ضرورت رسوایی مدعیان دروغین نبوت

تب‌های اولیه

15 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
ضرورت رسوایی مدعیان دروغین نبوت

 

با سلام و عرض ادب

در عقاید اسلامی برای اثبات اصل نبوت، گفته میشود که ارسال وحی ضروری است چون حکمت خدا اقتضا میکند که اسباب هدایت را به نحو احسن در اختیار انسان بگذارد و در ادامه به دلالت معجزه بر اثبات نبوت می رسیم که چون معجزه تنها راه اثبات نبوت است، باید لزوما یقینی باشد چون خدا باید حجت را تمام کند و هر عاقلی وقتی فرستاده ای میفرستد، نشانه ای یقینی برای آن قرار میدهد تا حرف فرستاده، حجیت داشته باشد و بتوان به آن استناد کرد وگرنه ارسال فرستاده بدون نشانه یقینی، حجیت ندارد و بیهوده و خلاف حکمت است‌. همچنین در ادامه مطرح میشود که اگر مدعی دروغین، ادعای نبوت کند، بر خدا لازم است که او را رسوا کند تا آن مدعی، مردم را گمراه نکند.

تا اینجا مقدمه ای برای آشنایی با بحث بود اما حالا میرویم سراغ اصل مطلب.

در تاپیک قبلی که با جناب قول سدید داشتیم و بحث از ضرورت ارسال وحی شد، گفتیم که برای تحقق یافتن هر فعلی باید هم مقتضی را در نظر گرفت و هم مانع را، و این اشکال را مطرح کردیم که شما ادعا دارید که مانعی وجود ندارد و وحی، اقتضای ارسال را دارد اما اثباتی برای این ادعا نداریم چون ما از وجود یا عدم وجود مانع مطلع نیستیم یعنی شاید مانعی باشد و وحی، هیچ وقت ارسال نشده باشد.
به عبارت دیگر، اگرچه اراده خدا معطوف به هدایت و ارسال نبی است اما چه بسا مانع و مشکل در قابل باشد و به همین جهت، با طرح احتمال وجود مانع، نمی توان ضرورت نبوت را فهمید. 
به بیان دیگر، اگرچه حکمت الهی مقتضی هدایت است اما باید اراده الهی را در حوزه ممکنات در نظر گرفت؛ چه بسا ارسال نبی به خاطر وجود مانعی، امکان وقوعی نداشته باشد چون زمانی می توان انتظار انجام کاری را داشت که آن کار هم ذاتا ممکن باشد و هم وقوعا؛ یعنی هم خودش محال نباشد و هم مستلزم محال نباشد. اگر از امکان وقوعی کاری مطمئن نباشیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم حتما خداوند باید آن را انجام دهد.  
به تعبیر فنی تر، اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال؛ چرا که استدلال ما به این شکل بوده که هدایت از طریق وحی ممکن است ذاتا و وقوعا؛ و انسان بدون هدایت از طریق وحی، به غایتی که خدا برایش در نظر گرفته نمی رسد؛ ولی خداوند حکیم است و کار لغو انجام نمی دهد؛ پس خداوند هدایت از طریق وحی را در اختیار انسان قرار می دهد. حال، اگر کسی در مقدمه اول استدلال، این احتمال را مطرح بکند که چه بسا مانعی در کار باشد و این کار مستلزم محال باشد، استدلال ما از اعتبار ساقط می شود.
در نتیجه، ادله ضرورت ارسال وحی، دچار اشکال است و نمیتوان از آن ضرورت ارسال را نتیجه گرفت.

از اینجا به بعد، میرویم سراغ بحث رسوایی دروغگو.
اگر ارسال وحی ضروری باشد، در دلالت معجزه و رسوایی دروغگو حرفی نیست.
اما به ضرورت ارسال وحی اشکال شد و اینجا دیگر بحث تفاوت دارد.
جناب قول سدید گفتند که اگرچه نتوانیم ضرورت ارسال وحی را بفهمیم و اثبات کنیم، اما باز هم رسوایی مدعی دروغگو بر خدا ضروری است.

بنده به دلایل زیر، حرف ایشان را قبول ندارم.
وقتی شک داریم که وحی ارسال شده یا نشده، اصل بر عدم ارسال وحی است.
وقتی هم اصل بر عدم ارسال باشد، قطعا دیگر نیاز به رسوایی توسط خدا نیست چون هر عاقلی که به این اصل دقت کند متوجه میشود که همه مدعیان نبوت، دروغینند.

توضیح بیش تر اینکه، وقتی که در ارسال وحی، شک کردیم دیگر معلوم نیست که معجزه را اولا خدا داده باشد و دوما برای اثبات نبوت داده باشد یعنی ممکن است که اصلا معجزه با اراده مستقیم الهی صورت نگیرد و همچنین مثلا پاداش ریاضت فردی باشد و اصلا ربطی به اثبات نبوت نداشته باشد.
به بیان دیگر، وقتی در ارسال وحی، شک داشته باشیم، در دلالت معجزه بر اثبات نبوت هم دچار شک میشویم.
وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، اصل بر عدم نشانه و دلیل بودن معجزه است.
با این نتایج، وقتی کسی، ادعای نبوت کرد، باید اصل را بر عدم نبوت او و عدم اعتماد به او بگذاریم.

