برهان صدیقین علامه

تب‌های اولیه

18 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
برهان صدیقین علامه

سلام

اخیرا تاپیکی دیدم درباره برهان صدیقین که علامه نظرش این بود که برهان صدیقین اثبات میکنه واجب الوجود هست.

اشکال بر برهان صدیقین

سوالی داشتم درباره این که دقیقا تقریر علامه به شکل منطقی چی هست و آیا شما با این برهان موافقید؟

ببینید من قبول دارم خدا هست و برهان امکان و وجوب، وجود واجب الوجود رو اثبات میکنه. 

حتی برهان صدیقین ابن سینا رو هم میشناسم و قبول دارم.

مساله من اینه که توضیح علامه درباره برهان صدیقین واقعا درسته؟ 

اینو رو هم میدونم که این برهان، برهان وجودی نیست و از مفهوم به اثبات وجود واجب الوجودنمی رسه.

مساله من دقیقا اینه که برهان صدیقین دقیقا به چه شکلی بیان منطقی پیدا میکنه و اینکه دقیقا کدوم قسمت برهان میتونه مورد سوال و اشکال واقع بشه. (این مطلب در اون تاپیک بحث نشده و به همین جهت میخوام در این تاپیک بحث کنیم)

به نظرم میرسه این برهان مغالطه ای داره که من نتونستم کشفش کنم. پس بهتره اول توضیح منطقی و شکل استدلالی این برهان رو توضیح بدید تا ببینیم کجاش مساله داره. شاید هم مشکل نداره و من نتونستم دقیقا بفهمم.

سپاس

 

سلام

از اینکه سوال تان را با این مرکز درمیان گذاشتید سپاسگزاریم

در خصوص سوالی که مطرح نموده اید به اطلاع می رساند

پاسخ سوال شما در تاپیک های زیر توسط کارشناس محترم ارائه شده است:

تقریر صحیح برهان صدیقین

نقد تقریر علامه طباطبایی از برهان صدیقین

خواهشمندم تاپیک های فوق را به دقت مطالعه نمایید، اگر سوالی داشتید اطلاع دهید.

نکته: لطفا قبل از ارسال پرسش با جستجوی آن در سایت از عدم وجود آن اطمینان حاصل کنید.

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید

سلام

اخیرا تاپیکی دیدم درباره برهان صدیقین که علامه نظرش این بود که برهان صدیقین اثبات میکنه واجب الوجود هست.

اشکال بر برهان صدیقین

سوالی داشتم درباره این که دقیقا تقریر علامه به شکل منطقی چی هست و آیا شما با این برهان موافقید؟

ببینید من قبول دارم خدا هست و برهان امکان و وجوب، وجود واجب الوجود رو اثبات میکنه. 

حتی برهان صدیقین ابن سینا رو هم میشناسم و قبول دارم.

مساله من اینه که توضیح علامه درباره برهان صدیقین واقعا درسته؟ 

اینو رو هم میدونم که این برهان، برهان وجودی نیست و از مفهوم به اثبات وجود واجب الوجودنمی رسه.

مساله من دقیقا اینه که برهان صدیقین دقیقا به چه شکلی بیان منطقی پیدا میکنه و اینکه دقیقا کدوم قسمت برهان میتونه مورد سوال و اشکال واقع بشه. (این مطلب در اون تاپیک بحث نشده و به همین جهت میخوام در این تاپیک بحث کنیم)

به نظرم میرسه این برهان مغالطه ای داره که من نتونستم کشفش کنم. پس بهتره اول توضیح منطقی و شکل استدلالی این برهان رو توضیح بدید تا ببینیم کجاش مساله داره. شاید هم مشکل نداره و من نتونستم دقیقا بفهمم.

سپاس

سلام جناب صابری

برای اینکه نگاه انتقادی به برهان صدیقین علامه طباطبایی رو ببینید نگاهی بیندازید به مقاله ی جناب محمد مروارید. 

