بی نیازی خداوند

تب‌های اولیه

10 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
بی نیازی خداوند

با سلام و عرض ادب

سوالاتی در مورد غنی بالذات بودن و بی نیازی خدا در ذهن بنده هست که تدریجا آن ها را بیان میکنم تا شما لطف کنید و پاسخ دهید.

ابتدا با این دو پرسش شروع میکنیم:

 

۱. نیاز در بین موجودات غیر مادی را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: 

۱. نیاز هایی که اگر برطرف نشوند، آن موجود همچنان موجود باقی میماند و معدوم نمیشود؛ مثل نیاز در افعال و صفات.

۲. نیاز هایی که اگر تامین نشوند، اصلا آن موجود به وجود نخواهد آمد و برای همیشه معدوم خواهد ماند؛ مثل نیاز در ذات (نیاز به علّت).

خدا قطعا از مورد دوم بی نیاز است چون علت العلل میباشد.

اما درباره مورد اوّل، سوال اینجاست که چرا خدا باید در افعال و صفات بی نیاز باشد؟ نیازمندی در افعال و صفات که خدا را معدوم نمیکند پس اشکالی دارد که او در این دو مورد نیازمند باشد؟

 

۲. در فلسفه اسلامی، ابتدا بی نیازی خدا را اثبات و از آن کامل بودنش را نتیجه میگیرند یا برعکس؟

 

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد مسلم

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

۱. نیاز در بین موجودات غیر مادی را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: 

۱. نیاز هایی که اگر برطرف نشوند، آن موجود همچنان موجود باقی میماند و معدوم نمیشود؛ مثل نیاز در افعال و صفات.

۲. نیاز هایی که اگر تامین نشوند، اصلا آن موجود به وجود نخواهد آمد و برای همیشه معدوم خواهد ماند؛ مثل نیاز در ذات (نیاز به علّت).

خدا قطعا از مورد دوم بی نیاز است چون علت العلل میباشد.

اما درباره مورد اوّل، سوال اینجاست که چرا خدا باید در افعال و صفات بی نیاز باشد؟ نیازمندی در افعال و صفات که خدا را معدوم نمیکند پس اشکالی دارد که او در این دو مورد نیازمند باشد؟

در بحث نیازمندی و بی نیازی، اصلا بحث وجود و معدوم بودن شرط نیست که بگوییم اگر نیازمندی به نابودی آن موجود منتهی بشود در خدا راه ندارد، اما اگر به نابودی منتهی نشود چه اشکالی دارد که در خداوند راه داشته باشد؟ بحث بر سر این است که اصلا نشدنی است که موجودی در ذاتش بی نیاز باشد اما در اوصاف و افعالش نیازمند باشد.

یعنی بحث بر سر یک تلازم است، تلازم بین دو چیز، و آن اینکه اگر موجودی در ذاتش بی نیاز باشد محال است در اوصاف و افعالش نیازمند باشد، و از آن طرف موجودی که در ذاتش نیازمند است محال است در اوصاف و افعالش مستقل و بی نیاز باشد.

بنابراین در حقیقت سخن از این است که چون که صد آمد، نود هم پیش ماست. چرا که اولا ما چیزی ورای هستی و وجود نداریم، و تمام اوصاف و افعال همخودشان از سنخ وجود هستند، بنابراین وقتی موجودی در وجود نیازمند نیست، دیگر تفاوتی ندارد که این وجود ذات باشد، یا وجود صفت، یا وجود فعل، در هیچ کدام نیازمند نخواهد بود.

۲. در فلسفه اسلامی، ابتدا بی نیازی خدا را اثبات و از آن کامل بودنش را نتیجه میگیرند یا برعکس؟

هیچ کدام، بلکه هر دو از وجوبِ وجود خدا نتیجه گیری می شوند. یعنی واجب الوجود بودنِ خداوند که به معنای ضرورت هستی برای اوست از یک طرف بی نیازی خداوند را اثبات می کند، و از طرف دیگر کامل بودن خداوند را.

چون موجودی که وجود و هستی برای او ضرورت دارد، از یک طرف یعنی نیستی در او راه ندارد، و یا به تعبیر دیگر کامل است، و از طرف دیگر موجودی که هستی برای او ضرورت دارد، در هستی که اصل و اساس همه چیز است بی نیاز از غیر است.

بنابراین در حقیقت سخن از این است که چون که صد آمد، نود هم پیش ماست. چرا که اولا ما چیزی ورای هستی و وجود نداریم، و تمام اوصاف و افعال همخودشان از سنخ وجود هستند، بنابراین وقتی موجودی در وجود نیازمند نیست، دیگر تفاوتی ندارد که این وجود ذات باشد، یا وجود صفت، یا وجود فعل، در هیچ کدام نیازمند نخواهد بود.

درسته

صفات هر وجودی عین ذاتشه

پس اگر علت العلل کامل مطلق باشد میشود بی نیاز مطلق اما اگر کامل نباشد میشود بی نیاز نسبی و هر اندازه که بهره از وجود داشته باشد به همان اندازه بی نیاز خواهد بود پس علت العلل به اندازه بهره وجودیش، در صفات و افعال بی نیاز است.

پس تا اینجا فقط میدانیم که علت العلل مطلقا از علت بی نیاز است اما از کجا معلوم که علت العلل از هر چیزی غیر از علت، بی نیاز مطلق است؟

 

 

پس تا اینجا فقط میدانیم که علت العلل مطلقا از علت بی نیاز است اما از کجا معلوم که علت العلل از هر چیزی غیر از علت، بی نیاز مطلق است؟

منظورتان چیست؟ خب وقتی موجودی از علت بی نیاز است، طبیعتا در همه امور دیگر هم بی نیاز است.  همانطور که عرض کردم چون که 100 آمد 90 هم پیش ماست.