وقتی معلوم نیست که وحی آمده و معجزه نشانه اثبات نبوت است یا اینکه وحی نیامده و معجزه اصلا ربطی به اثبات نبوت ندارد، یعنی دیگر معلوم نیست که خدا دروغگو را رسوا کرده یا نه چون ممکن است که وحی آمده و معجزه نشانه باشد و در نتیجه خدا دروغگو را رسوا کند که مردم به گمراهی نروند. (دقت کنید، وقتی که هدایت آمده باشد، گمراهی و جلوگیری از آن معنا پیدا میکند) یا اینکه ممکن است واقعا مانعی باشد و وحی نیامده و معجزه اصلا مربوط به نبوت نباشد و در نتیجه وقتی وحی نیامده و همه مدعیان دروغین هستند، دیگر نیازی به رسوایی خدا هم نباشد.

حالا بحث ما این است که نمیدانیم وحی آمده یا نه، یعنی ممکن است که وحی ارسال شده و دروغگو رسوا شود و یا اینکه وحی نیامده و نیازی به رسوایی نباشد.

وقتی شک داریم که وحی آمده یا نه، در رسوایی و عدم رسوایی دروغگو توسط خدا هم شک میکنیم چون اگر یقینا وحی آمده باشد باید دروغگو رسوا شود و اگر یقینا وحی نیامده باشد، اصلا نیازی به رسوایی نخواهد بود و حالا که شک داریم که وحی آمده یا نیامده و اینکه دروغگو رسوا میشود یا نه اصل را بر عدم ارسال وحی و عدم رسوایی دروغگو توسط خدا میگذاریم.

به نظر بنده اثبات اصل نبوت به اثبات ضرورت ارسال وحی بستگی دارد یعنی اگر ضرورت ارسال ثابت شد اصل نبوت ثابت شده و اگر ثابت نشد، اصل نبوت نفی خواهد شد چون همه این ها به هم وابسته اند به این صورت که اگر وحی آمده باشد چون معجزه تنها را است لزوما یقینی میشود و خدا باید دروغگو را رسوا کند ولی اگر وحی نیامده باشد، دلالت معجزه هم نفی میشود و دیگر نیازی به رسوایی هم نخواهد بود چون مسلّم است که در صورت عدم ارسال، همه مدعیان، دروغینند.
خلاصه اینکه وقتی شک داریم که وحی آمده، معجزه نشانه است، خدا باید دروغگو را رسوا کند و باید به مدعی اعتماد شود یا اینکه وحی نیامده، معجزه نشانه نیست، نیازی به رسوایی نیست و نباید به مدعی اعتماد کرد، برائت جاری کرده و اصل بر عدم همه اینها میگذاریم یعنی وقتی به تبع شک در ارسال وحی، در همه این ها شک داریم، اصل بر عدم ارسال وحی و عدم دلالت و نشانه بودن معجزه برای اثبات نبوت و عدم نیاز به رسوایی توسط خدا و عدم اعتماد به مدعی نبوت میگذاریم و با این اصول عقلی، وقتی کسی به مدعی نبوت اعتماد کند، ساده لوح است چون هیچ دلیلی بر اعتماد به مدعی نبوت نداریم بلکه عقل حکم میکند که به مدعی، اعتماد نکنیم.

 

 

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد قول سدید

وقتی شک داریم که وحی ارسال شده یا نشده، اصل بر عدم ارسال وحی است.
...

به بیان دیگر، وقتی در ارسال وحی، شک داشته باشیم، در دلالت معجزه بر اثبات نبوت هم دچار شک میشویم.
وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، اصل بر عدم نشانه و دلیل بودن معجزه است.
با این نتایج، وقتی کسی، ادعای نبوت کرد، باید اصل را بر عدم نبوت او و عدم اعتماد به او بگذاریم.

 

سلام و عرض ادب خدمت شما

دوست عزیز

اینکه فرمودید «وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، اصل بر عدم نشانه و دلیل بودن معجزه است»، مبهم است.

اگر منظور شما این است که «وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، پس معجزه نشانه و دلیل اثبات معجزه نیست»، باید عرض کرد که این مطلب درست است چرا که اینهمان گویی است. اما مساله این است که ما معتقدیم اولا معجزه دلالت عرفی بر صدق مدعی دارد و ثانیا به انضمام یکسری مقدمات دیگر، می توان از معجزه و سکوت خدا، دلالت یقینی بر صدق مدعی را نیز نتیجه گرفت.