"تاملی در برهان صدیقین به تقریر علامه طباطبایی"

به طور کلی عرض کنم اشکال برهان جناب علامه طباطبایی خلط بین ضرورت جمله(de dicto necessity) و ضرورت وجه شی(de re necessity) است. 

ابن سینا به عنوان بزرگترین فیلسوف مسلمان اشاراتی به این تمایز داشته اما عمق مطلب رو متوجه نشده و پیامدهای این تمایز  و درک نکرده و  فیلسوفهای بعدی مسلمان هم متوجه این تمایز نبودند. 

 

سلام

ظاهرا علامه این اشتباه رو نکرده.

علامه تاکیدش رو ضرورت نیست تا گفته بشه اینجا اشتباه کرده و ضرورت شی و ضرورت جمله رو خلط کرده

علامه تاکیدش روی واقعیت هست. واقعیت واقعا هست و اگه کسی منکرش باشه باز هم باید واقعیت رو بپذیره.

 

فکر کنم بهتره روی واقعیت این جمله تحقیق کنیم. نمیدونم نظر اساتید چی هست. 

اخیرا استاد سدید نظر علامه رو توضیح دادن که روی مفهوم واقعیت تاکید شده (پست 40 از http://askdin.com/thread/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86)

خودم کتاب علامه رو ندیدم اما اینطوری ازشون نقل شده

 

سلام علیکم

در اسفار در مقدمه برهان از نظر سوفسطی استفاده شده ، که سوفسطی واقعیت خارجی را منکر است و موجودیتی برایش قائل نیست ، ازین بیان چنین بر می آید که ابتداعا وجودی بصورت کلی اش ، مفروض باید باشد تا بر وجود یا عدم چیزی حکم بدهیم .

بدون تصور ابتداعی وجود ، حکم بر وجود یا عدم چیزی نمیتوان داد

حال این تصور کلی که حتی سوفسطی نمیتواند منکرش شود امری کلی و واحد تصور شود 

یا خود علت خود است

یا علت آن دیگری است 

که یکی ازین دو حالت واجب الوجود است .

این برهان لمی است بر خلاف برهان صدیقین ابن سینا که انی است و از معلول به علت می رسد .

در دعایی تعلیمی خداوند را چنین میخوانیم ، یا من دلَّ علی ذاتِهِ بذاتِه ، یعنی ای کسی که ذاتش بر خودش دلالت میکند بتفسیری کلامی فلسفی یعنی ، علت و دلیلی که  دلیل بر خود است و برای دلالت او بر خود او کفایت میکند  و از این حیث نیاز به معلول برای اثبات او نیست ،

این دعا رو برای درک بهتر موضوع ، و اگر کمکی بتواند باشد ، نقل کردم .

 

استدلال علامه رو میشه خلاصه کرد به این صورت

۱) واقعیتی وجود دارد

۲) ضرورتا واقعیتی وجود دارد

و میخواد از این دو مقدمه اینو نتیجه بگیره که

۳) واقعیتی ضرورتا وجود دارد. 

 

از مقدمات جناب علامه طباطبایی گزاره ی سوم نتیجه نمیشه که همون واجب الوجود است. 

 

گزاره اول بدیهی است و کسی رد نمیکند. 

گزاره ی دوم برای علامه بدیهی است اما در واقع بدیهی نیست.  این گزاره مرتبط میشه با این جمله که انکار اصل واقعیت خود موجب اثباتش می شود که البته غلط است. 

این حرف جناب علامه و دیگران مبتنی بر یک نوع نظریه مطابقت خاص است که به نظریه مطابقت نفس الامری معروف است که خود دو نوع است: 

الف)  دیدگاه استقلالی 

ب)  دیدگاه تبعی. 

دیدگاه اول که نظر جناب طباطبایی مبنی بر درست بودن گزاره " ضرورتا واقعیتی وجود دارد" رو تایید نمیکنه. 