تمام آنچه که غیر از علت می فرمایید یا وجودی هستند یا عدمی، وقتی علة العلل وجود و هستی عین ذاتش است طبیعتا هر چه که وجودی باشد یا ذاتش است یا از ذات او نشأت گرفته است، و آنچه که عدمی است که نیاز به آن اصلا معنا ندارد.

علة العلل وجود و هستی عین ذاتش است

اینجا وجود به معنای کمال مطلق است و با این ادعا دیگر مصادره به مطلوب کردن کاری ندارد.

پس شما برای اثبات بی نیازی مطلق، سراغ کمال مطلق علت العلل رفتید.

اما درباره کامل بودن علت العلل:

 

در فلسفه اسلامی گفته میشود که؛

۱. هر معلولی، محدود است. 

و همچنین: 

۲. هر محدودی، معلول است. 

گزاره اول را قبول دارم چون هر معلول، قطعا علتی دارد که آن را محدود میکند.
اما گزاره دوم نیازمند اثبات است یعنی در واقع سوال به این شکل است که چرا علت العلل، نباید ناقص باشد؟ مگر چه اشکالی دارد که علت العلل محدود باشد؟

 

 

اینجا وجود به معنای کمال مطلق است و با این ادعا دیگر مصادره به مطلوب کردن کاری ندارد.
پس شما برای اثبات بی نیازی مطلق، سراغ کمال مطلق علت العلل رفتید.
...
 چرا علت العلل، نباید ناقص باشد؟ مگر چه اشکالی دارد که علت العلل محدود باشد؟

من فکر می کنم ما در این خصوص در قالب دوتا تاپیک مفصل بحث کرده ایم...

پس دیگر به این مسئله که مربوط به تاپیک هم نیست ورود نمی کنم

  میدانیم که علت العلل مطلقا از علت بی نیاز است اما از کجا معلوم که علت العلل از هر چیزی غیر از علت، بی نیاز مطلق است؟

اجازه بدهید برگردیم به بحث و از یک راه دیگر و با بیان دیگری برویم

منظورتون از نیازمندی به چیزی غیر از علت چیست؟

 

منظورتون از نیازمندی به چیزی غیر از علت چیست؟

منظورم، نیازمندی در صفات و افعال است.

 

بی نیازی در وجود دو معنا دارد:

۱. بی نیازی از وجود پیدا کردن (بی نیازی از علت).

۲. بی نیازی از کمالات وجودی، یعنی یک وجود هر چه قدر که کمال داشته باشد به همان اندازه در وجودش بی نیاز از کمال است یا به عبارتی هر چقدر بهره وجودی داشته باشد همان قدر از وجود، بی نیاز میباشد. (بی نیازی در افعال و صفات).

علت العلل، قطعا مورد اول را دارد اما بحث بر سر اثبات مورد دوم است.

منظور بنده از اینکه علت العلل در وجود بی نیاز است، مورد اول میباشد اما به نظرم شما با خلط این دو مورد آن را به معنای مورد دوم گرفتید و این باعث شد که در استدلالتان، مصادره به مطلوب صورت بگیرد.

 

بی نیازی در وجود دو معنا دارد:

۱. بی نیازی از وجود پیدا کردن (بی نیازی از علت).

۲. بی نیازی از کمالات وجودی، یعنی یک وجود هر چه قدر که کمال داشته باشد به همان اندازه در وجودش بی نیاز از کمال است یا به عبارتی هر چقدر بهره وجودی داشته باشد همان قدر از وجود، بی نیاز میباشد. (بی نیازی در افعال و صفات).

علت العلل، قطعا مورد اول را دارد اما بحث بر سر اثبات مورد دوم است.

منظور بنده از اینکه علت العلل در وجود بی نیاز است، مورد اول میباشد اما به نظرم شما با خلط این دو مورد آن را به معنای مورد دوم گرفتید و این باعث شد که در استدلالتان، مصادره به مطلوب صورت بگیرد.

خیر برادر من، مصادره به مطلوب نیست.

ببینید وقتی موجودی ، هستی و وجود عین ذاتش باشد این موجودی به هیچ هستی و وجودی نیاز ندارد، چه این هستی و وجود از سنخ علت باشد، چه از سخن صفت باشد، و چه از جنسی فعال باشد، چون که 100 آمد 90 هم پیش ماست.

علة العلل چرا از علت دیگری بی نیاز است؟ چون وجود و هستی عین ذاتش است، و ووقتی یک موجود به خاطر اینکه هستی عین ذاتش است از علت بی نیاز است، به همین خاطری که وجود و هسی عین ذاتش است از سایر وجودهای بیرونی به عنوان صفت و فعل هم بی نیاز است.

شما در این نکته توجه بفرمایید که وجود و هستی برای او ضرورت دارد.

وجود عین ذاتش باشد

هستی برای او ضرورت دارد

وجود و هستی اینجا به معنای کمال مطلق است و در واقع شما به حکم وجوب واجب من جمیع الجهات اشاره کرده اید.

یعنی شما کامل مطلق بودن را پیش فرض گرفته اید و بعد بی نیازی را از آن اثبات میکنید.

باشه، مشکلی نیست.

استدلالتان هم درست است.

اما اثبات بی نیازی مطلق با استناد به کامل بودن خدا دیگر کاری ندارد و این را خودم هم بلدم بلکه بنده میخواستم ببینم میشود بدون استناد به کامل مطلق بودن خدا، بی نیازی مطلقش را اثبات کرد یا نه؟