#همسر#اعتقاد#راه حل#

دخالت خانواده شوهرم ، زندگی ام را به مرز طلاق کشانده!

باسلام و عرض ادب.

من فرزند اول خانواده و دختری حساس و عاطفی از خانواده ای که همیشه همه چیز در حد معقول برایم فراهم بود و همسرم مردی معتقد و خوش اخلاق فرزند چهارم از هفت فرزند، بزرگ شده در خانواده ای با سطح رفاه حداقلی، چهار سال پیش به شیوه سنتی (معرف داماد یکی از دوستانم بودن که با همسرم دوستی صمیمی داشتند) باهم ازدواج کردیم، البته زمان ازدواجمون به لحاظ مالی در وضعیت بهتری قرار داشتند.

من و همسرم بسیار بهم علاقه مند شدیم و این عشق بقدری مرا تحت تاثیر قرار داد که لحظه ای بدون ایشان نمیتوانستم زندگی کنم، ولی از همان روزهای نخست، همسرم که بسیار فردی خونسرد هستن از من میخواستن که چند روزی در هفته را در منزل پدری ام بمانم! من پدر و برادر ندارم و تنها حامی مرد زندگی ام، همسرم است. این قضیه کم کم مرا دلسرد و ناراحت کرد که ایشان چطور بعد از ۴سال هنوز هم تقاضا میکند که تنها بماند و من در خانهء پدرم باشم؟! در حالیکه پدرم هیچوقت راضی نبود که شبی بدور از مادرم بخوابد...

از همان روز نخست خواستگاری، مادرشان مخالف انتخاب من توسط همسرم بودند (اینو بعدا فهمیدم)؛ طوریکه شب بله برون با ناراحتی مجلس را ترک کردند و بعد از یکساعت رایزنی توسط همسرم به مجلس برگشتند. اونشب مادرشوهرم مصر بودن که در منزل مشترکی با ایشان زندگی کنیم، در حالیکه در جلسات خواستگاری مطرح کرده بودند که پسرشان توانایی خرید مسکن مستقل را دارند و حتی میتوانند در خانه سازمانی مربوط به شغلشان هم خانه ای دست و پا کنند.

اما درست بعد از عقد، با اصرار شدید همسرم و خانواده ش جهت یکجانشینی مواجه شدم. لازم به ذکر است که منزل مذکور دو طبقه و متعلق به خواهرشوهر پنجاه سالهء من است که مجرد میباشد و با پدر و مادرش زندگی میکند و طبقه ای را هم به ما واگذار کرده است. با کلی پیگیری و مشاوره رفتن(که مشاورین همه رای به یکجانشینی میدادند تا وابستگی متقابل همسرم و خانواده ش کم کم قطع شود) و وعده وعید که بیشتر از دو سال طول نخواهد کشید که مستقل شویم، بنده با دلی پر از آشوب و غصه وارد این خانه شدم...از همان روز اول دخالت ها و اخم و تخم ها و ایرادگیری ها از سمت و سوی مادرشوهرم آغاز شد، تا جایی که در دوران شیردهی به فرزند عزیزم، چندین مرتبه شوک بدی به من وارد کرد که یکدفعه ساعت یازده شب، من رو میخواست از خونه بیرون بندازه، چرا؟ چون پسرش موقع برگشت از کربلا -اربعین حسینی- نتونسته بود برای مادرش سوغاتی بخره و ایشان من رو که همراه همسرم نرفته بودم رو مقصر میدونست...که از وقتی که تو وارد زندگی پسرم شدی، پسرم عوض شده!

بگذریم! شش ماه اول سال بخاطر هوای