اگر جمله ی بالا درست نباشد با توجه به سمانتیک کریپکی برای مفهوم ضرورت،  به این معنی است که جهانی(خلاف واقع) وجود دارد که هیچ واقعیتی در آن نیست. 

 

اما جناب علامه این جمله که "هیچ واقعیتی در جهان مورد نظر نیست"را یک واقعیت میدانند که در آن جهان صادق است.  طبق دیدگاه نفس الامری از نگاه تبعی باید مطابَقی در عالم نفس الامر باشد که این گزاره را صادق کند. اما امتیاز این دیدگاه بر دیدگاه استقلالی این است که عالم نفس الامر با عالم مورد نظر مرتبط است و هر گزاره ی نفس الامری به گزاره ای صادق در جهان مورد نظر ارجاع می دهد. 

طبق این دیدگاه بله انکار اصل واقعیت منجر به اثباتش می شود. 

ولی این دیدگاه ایراداتی دارد و علاوه بر اون خیلی غیر شهودی است و نظریه های مطابقت دیگری هست که چنین چیزی را رد میکند. 

 

نظر شخصی من این است:  گزاره ی ۲ درست است اما نه با استدلال جناب علامه.  در واقع جهانهای ممکنی که تهی باشند به صورت شهودی قابل تصور نیستند و در نتیجه این گزاره ی " ضرورتا واقعیتی وجود دارد" را هر انسانی تصدیق می کند. 

اما مشکل این نیست که انکار اصل واقعیت به اثباتش می انجامد(گزاره ی ۲ در واقع بیان همین مطلب است). 

 

مشکل این است که از مقدمه ی ۱ و ۲ نمیتوان نتیجه ۳ که همان منظور علامه است را بدست آورد در نتیجه هیچ واجب الوجودی اثبات نمی شود. 

 

سلام علیکم

مقصودتون از صرورت رو لطفا توصیحی بدهید هرچند که

 در متن به نظریه سمانتیک کریپکی اشاره کردید ، جستجویی کردم در حوزه علم زبانشناسی بود . شاید مقصودتان از ضرورت هم در موصوع همین علم و مصطلحات لعوی و زبانی باشد شاید هم نه مشترک باشد نمیدانم

ولی در فلسفه اگر حکم وجود امری در واقع و خارج دادیم ، ضرورت هم برای خارجیت ، و وقوع آن قائل شده ایم .

یعنی مثلا اگر حکم چنین باشد که  اسب موجود است ، و وجود را بر اسب حمل کنیم ، قایل بر صرورت وجود اسب شده ایم.

بهمچنین اگر حکم چنین باشد که واقعیت در خارج و در ذهن وجود دارد . ضرورت وجود واقعیت در ذهن و خارج رو قائل شده ایم .

سلام علیکم

مقصودتون از صرورت رو لطفا توصیحی بدهید هرچند که

 در متن به نظریه سمانتیک کریپکی اشاره کردید ، جستجویی کردم در حوزه علم زبانشناسی بود . شاید مقصودتان از ضرورت هم در موصوع همین علم و مصطلحات لعوی و زبانی باشد شاید هم نه مشترک باشد نمیدانم

ولی در فلسفه اگر حکم وجود امری در واقع و خارج دادیم ، ضرورت هم برای خارجیت ، و وقوع آن قائل شده ایم .

یعنی مثلا اگر حکم چنین باشد که  اسب موجود است ، و وجود را بر اسب حمل کنیم ، قایل بر صرورت وجود اسب شده ایم.

بهمچنین اگر حکم چنین باشد که واقعیت در خارج و در ذهن وجود دارد . ضرورت وجود واقعیت در ذهن و خارج رو قائل شده ایم .