اما اگر منظور شما این است که «وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، نباید شخص مدعی انتظار داشته باشد از او پیروی کنیم چرا که ما تابع دلیل هستیم و دلیل موجهی در این زمینه نداریم». در این صورت، با شما موافقیم و سخن درستی است اما مساله این است که ما معتقدیم اولا معجزه دلالت عرفی بر صدق مدعی دارد و ثانیا به انضمام یکسری مقدمات دیگر، می توان از معجزه و سکوت خدا، دلالت یقینی بر صدق مدعی را نیز نتیجه گرفت.

در ادامه، شاید بهتر باشد اشکال شما را به شکل دقیق تر بیان کنم؛ یعنی به شکلی که شهید صدر بیان کرده اند.

احتمال میدهم منظور جنابعالی نیز چنین باشد ...

شهید صدر بر این باور است که استدلال به معجزه  و استفاده از  حکمت خدا و قبیح بودنِ اغرای به جهل، مصادره به مطلوب است

چرا که فرض گرفته شده معجزه دلالت بر صدق نبی دارد و به همین جهت گفته می شود اگر خداوند مداخله نکند و سکوت نماید او را تایید کرده است

در حالی که تمام مساله این است که معجزه دلالت بر صدق نبی دارد یا نه؛

و این مصادره به مطلوب است.

 

آنچه شهید صدر میفرماید متوقف بر قبول یا ردّ ادله ضرورت نبوت نیست؛ خواه نبوت را ضروری بدانیم خواه ندانیم، خواه پیامبری سابقا آمده باشد خواه نیامده باشد، این اشکال ایشان را می توان مجددا ذکر کرد.

 

در نقد شهید صدر گفته شده: 

منظور از «دلالت معجزه بر صدق نبی» در نتیجه و مطلوب استدلال، دلالت یقینی است؛

اما منظور از «دلالت معجزه بر صدق نبی» در مقدمات استدلال، دلالت عرفی و اطمینانی است؛(*) یعنی اکثر قریب به اتفاق مردم با دیدن معجزه از جانب کسی که معجزه را به اذن و قدرت خدا نسبت می دهد، از او تبعیت می کنند؛ خصوصا اینکه آن را شخصی عاقل و امین و صادق می دانند و کاملا او را می شناسند و به ایمان و یقین و ایثار و احوال او در زندگی واقفند. (کافی است به زندگی عالمان ربانی بنگریم که چگونه دیگران حتی بدون دیدن کرامت از آنها، از آنها تبعیت می کردند؛ چه برسد به این که شخصاً از او کرامتی ببنند) بله از منظر دقّی و فلسفی، همچنان می توان احتمالات دیگری مطرح کرد، اما همانطور که عرض شد اکثر مردم به این احتمالات بی اعتنا هستند. 

از این رو، گفته می شود در این صورت، سکوت خدا در برابر این معجزه و تبعیت مردم از شخص مدعی، حمل بر تایید او می شود چرا که خدا حکیم و هدفمند است و چون هدفش از خلقت انسان، دستیابی به کمالات اختیاری است، موانع را از پیش روی او بر می دارد؛ موانعی که اگر مداخله خدا نباشد، اکثریت انسانها قادر به عبور از آن موانع نیستند. حال که خداوند شخص مدعی را به هر شکلی که ممکن است، تکذیب نمی کند، می فهمیم که او را تایید کرده است و شخص مدعی در ادعایش صادق است.

دوست عزیز  دقت بفرمایید این مطلب در موردی صادق است که اولا شخص مدعی، دارای معجزه با تمام قیود و شروطش باشد و ثانیا شخص مدعی، معجزه را شاهدی بر صدق ادعای نبوت و ارتباط وحیانی با خدا قرار دهد و ثالثا ابزارهایی معرفتی که در اختیار عموم مردم است، در تشخیص حق کافی نیست بلکه مردم عموما در موارد مشابه، عقلشان حیران شده و به احتمال کذب اعتنا نمی کنند. 

 

(*) در یقین روانشناختی عقل عرفی هیچ احتمال خطایی در آن نمی بیند؛ اما در یقین منطقی، عقل فیلسوف با تامل بیشتر و فرض احتمالات رقیب، احتمال خطا را در آن نفی می سازد. ممکن است عقل عرفی در جایی احتمال خطا نبیند اما فیلسوف با تامل بیشتر و طرح احتمالات دور از ذهن، در آنجا احتمال خطا ببیند. 

 

وقتی کسی به مدعی نبوت [که دارای معجزه است]  اعتماد کند، ساده لوح است چون هیچ دلیلی بر اعتماد به مدعی نبوت نداریم بلکه عقل حکم میکند که به مدعی، اعتماد نکنیم.

روشن است که منظور شما این است

وقتی کسی به مدعی نبوت [که دارای معجزه است] اعتماد کند، ساده لوح است چون [معجزه دلالت یقینی(یقین فلسفی) بر صدق مدعی ندارد و در نتیجه،] هیچ دلیلی بر اعتماد به مدعی نبوت نداریم بلکه عقل حکم میکند که به مدعی، اعتماد نکنیم [چرا که عقل می گوید: «نحن ابناء الدلیل، نمیل حیث یمیل»].

