگذارید بیان و برن..کم کم میبینید که کم رنگ میشن(هرچقدر بیشتر به افکارتون بی اعتنا باشید جواب بهتری میگیرید)
و برای شما گناهی نیست چون دارید با بیماریتون میجنگید
و اینو هم بدونید افراد مذهبی بیشتر گرفتار این نوع افکار وسواسی میشوند
چون اطلاعات درست و مطابق با واقعی از خدا و مذهب ندارند لذا در دام شیطان و افکار مزاحم میافتند و حسابی اذیت میشوند
والبته بستر آن استعداد جسمی است

شما از دو کانال باید درمانو آغاز کنید
1- شناخت درمانی
با کمک یک روانشاناس مذهبی آگاه افکار غلط خود در مورد دین ، خدا و غیر دین را شناسایی کنید و با تمرین کم کم آنها را جایگزین افکار درست و صحیح کنید

2- دارو درمانی
حالا یا زیر نظر طبیب سنتی حاذق و یا روانپزشک شناس و خوب

خوب میشید انشاءالله
جای هیج نگرانی نیست

یاحق

سلام و ممنونم از راهنمایی های خوبتون
یه آدم خوب مث شما برام دارو سنتی تجویزکرد تقریبا اوایل بیماریم
من کم و بیش انجام دادم( اکثر نسخه رو انجام ندادم ) الان که میبینم هرچه گذشت بهتر نمیشم و بدترشدم میخوام انجام بدم
شما اطلاعات خیلی خوبی دارید. واقعا پاسخ هاتون آروم کننده س
یه سوال برام پیش اومده؟ شما چنین دوره هایی داشتین؟
یکبار قبلا اینطورشدم ولی بعد با درک خوب همراه شد و شاید تاحدی مغرورشدم چون فکرنمیکردم دیگر چنین افکاری به سراغم بیایند
واقعا حس میکنم به درک خیلی خوبی رسیده بودم و اویل بیماری جدید این اذیتم میکرد که تو با اون درک خوب چرا باید حالا !!؟؟

طاهر نوشت:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم ) هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آیداینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدمحالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسیدبنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنمدارم دیوونه میشم. چرا من؟لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

سلام به جمع ما خوش اومدی شما افسردگی دارین واضطراب

موضوع قفل شده است