سلام فاتح جان

مفهوم ضرورت کلا در منطق موجهات بحث می شود،  تا قبل از قرن بیستم افراد از ضرورت و امکان بحث میکردند،  اما بحث دقیق و منطقی آن در قرن بیستم پیگیری شد.  ساختار نحوی منطق موجهات رو منطق دانهایی نظیر دیوید لوییس،  بارکان و... پیگیری کردند که امروزه ما پنج دستگاه منطقی از منطق موجهات داریم(ممکن است در مطالعات تخصصی از این هم بیشتر باشد من خبر ندارم)  که معروف هستند.  اما کار بزرگ کریپکی ارائه ی معناشناسی علاوه بر ساختار نحوی منطق موجهات بود که بر اساس جهان ممکن است. 

گزاره ه ای در جهان W1 ضروری است که در همه ی جهان های ممکن که در دسترس W1  باشد صادق باشد. 

و گزاره ای در جهان w1 ممکن است که حداقل در یک جهان قابل دسترس به w1  صادق باشد. 

الواجب الوجود موجودی است که در همه ی جهانهای ممکن وجود داشته باشد. 

ممکن الوجود مـوجودی است که در برخی جهان های ممکن باشد. 

ممتنع الوجود هم در هیچ جهانی نباید وجود داشته باشد. 

 

در مورد صبحتهای شما،  البته وجود یک property نیست که بخواد حمل بشه بر اشیا. البته برخی منطق دانها در free logic  یک محمول مرتبه اول ! E  برای اون تعریف می کنند ولی معنیش در جهان بودن است به صورت زیر معمولا تعریف میشه: 

E! x≡∃x x=x

اما اینکه می فرماید اگر حکم وجودی چیزی در واقع و خارج دادیم پس ضرورت رو براش قائل شدیم که غلط است،  ضرورت زمانی معنی پیدا میکنه که این حکم در تمام جهان های ممکن صادق باشه و نه فقط جهان بالفعل. 

 

اشتباه جناب علامه این است که از اینکه ضرورتا واقعیتی وجود داره واجب الوجود رو نتیجه گرفته در حالی جمله فوق فقط نشون میده در هر جهان ممکنی یک وقعیتی وجود دارد اما این اصلا به معنی واجب الوجود نیست. 

برای اثبات واجب الوجود باید این گزاره اثبات بشه

واقعیتی ضرورتا وجود دارد

و این فرق داره با این جمله

ضرورتا واقعیتی وجود دارد. 

اولی ضرورت وجه شی است و دومی ضرورت وجه جمله. 

 

یعنی حتی اگه قبول کنیم انکار اصل واقعیت موجب اثباتش میشه بازم هم واجب الوجودی اثبات نمیشه. 

اما ظاهرا منظور علامه دقیقا اینه که خود واقعیت ضرورتا موجوده؛ نه اینکه ضرورتا واقعیتی موجوده.

استدلالش هم همینه که خود واقعیت به نحوی است که نمیشه منکرش شد و اونو معدوم دونست چون همین که میگیم واقعیت واقعا معدومه، واقعیت رو بازم پذیرفتیم.

سلام علیکم

اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی ، بدهیم آن امر ضرورتا موجود است . ضرورتا واقعیتی وجود دارد از یک حمل وجود بر یک شی جزئی ای هم استفاده میشود .

 سوفسطائیان و برخی شکاکانی که در اصل وقوع و تحقق در خارج و جودیت هر شی شک میکنند ، منکر اصل واقعیت در خارج هستند صدق این حمل اضافی بر هر شیئی اثبات شود برای اثبات واقعیت در خارج کفایت میکند .

از سوئی همانطور که نقل و عرض شد ، شکاک و سوفسطی معیاری برای وجود و موجودیت مقدمتا باید قائل باشند که حکم بر کذب بدهند . یعنی آنها در پیش فرص قائل به واقعیتی هستند و بعد بر آن اساس میتوانند حکمی بدهند

صدرا میگوید این انکار فی نفسه اثبات در خود برای واقعیت دارد . 

از طرفی در این حمل اضافی ، جهان های مختلف موضوعیتی ندارد . این یک حکم کلی است که اصافه وجود بر هر شی ممکن الوجودی یعنی تحقق آن .