 

از دو جهت، مطلب شما را مورد بررسی قرار می دهم:

آیا حقیقتا کسانی که یقین عرفی و روانشناختی دارند و در پی این یقین زندگی می کنند، ساده لوح هستند یا نه؟!

آیا کسانی که از انضمام معجزه و یقین عرفی و سکوت خدا و ... استدلالی صورتبندی می کنند و یقین منطقی می یابند که خداوند با سکوتش شخص را تایید کرده، آنها نیز ساده لوح هستند؟!

 

مشخص است که پاسخم به پرسش دوم منفی است.

اما پاسخم به پرسش اول نیز منفی است چرا که معتقدم عمل به یقین عرفی و روانشناختی در طول زندگی، ساده لوحی نیست؛ بلکه عین تعقل ورزیدن و عاقل بودن است. 

توضیح مطلب این که: در بسیاری از مسائلی که در زندگی رخ می دهد، حقیقتا یقین ریاضی نداریم. بسیاری از این مسائل مهم هستند و نمی توانیم به آسانی آنها را مورد بی اعتنایی قرار دهیم. باید در آن مورد تصمیم بگیریم کدام گزینه را بر دیگری ترجیح می دهیم. مثلا بیمار پیری را در نظر بگیرید که هم جراحی کردن برایش خطرناک است و ممکن است به مرگش منتهی شود و هم جراحی نکردن برایش خطرناک است و ممکن است به مرگ منتهی شود. در این مورد، حقیقتا نمی توان به یقین رسید کدام کار صحیح است. همچنین نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود چرا که بی اعتنایی در این مورد، خودش نوعی انتخاب است و عملاً برگزیدن یک گزینه (جراحی نکردن) و ترک گزینه دیگر (جراحی کردن) است.  حال چه باید کرد؟ ساده لوح و ضعیف العقل و زودباور، کسی است که در اینجا به جای مراجعه به چند پزشک متخصص، به یک عطاری برود و نظر گیاه فروش در این باره را بپرسد و یا دست به قرآن بزند و استخاره نماید. اما اگر کسی با استفاده از نظر چند متخصص، به این نتیجه برسد که عمل کند/نکند و طبق همین نتیجه رفتار کند، او ساده لوح نیست؛ حتی اگر نتیجه اش از یقین ریاضی برخوردار نباشد و حتی اگر نهایتا به خطا رفته باشد و از شخص نااهل پیروی کرده باشد.

در مساله مورد نظر نیز ماجرا به همین شکل است. اگر کسی از دیدن معجزه از شخص مدعی نبوت عقلش حیران شود و یقین روانی بیابد که این شخص با خدا مرتبط است، ساده لوح و زودباور نیست. او با دو گزینه روبرو است: یا اینکه شخص را تکذیب کند و یا او را تصدیق و تایید کند. بی اعتنایی به آن شخص نیز به منزله تکذیب و کنار گذاشتن است. حال، او برای کنار گذاشتن و تکذیب این شخص هیچ دلیلی ندارد؛ اما برای قبول و پذیرش آن دلیل و بینه دارد. بینه او همان معجزه ای است که هیچ کسی قادر به آن نیست. شخص مدعی معجزه دارد و مدعی ارتباط با عوالم غیبی است و از آنجا خبر می دهد و بواسطه آنها کارهای خارق العاده نیز انجام می دهد و به آنچه می گوید نیز معتقد است و زندگی خود را نیز به پای همین ادعاها نثار کرده و هیچ سودی نمی برد و جز رنج نصیبش نشده است. به همین دلیل، بسیاری از افراد به سبب مشاهده کرامات از چنین افرادی (حتی آنهایی که مرتاض نامیده می شوند) به دنبال آنها می روند. کار آنها ساده لوحی نیست.

بله، ما به عنوان یک محقق که از بیرون به آنها می نگریم و تنوع کارهای خارق العاده و ادعای اشخاص را می بینیم، ذهن مان مشوّش می شود و از خودمان سوال می کنیم آیا حقیقتا معجزه دلالت یقینی بر صدق مدعی دارد یا نه؟  و اگر دارد، این تنوع مدعیان را چه باید کرد؟ آیا این تنوع معجزات، دلالت بر کذب همگی ندارد و یا احتمالات دیگر را پیش نمی کشد؟ برای رهایی از این احتمالات و رسیدن به یقین راهی هست؟

همانطور که عرض شد، بنده شخصا معتقدم با ملاحظه این معجزات متنوع و ادعاهای گوناگون، خود معجزه به تنهایی دلالت یقینی (یقین ریاضی و برهانی) بر صدق مدعی ندارد مگر این که به مقدماتی ضمیمه شود: (1) ادعای نبوت داشته باشد و خودش را از جانب خدا معرفی کند که پیام هدایت برای بشر آورده است. (2) مردم نیز غالبا معجزه را دلیل موجهی برای انتخاب گزینه ای علیه گزینه رقیب می دانند و به احتمال خطا بی توجهند. (3) خداوند حکیم است و ...