 

مقصود علامه از واقعیت ، یک امر کلی است که محکی از این است که وجود یک حقیقت کلی است که بر هر امر ممکن اصافه میشود

چراکه ما وجودات مختلف نداریم یک وجود است که بر تمام ماهیات حمل میشود

این وجود واحد محکی از حقیقت واحد وجود است که این حقیقت واحد

یا خود دلیل خود است و علت خود یا علت آن در خارج است . پس یا خود واجب است یا علت آن  

 

اما ظاهرا منظور علامه دقیقا اینه که خود واقعیت ضرورتا موجوده؛ نه اینکه ضرورتا واقعیتی موجوده.

استدلالش هم همینه که خود واقعیت به نحوی است که نمیشه منکرش شد و اونو معدوم دونست چون همین که میگیم واقعیت واقعا معدومه، واقعیت رو بازم پذیرفتیم.

سلام 

اگر پاراگراف دوم رو کمی تحلیل کنید متوجه میشوید که منظور علامه اینه

"ضرورتا واقعیتی وجود دارد"

نه اینکه خود واقعیت ضرورتا وجود دارد. 

واقعیت که اسم خاص نیست توی این جمله.  اسم عام است و مصادیق متفاوتی داره. 

تازه اگر بخوایم بگیم خود واقعیت ضرورتا وجود دارد،  موضوع این گزاره اسم خاص است که واضحا با منظور علامه در تضاد است. 

سلام علیکم

اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی ، بدهیم آن امر ضرورتا موجود است . ضرورتا واقعیتی وجود دارد از یک حمل وجود بر یک شی جزئی ای هم استفاده میشود .

 سوفسطائیان و برخی شکاکانی که در اصل وقوع و تحقق در خارج و جودیت هر شی شک میکنند ، منکر اصل واقعیت در خارج هستند صدق این حمل اضافی بر هر شیئی اثبات شود برای اثبات واقعیت در خارج کفایت میکند .

از سوئی همانطور که نقل و عرض شد ، شکاک و سوفسطی معیاری برای وجود و موجودیت مقدمتا باید قائل باشند که حکم بر کذب بدهند . یعنی آنها در پیش فرص قائل به واقعیتی هستند و بعد بر آن اساس میتوانند حکمی بدهند

صدرا میگوید این انکار فی نفسه اثبات در خود برای واقعیت دارد . 

از طرفی در این حمل اضافی ، جهان های مختلف موضوعیتی ندارد . این یک حکم کلی است که اصافه وجود بر هر شی ممکن الوجودی یعنی تحقق آن .

 

مقصود علامه از واقعیت ، یک امر کلی است که محکی از این است که وجود یک حقیقت کلی است که بر هر امر ممکن اصافه میشود

چراکه ما وجودات مختلف نداریم یک وجود است که بر تمام ماهیات حمل میشود

این وجود واحد محکی از حقیقت واحد وجود است که این حقیقت واحد

یا خود دلیل خود است و علت خود یا علت آن در خارج است . پس یا خود واجب است یا علت آن  

 

ببینید جناب فاتح ما که اصل واقعیت را پذیرفتیم

۱)  واقعیتی وجود دارد. 

تا اینجا اصلا هم کاری با سوفسطایی نداریم. 

اما ادعای علامه این است که گزاره ی بالا ضرورتا هم صادق است و اینجاست که میگن انکار اصل واقعیت منجر به اثباتش می شود که البته به نظریه مطابقت شما بستگی دارد و من این حرف علامه که انکار اصل واقعیت منجر به اثباتش می شود را قبول ندارم. ولی گزاره ی ضرورتا واقعیتی وجود دارد را درست می دانم. 

استدلال علامه بر پایه اصل واقعیت است و اینکه واقعیتی وجود دارد و حالا اینکه اصالت ماهیت قائل باشیم یا اصالت وجود ربطی با برهان علامه ندارد. 

 

ببینید پاراگراف اول شما همان ایرادات علامه را دارد. 

" اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی بدهیم آن امر ضرورتا موجود می شود"

من فکر میکنم شما ضرورت رو به همان معنای که من استفاده میکنم منظور نمیکنید

این مثال رو من میزنم بفرمایید

مثلا اسب شاخ دار که یک امر ممکنی است

حالا ما حکم به اضافه ی وجود بر این اسب شاخ دار میکنیم و انگاه این اسب شاخ دار حتما در جهان بالفعل موجود می شود؟ 

اگر ضرورتا رو اینطور می فهمید باید بگم مفهوم ضرورت این نیست. 

سلام علیکم

اسب بالدار صورتی ذهنی از یک موجود ذهنی است ، اگر در ذهن این صورت متعین شود ، وجود ذهنی بر ماهیت آن اضافه شده و لذا حکم به وجود ذهنی یک موجود ذهنی داده ایم 

پس گزاره اسب بالدار در ذهن موجود است هم حکم بر صرورت وجود آن در ذهن را در خود دارد .

ولی اینکه این موجود تعین خارجی دارد و پدیده ای خارجی است چون مطابقتی بین عین و ذهن وجود ندارد میگوییم اسب بالدار متعین خارجی نیست . یعنی وقوع و تعین خارجی ندارد .

 

مساله سوفسطی این است که هیچ امر خارجی ای واقعیت ندارد و اموری عدمی اند .

شی ء ذهنی اینجا موضوعیت ندارد ،

در فلسفه وقتی از ااقعیت امری در خارج بحث میشود از حیث تطابق ذهن و عین آن شی است . صرفا یکی از آنها نیست ، اسب بالدار وجود و ماهیت ذهنی میتواند داشته باشد ولی در خارج موجود نیست پس واقعیت محسوب نمیگردد .

سلام علیکم

اسب بالدار صورتی ذهنی از یک موجود ذهنی است ، اگر در ذهن این صورت متعین شود ، وجود ذهنی بر ماهیت آن اضافه شده و لذا حکم به وجود ذهنی یک موجود ذهنی داده ایم 

پس گزاره اسب بالدار در ذهن موجود است هم حکم بر صرورت وجود آن در ذهن را در خود دارد .

ولی اینکه این موجود تعین خارجی دارد و پدیده ای خارجی است چون مطابقتی بین عین و ذهن وجود ندارد میگوییم اسب بالدار متعین خارجی نیست . یعنی وقوع و تعین خارجی ندارد .

 

مساله سوفسطی این است که هیچ امر خارجی ای واقعیت ندارد و اموری عدمی اند .

شی ء ذهنی اینجا موضوعیت ندارد ،

در فلسفه وقتی از ااقعیت امری در خارج بحث میشود از حیث تطابق ذهن و عین آن شی است . صرفا یکی از آنها نیست ، اسب بالدار وجود و ماهیت ذهنی میتواند داشته باشد ولی در خارج موجود نیست پس واقعیت محسوب نمیگردد .

سلام فاتح 

خیلی عالی.  پس بیایم در مورد واقعیت های خارجی حرف بزنیم. 

تمرکز روی کلمه ی ضرورت است، مفاهیم ضرورت و امکان با جهانهای ممکن پیوند داره، 

شما فرمودید

"اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی ، بدهیم آن امر ضرورتا موجود است"

ابتدا حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی در کدام جهان ممکن مورد نظر؟ 

اگر ما وجود رو به اون امر ممکن در این جهان بالفعل بدهیم،  و در جهان خلاف واقع دیگری ولی موجود نباشد که دیگر ضرورتا موجود نیست. 

 

لفظ ضرورتا معنایش چیست در نظر شما؟  با توجه به توضیحاتی که دادم من ضرورت و امکان را با جهانهای ممکن میشناسم. 