در تاپیک سابق نیز خدمت شما عرض شد و مجددا تکرار میکنم که منشا این اصلهایی که شما به آنها استناد می کنید را متوجه نمی شوم.

توضیحات کنونی شما نیز این ابهام را برطرف نمی کند.

اینکه فرمودید «وقتی شک داریم که معجزه، نشانه و دلیل اثبات نبوت است یا نه، اصل بر عدم نشانه و دلیل بودن معجزه است»، به چه دلیلی مستند است؟

همه این ها، اصل برائت عقلی است.

آنچه شهید صدر میفرماید متوقف بر قبول یا ردّ ادله ضرورت نبوت نیست؛ خواه نبوت را ضروری بدانیم خواه ندانیم، خواه پیامبری سابقا آمده باشد خواه نیامده باشد، این اشکال ایشان را می توان مجددا ذکر کرد.

اشکال من با ایشان فرق دارد از این جهت که بنده دلالت معجزه را وابسته به ضرورت ارسال وحی میدانم چون اگر ارسال ضروری باشد، چون معجزه تنها راه اثبات نبوت است، باید لزوما دلیلی یقینی باشد چون خدا باید حجت را تمام کند و هر عاقلی وقتی فرستاده ای میفرستد، نشانه ای یقینی برای آن قرار میدهد تا حرف فرستاده، حجیت داشته باشد و بتوان به آن استناد کرد وگرنه ارسال فرستاده بدون نشانه، حجیت ندارد و بیهوده و خلاف حکمت است‌.

اما اگر ضرورت ارسال معلوم نباشد، در دلالت معجزه هم شک میشود و دیگر معلوم نیست که معجزه را اولا خدا داده باشد و دوما برای اثبات نبوت داده باشد.

اکثر قریب به اتفاق مردم با دیدن معجزه از جانب کسی که معجزه را به اذن و قدرت خدا نسبت می دهد، از او تبعیت می کنند

اشتباه میکنند

رفتار مردم ساده لوح، حجت نیست

حکم عقل، حجت است

علاوه بر اینکه این مردمی که شما میگویید که کاری خارق العاده دیده اند و حیرت کرده اند و عقل از سرشان پریده، مال هزاران سال پیش است که پیامبران در میان ملل بیسواد، خرافی، جاهلی و ساده لوح، ظهور میکردند و در آن صورت هم بعضی از مردم به آن پیامبر ایمان می آوردند و بعضی هم نه؛ اما الان با رشد فکری بشر و سواد و آگاهی مردم، دیگر اکثر مردم آن قدر هم ساده نیستند که تا یک چیز خارق العاده دیدند، به تمام ادعا های آن فرد ظاهرا خوب، که کاری خارق العاده انجام داده، گوش دهند و تمام زندگی و اعتقادات خود را وابسته به حرف های آن فرد کنند.

اگر آن افراد، ذره ای عقل خود را به کار بیندازند، متوجه میشوند که وقتی هیچی معلوم نیست و شک داریم که وحی آمده و معجزه نشانه است یا اینکه وحی نیامده و معجزه نشانه نیست، اصل برائت عقلی میگوید که تا اثبات نشده که وحی آمده و یقینا معجزه نشانه است، اصل بر عدم ارسال و عدم نشانه بودن معجزه است.

تا وقتی که عقل، در مورد امور مشکوک، حکم به برائت میکند، نیازی به رسوایی دروغگو توسط خدا نیست.

این مردم عوام، همان کسانی هستند که دینشان را جغرافیا برایشان انتخاب کرده و عقلشان به چشمشان است و اکثرهم لایعقلونند.

پس بیش از این، نمیشود از آن ها انتظار داشت و نباید رفتار ناشیانه آن ها را حجت بر خود قرار دهیم.

آن ها کار درستی نمیکنند که شما به رفتار آن ها استناد میکنید.

خدا به ما عقل داده و آن را حجت برای ما قرار داده که تحقیق کنیم نه اینکه هر دیدیم و شنیدیم، باور کنیم.

خصوصا اینکه آن را شخصی عاقل و امین و صادق می دانند و کاملا او را می شناسند و به ایمان و یقین و ایثار و احوال او در زندگی واقفند.

اگر دقيق تر شويم خواهيم ديد كه حتي نزديكان يک مدعي نبوت نيز نميتوانند با قطع و يقين ادعا كنند كه چنان اوصافي در مدّعی نبوت وجود دارد. به عنوان مثال خديجه (س) چگونه ميتواند با قطع و يقين ادعا كند كه محمد (ص) هرگز به او دروغ نگفته است؟ ممكن است كه محمد (ص) در مواردي به او دروغ گفته، ولي خديجه متوجه اين موضوع نشده باشد. حتی ممکن است ادعاي نبوت، اولين دروغ او باشد.
به هرحال ممکن است فردی تظاهر کند تا به مقاصدی (مثل اصلاح جمعه و ترویج خوبی ها یا رهبری یا...) برسد یا اینکه واقعا خوب باشد ولی بعضی موقع ها که کار بدی میکند، کسی متوجه نشود.