به عبارتی فرق بین این دو جمله چیست؟ 

"اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی ، بدهیم آن امر ضرورتا موجود است"

"اگر حکم به اضافه وجود بر هر امر ممکنی ، بدهیم آن امر موجود است"

 

اگر منظورتون فقط این جهان بالفعل است که کلمه ی ضرورتا کاربردی ندارد در جمله ی اول. 

اما اگر معناشناسی شما از ضرورت و امکان همان معناشناسی معروف جهانهای ممکن است،  ضرورتا موجود بودنش را چطور نتیجه گرفتید؟ 

کاملا قابل تصور است که موجودی که در این جهان وجود دارد در جهان ممکن دیگری وجود نداشته باشد و در نتیجه ضرورتا موجود بودنش کاذب است. 

 

من و شما هنوز در کاربرد واژه ی ضرورت به توافق نرسیدیم

من و شما هم شکاک نیستیم و اصل واقعیت رو قبول داریم و حتی ضرورتش را هم قبول داریم. 

تحلیل شما از گزاره ی "ضرورتا واقعیتی وجود دارد"چیست؟  و فرق آن با " واقعیتی ضرورتا وجود دارد" چیست؟ 

سلام علیکم

هر ممکنی قبل از اضافه وجودی ، امری بین وجود و عدم است . یک امر بالقوه که با اصافه وجود ( ولا غیر ) بر آن ضرورتا تحقق می یابد . یا تحقق آن ضروری است .

ضرورت بدین معنی که انفکاک حمل اضافی وجود از ماهیت ممکنه ، ممکن نیست که اگر چنین بشود امری واقع نشده 

و یا اضافه امر دیگری غیر این حمل اضافی بر ماهیت ممکنه ، ضرورتی ندارد . 

 

سلام علیکم

هر ممکنی قبل از اضافه وجودی ، امری بین وجود و عدم است . یک امر بالقوه که با اصافه وجود ( ولا غیر ) بر آن ضرورتا تحقق می یابد . یا تحقق آن ضروری است .

ضرورت بدین معنی که انفکاک حمل اضافی وجود از ماهیت ممکنه ، ممکن نیست که اگر چنین بشود امری واقع نشده 

و یا اضافه امر دیگری غیر این حمل اضافی بر ماهیت ممکنه ، ضرورتی ندارد . 

 

سلام

این سایت هم مطالب ما قبل فرستادن پاک شد. 

خلاصه عرض کنم،  

هر امر ممکنی که وجود به آن افاضه شده است و محقق شده است و در جهان بالفعل هم محقق شده است.ضرورت را هم به این معنی میفهمید،  اگر وجود به ممکنی افاضه بشه ممکن نیست که در جهان محقق نشود.  جناب فاتح حرفهای شما همه ش رفرنس می دهد به این عالم بالفعل و نه تمام جهانهای ممکن. 

ممکن الوجود موجودی است که وجود  در همه ی جهان های ممکن در همه ی جهان های ممکن به آن افاضه نشده است ولی ضروری است که حداقل در یک جهان ممکن وجود داشته باشد. 

سلام علیکم

بنده  جهانهای دیگر و منطق ربط رو نخوانده ام و سوادم به این مطالب نمیرسد از بابت معذورم . ولی بنظرم ، اگر مقصود از جهان دیگر ، ممکنات پیش از اصافه وجود است ،

ضرورت ممکن بودن یک امر و فصل افتراق آن با یک امر عدمی و ممتنع در عالم یا جهان ممکنات یا جهان بالقوه ،

مبتنی بر تحققش در جهان بالفعل است و الا امری عدمی است .

 

یعنی اگر امری قابلیت اضافه وجود را داشته باشد و محقق شدنی باشد امری ممکن است ، ضرورتا

ولی اگر اصافه وجود بر آن در جهان بالفعل ممتنع باشد امری عدمی است ضرورتا

 

این رو بنده استفادتا عرص کردم ، توضیح ، اشکال و ارشادش با شما بزرگوار