هر انساني، هرچقدر هم خوب باشد و انسان ها را به خوبی ها دعوت کند و به مبارزه با خرافات و پلیدی ها بخواند، لزوما نمیشود گفت پیامبر است. ممکن است فردی برای اینکه جامعه خود را از رذایل اخلاقی پاک کند، بر اثر احساس وظیفه و نوع دوستی، دروغی مصلحتی گفته است. ممکن است شخصي واقعاً آن صفات برجسته را داشته باشد، ولي بنا به علل و دلايلي دلسوزانه، بشردوستانه و يا مصلحتگرايانه تصميم بگيرد كه براي رسيدن به اهداف خود متوسل به دروغ شود. بنابراين صرف اينكه محمد (ص) هرگز دروغ نگفته بود، اثبات نميكند كه در ادعاي خود مبني بر نبوت نيز صادق بوده است. اتفاقاً ممكن است همان اوصاف برجسته، به او جرئت داده باشد كه او به دروغ ادعاي نبوت کرده باشد. همچنین ممكن است، مدعی نبوت، بنا به عللي دچار اختلال روانی و توهمات و يا القائات شيطاني شود و خودش هم نفهمد كه در حقيقت فريب خورده و دچار خطا و اشتباه شده است و اتفاقا راست هم بگوید چون خود یقین دارد صداهایی میشنود و چیز هایی حس میکند.

موانع را از پیش روی او بر می دارد؛

اولا موانع، از اقتضائات خلق موجودات مادی است.

ثانیا باید اثبات شود که این موانع برداشته شده اند چون ممکن است که برداشتن مانع، ایجاد مفسده کند تا ایجاد مصلحت.

در یقین روانشناختی عقل عرفی هیچ احتمال خطایی در آن نمی بیند

وقتی به وسیله اصل برائت، یقین منطقی بر خلاف این قضیه داریم، دیگر عقل عرفی و یقین روانی، عددی نیستند.

علاوه بر اینکه آنچه که با دیدن معجزه به آن یقین روانی پیدا میکنیم، این است که کار آن فرد شعبده نیست و او ارتباط با غیب دارد؛ همین؛ نه اینکه آن فرد را خدا فرستاده باشد و خدا این کار را برای اثبات نبوت به او داده باشد. این غیب، میتواند موجوداتی غیر از خدا هم باشند.

حالا اینکه مردم بخواهند به خاطر ارتباط با غیب و کار خارق العاده ای که معلوم نیست واقعا با قدرت چه کسی و برای چه انجام شده، تمام زندگی و اعتقادات اصلی شان را در اختیار آن فرد بگذارند، کمال ساده لوحی است.

 

ساده لوح است چون [معجزه دلالت یقینی(یقین فلسفی) بر صدق مدعی ندارد 

خیر

ساده لوح است چون اصلا دلیلی بر دلالت معجزه بر اثبات نبوت نداریم وگرنه خود بنده یقین روانی را حجت میدانم.

باید به این نکته دقت شود که یقین روانی ما فقط در این است این فرد ارتباط با غیب دارد وگرنه در اینکه او را خدا فرستاده و معجزه برای اثبات نبوت به او داده شک داریم.

وقتی در ضرورت ارسال وحی شک کنیم در دلالت معجزه هم شک میشود و دیگر معلوم نیست که اصلا معجزه را خدا داده و برای اثبات نبوت داده باشد.

آیا حقیقتا کسانی که یقین عرفی و روانشناختی دارند و در پی این یقین زندگی می کنند، ساده لوح هستند یا نه؟!

آیا کسانی که از انضمام معجزه و یقین عرفی و سکوت خدا و ... استدلالی صورتبندی می کنند و یقین منطقی می یابند که خداوند با سکوتش شخص را تایید کرده، آنها نیز ساده لوح هستند؟!

پاسخ من هم به هر دو پرسش، منفی است.

چون کسانی که بدون دلیل و به خاطر صرفا خارق العاده بودن فعل مدعی به او ایمان می آورند، ساده هستند.

او برای کنار گذاشتن و تکذیب این شخص هیچ دلیلی ندارد؛ اما برای قبول و پذیرش آن دلیل و بینه دارد.

اتفاقا برعکس

برای کنار گذاشتن، اصل برائت را داریم اما برای پذیرش دلیلی نداریم.

بینه او همان معجزه ای است که هیچ کسی قادر به آن نیست. شخص مدعی معجزه دارد و مدعی ارتباط با عوالم غیبی است و از آنجا خبر می دهد و بواسطه آنها کارهای خارق العاده نیز انجام می دهد

معجزه به دلیل اینکه معلوم نیست که آن را خدا داده و برای اثبات نبوت داده، دلالت بر اثبات نبوت ندارد.

به آنچه می گوید نیز معتقد است و زندگی خود را نیز به پای همین ادعاها نثار کرده و هیچ سودی نمی برد و جز رنج نصیبش نشده است.

این ها شواهد ظنی هستند و حجیت ندارند.

اتفاقا عده کمی هم هستند که به خاطر دلایلی، این سختی ها را تحمل میکنند هرچند پیامبر نباشند.

کم نیستند افرادی که به خاطر مصالحی یا اصلا به دلیل اعتبار و عقاید فردی، میجنگند.

اگر بخواهیم این ها را ببینیم که باید برویم بهائی شویم.

بهائی ها درباره باب میگویند:

حاضرید ۶ سال تبعید بشید چند بار به فلک کشیده بشید و آخرش شهید بشید؟
حاضرید که با وجود وزیر زاده بودن ۴۰ سال در تبعید بسر ببرید تمام اموال و دارائیتان را از دست بدهید و تا آخر استقامت کنید؟
مضافا بر آن مومنین شما کشته بشوند تاراج بشوند و اطاعت امر شما را بکنند.
تازه آیا میتوانید مثل حضرت بهاالله خلق جدیدی بکنید که شما را زجر دهند، شکنجه کنند و شما جلاد خود و شکنجه گر خود را ببخشید و در حق او دعا کنید؟

...

در ضمن معجزه باب را هم کتاب بیان معرفی میکنند که مثل قرآن کتابی ادبی است.

 

اصل برائت عقلی میگوید که تا اثبات نشده که وحی آمده و یقینا معجزه نشانه است، اصل بر عدم ارسال و عدم نشانه بودن معجزه است.

 

دوست عزیز «اصل برائت» در جایی استفاده می شود که شک داریم تکلیفی داریم یا نه؛ یعنی در جایی است که علم و یقین به تکلیف نداریم.

منظور از یقینی نیز یقین منطقی و ریاضی نیست که احتمال خلافش محال باشد؛ بلکه همان یقین روانی است؛ یعنی یقینی که خود شخص خلافش را محال می داند و به احتمال خلافش بی اعتنا است و باورش را مطابق با واقع می داند. اعم است از این که حقیقتا هم مطابق با واقع باشد یا نه. به همین جهت، اگر فقیهی یقین دارد حکم خدا چنین است، یقین او را حجت می دانیم و او را معذور می دانیم حتی اگر بعدا مشخص شود او اشتباه کرده است.

همچنین، این یقین در تقابل با احتمال عقلائی است؛ یعنی اگر کسی احتمال عقلائی بدهد، این یقین ساقط می شود اما اگر احتمالش غیرعقلائی و بدون دلیل باشد، یقین روانی را مخدوش نمی سازد. به همین جهت، گفته می شود که نصوص  از سنخ یقینیات هستند؛ در حالی که مشخص است حتی در نصوص نیز می توان احتمالات غیرعقلائی دیگر را مطرح ساخت.

با این توضیحات مشخص می شود که منظور از برائت (قبح عقاب بلا بیان: بد بودن کیفر دادن کسی که بیانی به او نرسیده است و او به وظیفه اش علم نداشته است) جایی است که شخص یقین به وظیفه اش ندارد، و منظور از یقین نیز شامل یقین روانشناختی نیز می شود و منحصر به یقین ریاضی و برهانی نیست.

دقت بفرمایید اگر قرار باشد افراد را صرفا بر اساس یقین ریاضی و برهانی کیفر دهیم و به «اصل برائت» متمسک شویم، در اکثر قریب به اتفاق موارد، نمی شود مجرم را شناخت؛ حتی اگر خودش اعتراف کند؛ چرا که این احتمال به ذهن می رسد که او اگرچه همیشه عاقل بوده و دیوانگی از او دیده نشده اما در یک لحظه دیوانه شده و اعتراف بیجا کرده و دوباره عاقل شده است. اگر هم دوباره از او اعتراف بگیریم، باز هم همین احتمال مطرح می شود. 

بنابراین، باید مشخص کرد که منظور از یقین، یقین ریاضی و برهانی نیست. 

وقتی به وسیله اصل برائت، یقین منطقی بر خلاف این قضیه داریم، دیگر عقل عرفی و یقین روانی، عددی نیستند.

دوست عزیز محتوای  اصل برائت  این است که اگر شک داریم و دارای یقین و دلیل نیستم، تکلیفی نداریم. 

از این رو، اگر کسی دلیل و یقین داشت که این شخص پیامبر خداست، نوبت به برائت نمی رسد.

جالب اینجاست که جنابعالی نیز در پست آخر یقین روانی را حجت می دانید و معتقدید اگر چینن یقینی بود، نوبت به برائت نمی رسد:

ساده لوح است چون اصلا دلیلی بر دلالت معجزه بر اثبات نبوت نداریم وگرنه خود بنده یقین روانی را حجت میدانم.

دوست عزیز تمام سخن ما نیز همین است که اینجا یقین روانی برای اکثر مردم رخ می دهد و رخ داده است و به همین جهت آنها را ساده لوح نمی دانیم.

 

باید به این نکته دقت شود که یقین روانی ما فقط در این است این فرد ارتباط با غیب دارد وگرنه در اینکه او را خدا فرستاده و معجزه برای اثبات نبوت به او داده شک داریم.

بهتر است روی این سخن شما کمی تامل کنیم: «وگرنه در اینکه او را خدا فرستاده و معجزه برای اثبات نبوت به او داده شک داریم.»

منظور از شک دراینجا چه چیزی است؟ یقین ریاضی یا روانی؟ ادعای ما این است که اکثر مردم با دیدن کسی که مدعی نبوت است و معجزه نیز آورده و به گفته خودش مطمئن است و جانش را پای آن ایثار کرده و پاک زیسته و هیچ نفعی به او نمی رسد، به یقین روانشناختی می رسند -و رسیده اند- که این شخص صادق است و از جانب خدا آمده است. 

بله ما هم قبول داریم که اینجا یقین ریاضی وجود ندارد مگر این مقدمات دیگر ضمیمه شود که توضیحش در پستهای سابق گذشت.

 

اگر بخواهیم این ها را ببینیم که باید برویم بهائی شویم.

بهائی ها درباره باب میگویند:

حاضرید ۶ سال تبعید بشید چند بار به فلک کشیده بشید و آخرش شهید بشید؟
حاضرید که با وجود وزیر زاده بودن ۴۰ سال در تبعید بسر ببرید تمام اموال و دارائیتان را از دست بدهید و تا آخر استقامت کنید؟
مضافا بر آن مومنین شما کشته بشوند تاراج بشوند و اطاعت امر شما را بکنند.

در ضمن معجزه باب را هم کتاب بیان معرفی میکنند که مثل قرآن کتابی ادبی است.

مهمترین دلیل برای رد ادیان جدید، خاتمیت پیامبر اسلام است. 

وقتی نبوت پیامبر اسلام اثبات شد، با استناد به ادله قرآنی و روایی،  خاتمیت ایشان را نیز اثبات می کنیم و در نتیجه، به یقین می رسیم که بهائیت حجت نیست.

به بیان دیگر، حتی اگر معجزه هم بیاورد (که فعلا محل بحث نیست و باید در جای خودش بحث شود) خداوند او را تکذیب کرده است. فراموش نشود که در پستهای سابق عرض شد که معجزه به انضمام سکوت و عدم تکذیب و ... به ما که تنوع ادیان و احتمالات مختلف را متصور می شویم، یقین می دهد که فلانی که تایید شده پیامبر خداست و فلانی که تکذیب شده پیامبرخدا نیست.

دوست عزیز «اصل برائت» در جایی استفاده می شود که شک داریم تکلیفی داریم یا نه؛ یعنی در جایی است که علم و یقین به تکلیف نداریم.

منظور از یقینی نیز یقین منطقی و ریاضی نیست که احتمال خلافش محال باشد؛ بلکه همان یقین روانی است؛ 

کاملا درسته

بنده خودم یقین روانی را حجت میدانم

اگر دلالت معجزه، افاده یقین روانی میکرد که دیگر بحثی نبود.

ما در بحث دلالت معجزه اصلا یقینی نداریم که بخواهد منطقی باشد یا روانی.

آن یقینی روانی ای شما میگویید در بحث ارتباط با غیب است یعنی میزان خارق العادگی فعل مدعی افاده این یقین را میکند که کار او شعبده نیست و فراتر از شعبده بازی است؛ همین؛ دیگر فهمیده نمیشود که مدعی ارتباط با خدا دارد و خدا این قدرت را برای اثبات نبوت به او داده.

بحث دلالت معجزه و ارتباط با غیب نباید با هم خلط شوند. ما در دلالت معجزه بر اثبات نبوت، شک داریم و در ارتباط مدعی با غیب، یقین روانی داریم.

بله

ما یقین روانی داریم که آورنده معجزه ارتباط با غیب دارد اما شک داریم آن غیبی که او با آن ارتباط دارد خداست یا موجودی دیگر و شک داریم که اصلا آن موجود غیبی، توانایی معجزه را برای اثبات نبوت به آن فرد داده باشد یا به خاطر دلیلی دیگر.

وقتی شک داریم که وحی آمده یا نیامده، اصل برائت میگوید که نیامده.

وقتی شک در ارسال وحی کنیم، ممکن است که خدا وحی فرستاده و معجزه نشانه و دلیل اثبات نبوت باشد یا ممکن است که وحی نیامده و معجزه اصلا ربطی به اثبات نبوت نداشته باشد که بخواهد نشانه آن باشد پس اینجا هم به واسطه شک در ارسال وحی، در دلالت معجزه هم شک میکنیم و در هر دو برائت جاری میکنیم.

به گفته خودش مطمئن است و جانش را پای آن ایثار کرده و پاک زیسته و هیچ نفعی به او نمی رسد، به یقین روانشناختی می رسند -و رسیده اند- که این شخص صادق است و از جانب خدا آمده است. 

طرفداران باب هم همین را درباره او میگویند

میخواستم بگم که این شواهد ظنی حتی درباره باب هم وجود دارد پس بهتر است به آن استناد نشود و سراغ حجت های یقینی برویم.